با یکی از بازمانده‌های صنف دوچرخه‌سازی تهران که بیش از70 سال کارش همین بوده است

بایسیکل بان !

خیابان آبشارتهران یک خیابان قدیمی و تنگ و کج و معوج است، یک معبر فرسوده قجری که سرریز می‌کند به خیابان تاریخی ری و بافت باارزش منطقه 12.
کد خبر: ۱۱۴۰۴۶۴
بایسیکل بان !

در میانه‌های آبشار، در مغازه‌ای دو دهنه که ضایعات و ابزار کار تا نزدیک سقفش بالا رفته و همنفس شده با طاق طبله کرده‌اش، یک پیرمردِ موی سپید کرده با دوچرخه‌های تعمیری کلنجار می‌رود. یدا... حاج اسماعیل نوری چیزی نمانده تا80 ساله شود، ولی از 54 سال قبل که به خیابان آبشار آمده و از70 سال پیش که دوچرخه‌سازی را شروع کرده تا امروز هنوز پنچری می‌گیرد، لنگ‌گیری می‌کند و شانجمان تنظیم می‌کند تا نانی سرسفره‌اش ببرد حلال. چند ساعتی که دراین مغازه روی یک گالن فلزی و خالی روغن روبه روی حاج اسماعیل نشستیم او برایمان از قدیم‌ها گفت و از کاسبی‌های قدیم و تفاوتشان با امروز که فاحش است.

از چند سالگی کار می‌کنید؟

از وقتی خیلی بچه بودم، می‌رفتم بازار پیش دایی‌ام که چای فروشی داشت، سرای حاج زمان.

چه کار می‌کردید؟

چای بسته‌بندی می‌کردم با 3 قران مزد در روز.

مجبور بودید کار کنید؟

بله،‌ زمانه سخت بود و به پولش احتیاج داشتم.

یعنی خرج خانه می‌کردید؟

بیشتر خرج خودم می‌کردم مخصوصا بعد از این که مدرسه رفتم، لوازم تحریر و خوراکی می‌خریدم. یک نان تافتون و یک کاسه عدسی می‌شد یک قران.

کدام مدرسه درس خواندید؟

مدرسه فرهنگ، چهارراه سیروس.

چقدر خواندید؟

شش کلاس.

پس می‌توانید خوب بخوانید و بنویسید.

چشمم چندسالی است مشکل دارد، دوبینی داشتم و دکتر برایم چند تزریق انجام داد تا بدتر نشوم. الان هرچه بلدم از حفظ می‌گویم چون چشم‌هایم خوب نمی‌بیند.

یک چیز از حفظ برایم می‌خوانید؟

شعر اشک مهتاب مهدی سهیلی خوب است؟... به گفتارم دو چشمش شد غم آلود/ گل رویش ز اشکش شبنم آلود/ بگفتم روز من بدتر ز شب بود/ تنم هر شب میان سوز تب بود/ به پاسخ گفت یار گرم گفتار/ سخن از حال گو بگذشته بگذار...

70 سال پیش چه شد که سمت دوچرخه‌سازی رفتید؟

برادرم شغلش دوچرخه‌سازی بود برای همین علاقه پیدا کرده بودم. کارم در بازار که تمام می‌شد می‌آمدم دوچرخه‌سازی برادرم.

آن موقع دوچرخه‌ها بیشتر ساخت کجا بود؟

اغلب انگلیسی بودند؛ فیلیپس، هرکول، کمراد، آرمسترانگ،‌ راله، سه تفنگه، هامبر، روبن هود. روی دوچرخه‌ها نوشته بود مید این اینگلند، البته دوچرخه‌های هندی با مارک هِرو هم بود ولی زیاد جالب نبود.

آن زمان‌ها قیمت دوچرخه‌های انگلیسی چقدر بود؟

مثلا سال 33 بود 240 تومان. من همین سال ترک تحصیل کردم.

چرا دبیرستان نرفتید؟

زن برادر باسوادی داشتم که در درس‌ها کمک می‌کرد. یادم هست از روی کتاب فارسی به من دیکته می‌گفت «تک‌تک ساعت چه گوید گوش دار» و... اما متاسفانه از برادرم جدا شد‌. اگر او پیش‌مان می‌ماند من حتما درس می‌خواندم، شاید به دانشگاه هم می‌رفتم.

حالا پشیمانید؟

خیلی زیاد، اما دیگر که نمی‌شود گذشته را برگرداند.

اگر کسی از شما مشورت بخواهد می‌گویید درس بخواند یا برود دوچرخه‌سازی؟

هم درس خوب است، هم یادگرفتن یک حرفه، اما به نظرم اگر کسی سمت دوچرخه‌سازی نیاید بهتر است چون پولی ندارد.

از قدیم که این طور نبوده؟

نه، قدیم‌ها کارمان خیلی خوب بود، درآمد دوچرخه‌سازی خوب بود و رونق داشت. الان دیگر دوچرخه‌سازها بندرت کار می‌کنند و همه شده‌اند موتورسازی. قدیم‌ها دوچرخه فراوان بود،‌ مردم با دوچرخه کار می‌کردند و نان درمی آوردند مثلا لبنیاتی‌ها روی دوچرخه شیر و دوغ و ماست می‌فروختند و چلوکبابی‌ها توی سینی‌های بزرگ غذا را بسرعت به مشتریان می‌رساندند تا داغ باشد. اما الان کاسبی اصلا خوب نیست. دوچرخه‌ها هم دیگر مثل قدیم نیست.

الان دوچرخه‌ها هم مثل همه چیزمان چینی شده؟

متاسفانه بله. دوچرخه‌های چینی مخصوصا نوع 28‌اش به هیچ دردی نمی‌خورد. البته خواهرزاده ام کاناداست و می‌گوید آنجا بهترین جنس‌های چینی فروخته می‌شود. چینی‌ها هم انگار می‌گویند جنس‌های بد به ایران می‌آید چون خودشان می‌خواهند.

مشکل این دوچرخه‌ها چیست؟

از سر تا پایشان بی‌کیفیت است و ایراد دارد. اگر دوچرخه 28 چینی برای تعمیر بیاورند قبول نمی‌کنم.

الان دوچرخه ایرانی هم داریم؟

نه دیگر، فاتحه دوچرخه ایرانی خوانده شد، اما قبلا بود که یک سر و گردن بالاتر از دوچرخه‌های چینی بود.

چرا انقدر مغازه‌تان به هم ریخته است؟ چطور در این شلوغی چیزها را پیدا می‌کنید؟

می‌دانم باید اینجا را تمیز کنم، اما چشمش درست نمی‌بیند و کسی باید کمکم کند. خانه‌ام را هم دارم می‌سازم و بخشی از اثاث خانه را آورده‌ام اینجا.

مغازه را چه سالی خریدید؟

سال 42 با 700 تا تک تومانی.

سقف اینجا دارد خراب می‌شود، یک وقت نریزد روی سرتان؟

نه نمی‌ریزد، با آهن محکمش کرده‌ام. خیابان آبشار 9 متر اصلاحی دارد و اگر انجام شود همه این مغازه و چهارمتر از خانه پشتی می‌رود. پس فعلا باید با همین وضع بسازم.

می‌دانید چرا به آبشار می‌گویند آبشار؟

نه نمی‌دانم،‌ فقط قدیم‌ها اینجا یک جوی بزرگ آب بود که به آن می‌گفتند کوچه قجرها.

50 سال پیش اینجا چه شکلی بود، کاسبی‌ها چه بود؟

مغازه‌های اطراف ما جاروفروشی، قلک فروشی، پینه‌دوزی و فنرسازی بود که حالا تقریبا اثری از آنها نیست.

می‌گویید آن وقت‌ها کاسبی خوب بود، مثلا روزی چقدر درآمد داشتید؟

روزی 70، 80 تا صد تومان. هم دوچرخه تعمیر می‌کردم و هم کرایه می‌دادم.

ساعتی چقدر؟

کرایه‌ها نرخ داشت و از ساعتی ده ریال بیشتر و از پنج ریال کمتر نبود. من می‌دادم ساعتی هشت قران.

الان که دوچرخه کرایه می‌دهند کارت شناسایی از مردم می‌گیرند، شما چه تضمینی از مشتری‌ها می‌گرفتید؟

من فقط به آشناها کرایه می‌دادم؛ چون اگر به غریبه‌ها می‌دادم دوچرخه را برمی‌داشتند و می‌رفتند.

اگر کسی دوچرخه را خراب پس می‌آورد چه؟

خسارت می‌گرفتم.

از کاسبی‌های قدیم بگویید آن موقع سال پیش کاسب‌ها چه مرامی داشتند؟

کاسب‌ها آن موقع واقعا کاسب بودند و انصاف داشتند. یادم هست از بازار برای ما به صورت فله‌ای حبوبات می‌آوردند و ما درخانه پاک می‌کردیم. مغازه‌داری که از او خرید می‌کردیم گفته بود آشغال‌های این حبوبات را بیاورید هم وزنش به شما نخود و لوبیا می‌دهم. اما الان از این خبرها نیست.

از تهران قدیم خاطره خاصی یادتان مانده؟

وقتی خیلی کوچک بودم هنوز بیمارستان بازرگانان را درخیابان ری نساخته بودند و به جایش یک ساختمان بود. یادم هست روزی که جنازه رضاشاه را از خیابان ری به سمت شهرری می‌بردند من از بالای این ساختمان تماشا می‌کردم. در سه راه سیروس هم سه تا برادر به اسم مهدی قصاب، حسین مهدی و حسن مهدی بودند و در سالی که قحطی شده بود گوسفند می‌کشتند و با قیمت خیلی ارزان به مردم می‌فروختند.

شما بیشتر از 70 سال است کار می‌کنید، خسته نشده‌اید؟

اگر بدنم سالم بود خب خیلی بهتر بود ولی اگر توی خانه بنشینم واقعا خسته می‌شوم. کار جوهر مرد است، ز نیرو بود مرد را راستی/ زسستی کژی زاید و کاستی. من اگر درخانه بنشینم دیوانه می‌شوم. الان هم که کاسبی‌ها کساد است و مثل گذشته نیست که سرم شلوغ باشد ولی مدام در مغازه هستم تا سرم گرم باشد. رادیومعارف گوش می‌دهم، مخصوصا جملاتی را که از برتراندراسل و جورجی زیدان می‌گویند.

نان حلال درآوردن سخت است؟

بله خیلی سخت است، اصلا می‌توانم بگویم پیدا نمی‌شود. الان اگر دروغ نگویی پول پیدا نمی‌کنی.
البته این را هم بگویم که از فعال شدن خانم‌ها خیلی خوشحالم.
صبح‌های زود که مغازه را باز می‌کنم خانم‌ها را می‌بینم با عجله به سمت محل کار می‌روند،‌ به نظرم دنبال نان حلال می‌روند.

می‌گویید از صبح تا شب مغازه هستید، تفریح نمی‌روید؟

بعضی وقت‌ها می‌روم پارک شهر یا قم، بعضی وقت‌ها هم بهشت زهرا.

آخر بهشت زهرا رفتن که تفریح نمی‌شود!

برای من می‌شود. مسافرت رفتن پول می‌خواهد من یک میلیون تومان حقوق بازنشستگی می‌گیرم، خودت هم که می‌بینی هیچی مشتری ندارم،‌ پس چطور مسافرت بروم.

خدابیامرز، دوچرخه ایرانی

کارخانه «آساک» که پارسال تعطیل شد پرونده صنعت دوچرخه‌سازی در کشورمان هم به بایگانی رفت. آساک از 35 سال پیش دوچرخه‌های تماما ایرانی را در شهر قوچان می‌ساخت، ولی کم‌کم واردات افراطی از چین به خاک سیاهش نشاند و درش را تخته کرد. کمتر کسی می‌دانست ولی در خفا در حالی که کشور سالانه به 5/1 میلیون دوچرخه نیاز داشت، اما سالی دو میلیون دوچرخه و عمدتا از چین وارد کشور می‌شد تا این‌گونه مقاومت تولید‌کننده داخلی بشکند و بساط تولید را جمع کند. حالا اگربه نام ایران دوچرخه‌ای تولید می‌شود همه دوچرخه‌های خارجی است که فقط در خاک ما مونتاژ می‌شود.

دوچرخه در طهران

امروز هر که دلش بخواهد با هر سن و سالی می‌پرد روی زین دوچرخه و در سه سوت رکاب می‌زند و می‌رود دنبال کارش. ولی اولین بار که دوچرخه به تهران آمد هم ظاهرش موجب تعجب مردمان شد و هم قوانین سفت و سختی برای راندنش نوشتند تا این مرکب دو پا حادثه آفرین نشود. دوچرخه را انگلیسی‌ها در عهد قاجار به دارالخلافه آوردند، مرکبی که برای مردم آن روزگار آنقدر عجیب و غریب بود که به آن مرکب شیطان می‌گفتند و به دوچرخه‌سوارها، بچه شیطان.

اما دوچرخه هم بتدریج مثل بقیه اختراعات بشر کم‌کم جایش را در بین مردم باز کرد، آنقدر که تعداد دوچرخه‌سواران به حدی رسید که سال 1305 با پیشنهاد اداره تشکیلات نظمیه و تصویب وزارت داخله، نظام‌نامه 20 ماده‌ای دوچرخه‌سواری به اطلاع عموم رسید. این نظام‌نامه سختگیرانه بود از این باب که داشتن تصدیق رانندگی الزامی بود، افراد زیر 13سال مطلقا حق سواری نداشتند و حتی تا 18 سالگی کرایه کردن دوچرخه ممنوع بود. طبق این نظام‌نامه، داشتن بوق و زنگ از واجبات دوچرخه بود، آن هم بوقی که صدایش از فاصله 50 ذرعی شنیده شود و چراغی که نور سفیدش تا فاصله ده ذرعی را روشن کند.

مریم خباز

{$convert_old_media}
newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها