حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
کتاب فارسی سوم راهنمایی را در میآورم و نگاهم را میاندازم روی بچهها. یکی سرش را گرفته توی کتابش که یعنی مشغول درس خواندن است. آن یکی خودش را سرگرم کیفش کرده. بعضیها زیرچشمی نگاهم میکنند.
«امروز که درس خوندین دیگه ...؟!» دوست ندارم جواب سوالم چیزی جز بله باشد. صدای
پچ پچ زیاد میشود.
اجازه؟ آخه امروز یه امتحان دیگه هم داشتیم ...!
و بین این حرفها، صدای تائید بچهها بلند میشود. کتاب را میبندم و به اسمهایشان که توی دفتر نمره ردیف شده، نگاه میکنم. هرکدام دارند توجیهی برای خودشان میبافند. خیره میشوم به حیاط مدرسه، به درختها. این سومین جلسه است. هر بار را به بهانهای گذراندهاند و قول دادهاند که جلسه بعدی درس را خوانده باشند و حالا... هر معلمی با داشتن چنین دانشآموزانی دلسرد میشود.
خوب که فکر میکنم میبینم من هم مثل آنها هستم. در انجام کارهایی کاهلی میکنم که میدانم خدا آن را دوست دارد. میدانم که خواسته او هیچگاه برایم ضرری به دنبال نداشته است. همانطور که تکالیفی که من برای دانشآموزانم تعیین میکنم برای آنها رشدآور است. اما باز آسودگیام را به رضایتش ترجیح دادهام. خدایا من قدرت ترک معصیت را ندارم. مگر آنکه به عشقت بیدارم کنی.
یک لحظه خودم را میگذارم جای خدا. بچهها توی کلاس من حداکثر سه بار میتوانند از این قبیل بی انضباطیها به خرج دهند و برای دفعه چهارم حتما تنبیهی در انتظارشان است. اما خیلی از ما به امید بخشش بیحد و حصر او سالهای عمرمان را به تکرار گناه و انجام ندادن تکالیفمان میگذرانیم.
زهرا کاردانی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....