حیف مادرم که دیگر نمیتواند در صندوق حیف را باز کند و چیزهای حیف را دربیاورد و با دستهای ظریف و سفیدش آنها را جلوی چشمان پراحساسش بگیرد و از تماشای آنها لذت ببرد. مادرم هیچوقت خود را جزو چیزهای حیف به حساب نیاورد. دستهایش، چشمهایش، موهایش، قلبش، حافظهاش و همه چیزش را از کار انداخت و حسابی آنها را کهنه کرد... حالا داشتههایش آنقدر کهنه شده که وصلهبردار هم نیست. حیف مادرم که قدر حیفترین چیزها را ندانست، قدر خودش را ندانست و جانش را برای چیزهایی که اصلا حیف نبودند از دست داد.»