شعر توهم

زندگی برایم بهاری شده. انگار از یک زمستان سرد و خشمگین راه نجات پیدا کردم و با هر جان کندنی بود خود را به بهار رساندم.
کد خبر: ۱۰۲۸۴۹۹

گذشته‌ام تمام خستگی‌های عالم را در ذهن مجسم می‌کند. لب‌های پوست پوست شده از خشکی و تنی که از کثیفی در جوی خوابیدن، همیشه خارش داشت. رگ دستانم کبود بود، البته اگر بشود اسمش را گذاشت رگ. آبکش بود یا یک تیر آهنی که در جانم فرو می‌رفت، نمی‌دانم اما هرچه که بود بد بود. یادآوری‌اش هم برایم سخت است، تمام قطره‌های نفرت را از پوستم بیرون می‌دهد.

گاهی اوقات چشمانم را می‌بندم و با تمام وجود هرچه که می‌توانم اکسیژن در سینه‌ام جا می‌دهم، اما دردی شدید اجازه نمی‌دهد لذت ببرم. همه اکسیژن‌ها را پوچ می‌کنم. خاصیت وجودم همین است. همیشه همه چیز را پوچ می‌کنم. زندگی، آینده، جوانی، خانواده و هر چیزی که می‌تواند خوب باشد از بین می‌برم.

صدای مادرم هنوز در خانه می‌پیچد که با پدرم به‌خاطر من جر و بحث می‌کنند. «محمد من خیلی هم ماه بود. این بچه از همان کودکی باهوش بود. تو اینجوریش کردی. تا حالا شده یک بار دستش را بگیری و ببریش گردش؟ تا حالا شده یک بار ازش بپرسی چه دردی تو زندگی داره؟ تا حالا براش رفاقت کردی؟ هربار این بچه اومد طرفت که بگه بابا یک مرگیم شده تو پسش زدی. تو پدری؟»

صدای مادر. صدای پدر. باز هم صدای مادر و سکوت.

پنجره‌ام رو به حیاط خانه خواهرم است. سبزی و گل نشان می‌دهد پاییز می‌شود. بهار می‌شود، اما همچنان هست. تنها کسی که برایم مانده. تنها کسی که تحملم کرده و ناامید نشده. پنجره رو به حیاط مریم است. کسی که برایش گریه کردم. بهش فحش دادم. برایش شعر خواندم و عاشقانه پرستیدمش و او نرفت. پنجره رو به حیاط باوفاترین من است.

پدرم، همان کوهی است که با دیدن من در منجلاب، تل شد، تپه شد و از بین رفت. مادرم به او گفت: محمد درد دارد. نمی‌دانم چه شده. بچم دارد از بین می‌رود. می‌گوید رگ‌های بدنم کشیده می‌شود. پول می‌خواهد. کمی به او پول بده. شاید بتواند دارو تهیه کند.

پدرم نگاهم کرد، جلو آمد، یک سیلی محکم به گوشم زد و رفت. چنان سیلی ای زد که دیگر توان نگاه کردن به او را نداشتم. مادرم جا خورد، اما من فرو ریختم. مادرم داد زد اما من آب شدم. پدرم زد چون فقط او فهمید که چه مرگم است. گردنم جلو پدر خم شد و خم ماند.

دانشجو که شدم همه خانواده خوشحال بودند. از همان روز‌های اول دانشگاه مادرم به همه اعلام کرد که می‌خواهد یک نویسنده شاعرپیشه تحویل جامعه دهد. ادبیات خواندم و شاعر شدم. همان شاعری که وقتی مواد استفاده می‌کرد بیت، بیت شعر برای جوی خیابان می‌گفت.

توهم می‌زدم و شعر‌های شاعران معروف را می‌نوشتم و فکر می‌کردم خودم سراییدم. بارها و بارها اشعار حضرت حافظ،سعدی و مولانا را برای نشریات مختلف بردم و ادعای شاعر بودن کردم. با هر خنده ناشران فرو‌ریختم و فکر کردم همه دشمن من شده‌اند.

بدترین حس دنیا حس زباله بودن است. بارها و بارها خواستم از نو بسازم اما نشد. آن‌قدر تصمیم‌های جدی و عمل نکرده داشتم که دیگر خودم هم حرف‌های خودم را جدی نمی‌گرفتم. می‌دانستم نمی‌توانم. برای من خواستن نتوانستن شده بود.

می‌گویند اراده می‌تواند کوه را جا‌به‌جا کند، اما من می‌گویم دلگرمی است که انسان را زنده نگه می‌دارد. تا وقتی که بدانی همه همیشه بد نگاهت می‌کنند دیگر برایت فرقی ندارد خوب باشی یا بد. رها می‌کنی هرچه را که در زندگی است. دلت می‌خواهد بگذاری دنیا برای آدم‌های خوب باشد و تو در تنهایی همان بدی بمانی که راحت‌تر با آن کنار می‌آیی. کم‌کم باورت می‌شود که وجودت بد است. تغییر را بی‌دلیل حس می‌کنی.

اما کافی است که دلخوشی را پیدا کنی. خاکستری زندگی،تماما نور می‌شود. نور زندگی من مریم بود. مادر و پدر که از دنیا رفتند مریم شد همه کس من. ازدواج کرده بود، اما من را رها نکرد. پدرم قبل از فوتش مرا انکار می‌کرد. او یک مهندس بود که در تمام زندگی با آبرو در جمع حاضر می‌شد و سرش را بالا می‌گرفت اما من باعث خجالتش می‌شدم. از خانه بیرونم کرد. انکارم کرد. البته بعد از بارها سعی و تلاش برای ترک دادنم. پدرم را خرد کردم. پدرم را سکته دادم و کشتمش.

مادرم از غصه دق کرد. می‌دانم. زمان فوتش نبودم، اما می‌دانم علتش من بودم. من جگر‌گوشه‌اش بودم و جگرش را آتش زدم.

مریم بعد از سال‌ها به دنبالم آمد و پیدایم کرد. در یک خانه مخروبه. وقتی دیدمش خجالت کشیدم و فرار کردم، اما او دنبالم کرد. با امیر (همسرش) بود.

بیشترین دلگرمی‌ام این بود که مریم من را انکار نکرد. من را از تازه داماد قایم نکرد. من را به او نشان داد و گفت:برادرم است. پشت و پناهم است و به کمک نیاز دارد.

مریم و امیر دستم را گرفتند. ترکم دادند. حالا در خانه پدری ام زندگی می‌کنم و تدریس خصوصی می‌کنم. حالا واقعا پشت و پناه مریم شده‌ام و تنها کاری که برای پدر و مادرم می‌توانم بکنم خواندن فاتحه است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها