سرم پایین بود. یکی جلویم ایستاد. سایهاش افتاد روی سرم... چهرهاش در زیر نور آفتاب دیده نمیشد. نگاهش کردم ... نگاهم کرد... بشقاب گوشت شتر را بردم سمتش: تفضل... گفت: لا حبیبی مشکور ...
از اینکه این همه نزدیکم ایستاده، احساس خوبی نداشتم. آزاری نداشت، ولی احساس امنیتم را گرفته بود. بلند شدم جای دیگری نشستم. آمد بالای سرم. باز بلند شدم... فهمید ترش کردهام رفت بالای سر یک زائر دیگر. به کارش دقیق شدم. بالای سر زائرها میایستاد و لبخند میزد. نگو یکی در کار من دقیق شده بود. اصفهانی بود، آمد جلو گفت: نترس لاله بیزبون... نمیتونه حرف بزنه ولی ...کاریت نداره ...
گفتم: مشکل داره ؟ گفت: نه فقط دستش تنگه! گفتم: هرکی دستش تنگه باس بیاد بالا سر مردم بچسبه بهشون وقتی غذا میخورن غذا رو کوفت کنه به جونشون؟
اصفهانی گفت: پر روغن داری سرخ میکنی! آدم به نیتش زندگی میکنه... پارسال موکب داشت... امسال آفت خورد به مزرعهاش هیچی براش نموند. هیچی یعنی هیچی! خالی ... امسال نذر کرده بیاد جلوی موکب بچههای عشیرهشون برای زائرانی که اینجا غذا میخورن، سایه بشه ...
توی اون آفتاب یخ زدم... منجمد شدم... لقمه تو دهنم آجر شد... کله چرخاندم پیدایش کنم سایه سرم بشود... نگاه به نگاه شدیم. خندید، خندیدم... ایستاده بود بالای سر زائری که روی مقوایی دراز کشیده بود و خستگی پلکهایش را بیاختیار سنگین کرده بود.
اشاره کردم: منم سایه میخوام... بادده بده حالیام کرد این زائر که بیدار شد و راهی شد. سایه تو هم میشوم.
حامد عسکری
شاعر
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....