5 روایت از سابقه کودک کشی از «طاها» تا «قانا»

بچه‌های آسمان

زمانی که نامه انتقالی سرگرد سعدا... اقدامی به لشکر 92 زرهی اهواز رسیده بود شاید تصورش را نمی‌کرد یکی از بزرگ‌ترین حوادث زندگی‌اش در این شهر رقم خواهد خورد. سرگرد نیروی زمینی ارتش، اهل میمه اصفهان راهی اهواز شده بود تا ادامه خدمت خود را در این شهر سپری کند. حالا او باید پیکر فرزند چند ساله‌اش را بردارد و به احتمال زیاد راهی میمه شود. دشمن او آنقدر مرد نبود که از روبه‌رو پنجه در پنجه او بیندازد. چه باید کرد وقتی دشمن به کودک‌کشی و حمله از پشت عادت کرده. کاری که نه سرگرد و نه همرزمانش هیچ وقت حتی فکرش را هم به ذهن‌شان راه نداده‌اند. کودک‌کشی در قاموس انها جایی نداشت.
کد خبر: ۱۱۶۶۲۴۹

همان ابتدا که تصاویر بعضی از شهدا و مجروحان حادثه منتشر شد توی همین تحریریه جامجم بعضی همکاران ما سوال میکردند که توی چنین مراسمی بچهها چه میکنند؟ راستش را بخواهد امثال ما که دوران کودکی و نوجوانی پسرها و عشقشان به میلیتاریسم و ابزارآلات جنگی را دیدهایم خیلی برایمان عجیب نبود. چند ساعت بیشتر طول نکشید تا مشخص شود کوچکترین شهید معرکه تروریستی اهواز به عشق تماشای رژه پدرش به محل مراسم رفته تا احتمالا طلایهداری پدرش را جلوی تعدادی از نیروهای نظامی ببیند که از جلوی جایگاه پا میکوبند و رژه میروند. دست تقدیر اما سرنوشت دیگری برای طاها اقدامی رقم زده بود. او تبدیل به یک نماد شد، نماد کسانی که همواره در طول تاریخ قربانی تروریسم شده بودند.

ما دشمن بچهها نیستیم!

فتیله جنگ بالا گرفته بود. پیک سری که از ستاد نیروی هوایی در تهران تازه به پایگاه بوشهر رسیده بود خبر از هدف بعدی خلبانان پایگاه میداد: «پل‌العماره!» انهدام یک پل آن هم وسط یک منطقه شهری غیرنظامی دقت بالایی می‌طلبید. همین هم شد که فرمانده پایگاه یکی از زبده‌ترین خلبانانش را توی تیم گنجانید. کسی که شلیک موشک‌های ماوریکش خطا نمی‌رفت و از خلبان تکخال و نقطه‌زن نیروی هوایی محسوب می‌شد: «حسین خلعتبری ملقب به حسین ماوریک!» جنگنده سرکش حسین و همرزمانش باند پایگاه ششم شکاری بوشهر را به مقصد العماره عراق ترک کرد.

پرواز با سرعت بالا و در ارتفاع پایین آن هم در چند متری توپ‌ها و پدافندهای موشکی بعثی کار راحتی نبود اما حسین و همرزمانش هم مرد روزهای سخت بودند. بالاخره از لابه‌لای رینگ پدافندی و حملات ضدهوایی ارتش بعث خودشان را بالای پل رساندند. حسین مامور هدف قرار دادن پل بود. در کمال تعجب همرزمانش اما با سرعت بالا از روی پل گذشت و وسط جهنمی که ضدهوایی‌ها برپا کرده بودند برگشت و در مرحله دوم پل را هدف قرار داد. بعد از برگشت در پاسخ به سوالی درباره علت چنین ریسکی گفته بود: «روی پل که رسیدم هنوز خودروهای شخصی در حرکت بودند. آرش خودم یکساله است. یک لحظه تصور کردم ممکن است توی یکی از خودروها بچه‌ای مثل بچه من باشد؛ چطور می‌توانستم قبول کنم یک پدر، جنازه بچه سوخته‌اش را در آغوش بگیرد؟!»

حسین پیش از این هم تجربه چنین کارهایی را داشت: «بعد از یکی از بمباران‌ها در دزفول، مادری بچه سوخته‌اش را گذاشت بغل من و گفت بی‌غیرت تو خلبان مایی؛ بگیر! یک لحظه احساس کردم بچه خودم است! زمانی که خبر سقوط خرمشهر را شنیدم و فهمیدم عراقی‌ها به پیرها و بچه‌ها هم رحم نکرده‌اند قسم خوردم این بار اگر وارد عراق شدم شهرک صفوان را در هم بکوبم. مرتبه بعد وقتی وارد خاک عراق شدم همان ابتدای شهرک مادری را دیدم که پرید و بچه‌اش را در زیر شکم گرفت روی بچه‌اش خوابید. به خودم آمدم و بمب‌ها را رها نکردم، ولی از شدت خشم با مسلسل هواپیما چند فشنگ توی هوا خالی و به سمت گمرک پرواز کردم و کامیون‌های مهمات را زدم.»

20 دی‌ماه 65: بروجرد

هر قدر سرگرد اقدامی و همرزمانش مردانه می‌جنگیدند، اما حریف‌شان اهل این حرف‌ها نبود. هنوز سه هفته از شروع زمستان سال 65 نگذشته بود. صدام افتاده بود روی دور این‌که به هر نحوی پشت ایرانی‌ها را در جنگ به زمین بمالد. ضربه‌ای که در کربلای5 و وسط معرکه نبرد از نیروهای رزمی ایران خورده بود آن‌قدر کاری بود که وقتی دید زورش به نیروهای مسلح و رزمنده‌های ایرانی نمی‌رسد به جان و زن و بچه مردم افتاد. همین هم شد که دبستان پسرانه شهید فیاض‌بخش و مدرسه راهنمایی امام‌حسن مجتبی(ع) هدف قرار گرفتند. جالب آن‌که یکی از این دو مدرسه (فیاض‌بخش) مرکز آموزشی برای دانش‌آموزان استثنایی بود. انگاری توی این سرزمین فقط زورشان به کودکان استثنایی می‌رسید. 60دانش‌آموز کودک و نوجوان در این حمله قربانی شدند. حملات صدام به مدارس و کودکان و نوجوانان دانش‌آموز ایرانی آن‌قدر بود که گزارش همه آنها شد یک کتاب 4جلدی به نام «نیمکت‌های سوخته»!

9 مهر 1379؛ نوار غزه

محمد، نوجوان 12 ساله فلسطینی دست پدرش را گرفته و راهی منزل بود. بین مسیر در منطقه نتاسریم نواز غزه خوردند به جایی که مبارزان فلسطینی و نیروهای ارتش اسرائیل با هم درگیر شده بودند. همین هم شد که پدر دست محمد را گرفت و کشاند یک گوشه تا در تبادل آتش میان طرفین گیر نیفتند. پدر سعی می‌کرد خودش را روی محمد بیندازد. مدام هم به نظامیان اسرائیلی که او را در دید داشتند اشاره می‌کرد که محمدِ 12 ساله همراهش است و هر دو هم غیرمسلحند. اینها همه اما گویا برای نظامیان صهیونیست کافی نبود. آنها در نهایت محمد را هدف قرار گرفتند و یک شهید دیگر به شمار شهدای فلسطینی اضافه کردند. تصویربردار شبکه دوی فرانسه که از قضا عرب هم بود از این صحنه عقب نماند و از آن تصویربرداری کرد. انتشار این تصاویر واکنش‌هایی داشت که مسؤولان اسرائیل را هم شوکه کرد. آن سال‌ها هنوز مثل این سال‌ها کودک‌کشی باب نشده بود. همین هم شد که اسرائیلی‌ها افتادند به ماله‌کشی اقدام نظامیان خودشان و اصل قضیه را منکر شدند و انداختند گردن فلسطینی‌ها. انگاری که یک فلسطینی وسط درگیری عامدانه فرزند هموطن غیرمسلح خودش را هدف قرار داده باشد. حالا 18 سال از آن روز می‌گذرد. اول اکتبر هر سال به نام «روز همدردی با کودکان و نوجوانان فلسطینی» نامگذاری شده است. تلاشی تا از قبح ریختن خون کودکان و نوجوانان بی‌گناه خودداری شود.

مرداد 1385؛ قانا

بیش از 50 زن و کودک در میانه‌های جنگ به ساختمانی پناه آورده بودند که قرار بود پناهگاه باشد و از جنگ و توپ و گلوله به دور. خلبانان اسرائیلی که نیمه‌شب از پایگاه خود در سرزمین‌های اشغالی تیک‌آف کرده بودند، اما التفاتی به این چیزها نداشتند. از پایگاه‌های اسرائیلی تا این روستای کوچک در جنوب لبنان هم راهی نبود. بیست و چند سال قبل همتای ایرانی خلبان‌های اسرائیلی از انهدام پل خودداری کرده بود تا خودروهای شخصی روی آن تخلیه شوند، خلبانان اف-16 اسرائیلی اما مثل حسین ماوریک دل‌شان برای زن‌ها و بچه‌ها نمی‌تپید. ساختمان سه‌طبقه‌ای که مشخص شده بود را هدف قرار دادند و جان بیش از 50زن و کودک را گرفتند. کودک‌کش‌ها فقط در همسایگی مرزهای ایرانی زندگی نمی‌کردند.

18 مرداد 1397؛ استان صعده، شمال یمن

بچه‌ها تازه کلاس قرآن‌شان را تمام کرده بودند. آخرین دوره آموزشی‌شان در فصل تابستان بود. کلاس که تمام شد کتاب و دفترها را زیر بغل‌شان زدند و پریدند در سرویس مدرسه. اتوبوس که با سر و صدای بچه‌ها پر شده از کوچه و خیابان‌های شهر ضحیان در حال عبور است. راننده که انگار از بالا رفتن بچه‌ها از سر و کول همدیگر حال خوشی دارد به درخواست آنها برای توقف کوتاهی در بازار محلی شهر تن می‌دهد. ناگهان اما زمین و زمان تکان می‌خورد. جت‌های جنگی سعودی از راه رسیده‌اند. آنها قرار بود از روبه‌رو و با حوثی‌ها پنجه در پنجه بیندازند، اما این وسط ابایی هم ندارند چکی هم به زن و بچه مردم بزنند. شبیه کاری که صدام سال‌ها قبل در میانه و بروجرد کرده بود. خلبان‌های سعودی هم در اقتدا به همتایان اسرائیلی‌شان چند تن مهمات هوا به زمین را روی سر مردم عادی کوچه و خیابان تخلیه کردند. مانور مرگبار خلبانان سعودی جان 51غیرنظامی را گرفت؛ 40 نفرشان زیر 15سال بودند. کودک‌کشی دارد در جهان عادی می‌شود.

2 مهر 1397؛ اهواز

تصویر تابوت کوچک طاها اقدامی، پیچیده در پرچم سه‌رنگ ایران دارد دست به دست در شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی می‌چرخد. سرگرد اقدامی کنار تابوت پسر ایستاده و «علی‌اصغر بابا» را زمزمه می‌کند. مادر طاها هم روز قبل در پاسخ به یکی از مقامات سیاسی که به دیدارش رفته بود، گفت: طاهای من که به علی‌اصغر امام حسین(ع) پیوست ولی انتقامش را بگیرید. سرگرد اقدامی اولین نفری نیست که طعم تلخ کودک‌کشی را چشیده و احتمالا آخرین نفر هم نخواهد بود. هر زمینی کربلا و هر روزی عاشوراست و اصولا از همان روز عاشورا هم بود که کودک‌کشی باب شد. کودک‌کش‌ها مرد میدان نبرد نیستند. آنها قرار نیست پنجه در پنجه مردان و مبارزان بیندازند. برای همین هم هست که دست به خون زن و فرزند آلوده می‌کنند.

محمدصادق علیزاده

فرهنگ و هنر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها