سردبیر گفت: پس چرا؟ طنزنویس گفت: در مقطع حساس کنونی که از کنونیترین برهههای حساس اخیر است و نرخ ارز و مسکن از یکسو و تزلزل برجام از یکسو و فقدان بودجه از یکسو و گرمای هوا از یکسو، که جمعا میشود از چهارسو، همگان را احاطه کرده است، چه کسی حال خنده کردن دارد؟ سردبیر گفت: اتفاقا در برهههای حساس، اعم از کنونی و غیرکنونی است که نیاز به خنده کردن و درنگ پس از آن احساس میگردد. طنزنویس گفت: دهانم دوختی. وی افزود: حقالتحریر هم میدهید؟ سردبیر گفت: بیا دایرکت. و به این ترتیب طنزنویس و سردبیر به دایرکت رفتند و تا پاسی از شب به بحث و تبادلنظر پرداختند. گفتنی است آنچه از این پس در این مکان میخوانید، حاصل همان بحث و تبادل نظر است.
حکایت پندآموز الاغ ژاژخای و صاحب دهه شصتی
روزی الاغی به درگاه خداوند نالید و دعا کرد که صاحبش بمیرد و او از دست او خلاص شود. صاحبش گفت: ای الاغ، اگر من بمیرم تو به پسر ارشدم میرسی که همانگونه که میدانی یک دهه هشتادی است و به هیچ قاعده و قانونی پایبند نیست. باز من یکمقدار ملاحظهکاری دهه شصتی را دارم و تو را یواش میزنم. او ترا چنان بزند که به جای صدای خر که همواره میدهی صدای سگ بدهی. الاغ گفت: همین یک روزنه امید را داشتم، که آن را نیز به روی من بستی. اقلا یک دریچه امید تازه به رویم باز کن. صاحب الاغ گفت: دعا کن تا خداوند تو را از خریتت خلاص کند. الاغ گفت: در اینصورت دیگر من ،من نیستم، یعنی اگر من آن منی نباشم که هستم، یک من دیگر خواهم بود. صاحب الاغ گفت: پس ژاژ مخای و بارت را ببر. و الاغ ژاژ مخایید و بارش را برد.
امید مهدینژاد
طنزنویس