راپورت‌های میرزا ادریس‌

رسما ورشکست شدیم!

الیوم بشدت ناخوشیم. بدن درد و کوفتگی و ضعف شدیدی داریم. اوایل مقادیری سرفه بود، محلش نگذاشتیم گفتیم با شلغم و آویشن و آبلیمو و عسل سر و ته قضیه را هم بیاوریم. چند روزی گذشت هی بدتر شدیم. چنان‌که انگار بدن همایونی و مبارکمان را زیر غلتک انداخته باشند. معلوم نیست چه ذنب لایغفری نموده‌ایم که به این روز گرفتار شدیم. خشایار دق الباب کرد و اذن خواست اجازت فرمودیم.
کد خبر: ۱۱۱۶۴۴۸

وارد و عارض شد که تصدقت گردم ماشین حاضر است به جهت رفتن به دکتر... شال و قبا کرده حاضر شدیم به شفاخانه رفتیم. طبیب، بانویی صاحب جمال بود و در کمال مهربانی معاینه کرد. بعد از دیدنشان کمی انگار بهتر شدیم. بعد روی ورقی به زبان اهل فرنگ چیزی نبشته، دادیم به خشایار که به دواخانه برده دارو ابتیاع کرده، برگردد. برگشت چشمتان روز بد نبیند یک خورجین آمپول به ما داده بود روزی سه عدد. اولی را نواخته از درد به خودمان عین اسب گلوله خورده میپیچیدیم. همانطور که جای آمپول را بر عضله همایونی میمالیدیم، خشایار آمد و گفت: خب تصدقت گردم بپوشانید خود را که مریض نشوید. شما مریض شوید بدبخت میشویم در همان حال درد فرمودم: ممنون که اینقدر من را دوست داری و برایت مهم هستم و به فکر بیماریام هستی!

عرض کرد: نه قربان منظورمان این است یک سرماخوردگی جزئی داشتهاید. 30 هزارتومن پول دادیم که همان خانم دکتر ویزیتتان کند، 20 هزار تومان پول دارویتان شد ده هزار تومن هم باید هر بار بدهیم این آمپولها را تزریق کنند. مریضیتان رسما ورشکستهمان میکند.

گفتارش بشدت مغضوبمان کرده خودمان را به ضعف زدیم و امر کردیم نزدیک بیاید دستمان را برگردن بگیرد تا ماشین ما را همراهی کند. نزدیک آمد و دستمان که برگردنش جاگیر شد چنان گردنش را فشار دادیم و فرمودیم: پدرسوخته مگر تو خرجی ما را میدهی که نگران مواجبشی؟ بعد هم چند سرفه و عطسه اساسی توی صورتش کردیم که انشاا... به حق پنج تن مرض مارا بگیرد، بعد هم پول ندهیم برود دکتر. از درد که به خود پیچید و فهمید پول در مقابل سلامتی هیچ ارزشی ندارد حساب کار دستش میآید. داخل تاکسی هم نگذاشتیم بشود تا منزل پیاده گز کند که سرما به جانش نشسته. تلف شود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها