در تمام این دوران کسانی بودند که از نزدیک شاهد تفحص شهدا بودند، افرادی که حالا 28 سال پس از پایان جنگ خاطراتی نقل میکنند که خواندنی است.
سگهای جستوجوگر
سردارمیر فیصل باقرزاده
مسئول کمیته جستوجوی مفقودین
در مقابل منطقه عملیاتی فتحالمبین، منطقهای بود که تا قبل از عملیات محرم آن را آزاد نکرده بودیم. بعد از آن که دشمن از «جبل حمرین» به عقب رانده شد، منطقه وسیعی از غرب دشت عباس در منطقه عمومی فکه آزاد شد. شهدای زیادی از عملیات فتحالمبین باقی مانده بودند که انتقال آنها در دستورکار قرار گرفت. این انتقال کار سختی بود، چون دشمن پس از کندن خاکریزها، روی شهدا خاک ریخته بود و محل حضور شهدا مشخص نبود. ناگفته نماند بعضی از اجساد دشمن هم در منطقه پراکنده بود و چون عراقیها هیچ اهتمامی به انتقال اجسادشان نداشتند، این اجساد همچنان در منطقه باقیمانده بود.
یکی از دوستان پیشنهاد داد تعدادی سگ پلیس بیاوریم و جستوجو کنیم، ولی آن زمان دسترسی به سگ مشکل بود. سرانجام در پایگاه هوایی دزفول تعدادی سگ پیدا کردیم که به دلیل بیمهری از کاراییشان کاسته شده بود و به اصطلاح روی فرم نبودند. به هرحال با تلاش مربی سگها، آنها کار جستوجوی شهدا را آغاز کردند.
جای تعجب بود که وقتی این سگها به محل شهیدی میرسیدند پارس میکردند و قسمتی از خاک را کنار میزدند: مثل سگ داستان اصحاب کهف که میدانست موحدان چه کسانی هستند.
التماس سید وحید به شهدا
حمید داوود آبادی
عضو تیم تفحص
بهار سال 75 به فکه رفتیم، منطقه والفجر یک. بچهها مشغول کار بودند، در یک هفته اخیر فقط تکهای از استخوان بدن یک شهید را پیدا کرده بودند، بدون هیچ مشخصهای. به گفته بچهها، بعید نبود که پای شهید یا مجروحی بوده که قطع شده و در میان مین مانده است. هوا هنوز آنچنان که انتظار میرفت گرم نشده بود.
سید میرطاهری که نگاههایش از ناراحتی درونش نشان داشت، منطقه را میکاوید، معلوم بود از پیدا نشدن شهیدان، بدجوری خسته است.
ناگهان توطئه آغاز شد، رسمی بود که باید اجرا میشد، رسم دیرینه بچههای تفحص. این رسم از این قرار بود اگرچند روز شهیدی پیدا نشود، یکی از تازه مهمانها را خاک میکردند تا به شهدا التماس کند. خیالم راحت شد، توطئه برای من نبود، بلکه هدف سیدوحید صمصامی از بچههای تبریز بود.
او تا آمد به خودش بجنبد، ریختیم دورش، دست و پایش را گرفتیم و خواباندیم روی زمین. کمی رحم کردیم و با بیل دستی رویش خاک ریختیم. فقط سرش بیرون بود که بتواند نفس بکشد. گفتیم باید تا غروب اینجا زیرخاک باشی و به شهدا التماس کنی تا خودشان را نشان دهند. یک ربع بیشتر نگذشته بود که ناگهان تخت سیاهرنگ پوتینی نمایان شد.
فریاد زدیم و کمی خاکها را کنار زدیم. پیکر شهیدی نمایان شد و صلوات فرستادیم. اولین کاری که کردیم، این بود که سیدوحید را از زیر خاک درآوردیم تا او هم شاهد درآوردن شهید باشد، هرچه که باشد التماس او باعث نمایان شدن شهید شده بود.
رویش شقایقها
شهید علیرضا غلامی
عضو تیم تفحص
اواخر سال 69 میخواستیم در منطقهای شروع به تفحص کنیم که مشکلاتی داشت و ممکن بود مجوز کار به ما ندهند. بحثی در آن زمان پیش آمده و سپاه گفته بود شما باید یک شهید بیاورید تا مشخص شود درآن منطقه شهید هست. شش روز آن محدوده را گشتیم، اما چون به شهیدی برنخوردیم و منطقه را هم خوب نمیشناختیم، قصد کردیم برگردیم.
صبح نیمه شعبان بود که گفتیم امروز به یاد امام زمان(عج) میگردیم که بازهم فایدهای نداشت. تا ظهربه جستوجو ادامه دادیم و بچهها رفتند برای استراحت. در حال خودم بودم که ناگهان چشمم به چهارپنج شقایق افتاد که برخلاف جاهای دیگر که تکتک میرویند، دستهای و کنار هم روییده بودند. گفتم حالا که دستمان خالی است، شقایقها را میچینم و میبرم برای بچههای معراجع تا دلشان شاد شود و این هم عیدیشان باشد.
شقایقها را که کندم، دیدم روی پیشانی یک شهید روییدهاند. او نخستین شهیدی بود که در تفحص پیدا کردیم. این جستوجو در منطقه شرهانی بود و با آوردن آن شهید، مجوزی داده شد که به دنبال آن300 شهید شناسایی شدند.