گل اومد بهار اومد، نام کتاب شعری آهنگین و قدیمی است که انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان سالها پیش چاپ کرده است. چمدان، خلاصهای از این کتاب قدیمی را که داستان افسانهای عمونوروز را به شعر روایت میکند، برایتان نقل میکند که بخوانید و لذت ببرید.
روزی بود، روزگاری بود
تو بیابون خدا
نخودی از نخودا
خونه داشت و زندگی
همه چی، هرچی بگی !
همه چی، از همه جور:
روی رَف تنگِ بلور
اینورِ رَف گلاب پاش
اونورِ رَف گلاب پاش
تِرمه و سوزنی داشت
پارچه پیرهنی داشت .
یه صبح زود که پا شد
چِشاش دوباره وا شد
اینورِ شو نیگا کرد
اونورِشو نیگا کرد
اومد کنارِ پنجره
دیدش که پشت پنجره
از همیشهم خالی تره !
نخودی غمش گرفت
غمِ عالمش گرفت:
«چکنم، چکار کنم ؟
چه جوری از تنهایی فرار کنم؟
هَوار کنم؟
سَر بزارَم به صحرا
دل بکنم از اینجا؟
نه .. نخودی !
مَگه دیوونه شدی؟
دل بِکنی از اینجا – کجا میری؟
سر میذاری به صحرا؟
آخه، ببینم، با غُصه
کدوم کاری دُرسّه؟
غصه که کار نمیشه
اینو بدون همیشه!»
نخودی چشم به راه موند
امّا زمین سیاه موند .
یه هفته، دو هفته، سه هفته،
چهار هفته بود
که برف و سرما رفته بود .
یه روز یه کولی اومد،
تَق و تَق و تَق به در زد
«بیبی، سلام!»
«علیک سلام!»
«فال بگیرم؟»
«بگیر برام.»
دستشو گرفت تو دستش:
خُب، ببینم چی هستِش؟
خوشا به حالِت، خاله
راستی که فالِت فاله !
اما بِگم بَرات، ننه
اِنگار یکی بات دُشمنه
همون طِلِسمت کرده
جادو به اسمت کرده
جَنبَل و جادو کرده
کارا رو وارو کرده
بهار و اَفسون کرده
از تو رو گردون کرده .
چرا؟ ... خدا میدونه !
خب، دیوه این دیوونه
اون عاشقِ سیاهیه
دشمن مرغ و ماهیه .
یه ماه تموم تو جاده
آقا دیوه وایستاده
میونِ راه نشسته
راهِ بهارو بسته ...»
نخودی، یهو از جا پرید
(نخودی، نگو، گُرد آفرید!)
لباسِ جنگو تن کرد
چَرم پلنگو تن کرد
شمشیر و گرفت به این دست
سِپَرو گرفت به اون دست
خَنجر و بر کمر بست:
«میرم طلسمو میشکنم
دیوه رو دودِش میکنم!»
دیوه دوید از غار بیرون
نخودی رو دید رو مادیون
دیوه رو میگی، دِه بخند !
حالا نخند و کی بِخند !
«هاه هاه، ها ها، ها ها ها
نخودی رو باش، چه حرفا!
اِنگار که دیوونه شده
به جنگ دیوا اومده!»
دیوه دوباره خندید
صداش تو کوها پیچید:
«یه وجَبی! میدونی
با کی رَجَز میخونی
که اومدی داد میزنی
هِی داد و فریاد میزنی ؟
نخودی حسابی جا خورد
اما به یادِش اومد
که هیچ نباید جا زد .
جا زدن و باختن، همون !
با دشمنا ساختن همون !
یهو پرید به دیوه
خنجر کشید رو دیوه
دیوه رو میگی، آب شد
مثل دیوار خراب شد:
کوچیکتر و کوچیکتر
باریکتر و باریکتر
تا اینکه نابود شد
دود شد و دود شد .
نخودی واسِه همیشه
دیوه رو کرد تو شیشه .
دیوه چی بود؟ ابرِ سیا
به شکل دیو بَد ادا،
دشمن اَبرای سفید
لج کرده بود، نمیبارید .
«دیوه که از میون رفت
دود شد به آسمون رفت
باید بارون بِباره
که نوبت بهاره.»
نخودی شُدِش رَوونه
یه راس اومد به خونه
کاراشو که روبرا کرد
انگار یکی صدا کرد
اومد کنارِ پنجره
دیدش که پشت پنجره
چه مَعرِکهَ س! چه مَحشَره !
صد تا سوار میاومدن
ساز و ناقاره میزدن
سوارای زرّین کمر
سوار اسبای کهَر
نی بود و نیلبک بود
پرواز شاپَرک بود
هوا میشد روشنتر
صدا میشد بُلَنتر:
«آی گل دارم، بهار دارم !
لاله و لالهزار دارم!»
یه پیرمرد تُپُلی
ریشِش سفید، لُپِّش گلی
شلوار قَدَک، تِرمه قبا
گیوه ابریشم
به پا
اسب سفید سوار بود
پُشتِش یه کولهبار بود
«چی توی اون اَنبونه؟
خدا، خودش میدونه!»
نخودی پَر در آورد
رفتش جلو سلام کرد
«سلام عمو!»
«عمو سلام!»
«خونم میآی؟»
«حالا نمیام،
میخوام بِرم کار دارم
میبینی چِقد بار دارم:
باید بِرم دَر بزنم
به بچهها سَر بزنم
گشت بزنم تو کوچهها
عیدی بدم به بچهها
صحرا رو سبزهزار کنم
باغو پر از بهار کنم
شکوفه بارونِش کنم
از گُل چِراغونش کنم .
اما ببینم، نخودی !
چرا یهو تولَب شدی ؟
دُرُسته عمو پیره
داره از اینجا میره،
تنهات نمیگذاره.»
«راس میگی عمو؟»
«دِ، آره!»
نخودی نیگا نیگا کرد
عمو پیرمرد، صدا کرد:
«های، گل بیا، بهار بیا !
لاله و لاله زار بیا!»
لیلا کفاشزاده - پژوهشگرکودک ونوجوان