به گزارش
جام جم آنلاین؛ «پروفسور» این هفته در باکس «سریالباز» شبکه تماشا روی آنتن میرود؛ سریالی روسی به کارگردانی دیمیتری پترون که در سال ۲۰۲۱ ساخته شده و داستان آن در سنپترزبورگ سال ۱۹۱۲ میگذرد. ماجرا در نگاه اول یک داستان جنایی کلاسیک به نظر میرسد: یک استاد پزشکی و جراح در حل پروندههای پیچیده به پلیس کمک میکند. نکته مهم اینجاست که سازندگان، دانش پزشکی و محدودیتهای علمی آن دوره را به بخشی از مسیر کشف جرم تبدیل کردهاند و وُسکرنسکی را از یک پزشک معمولی به شخصیتی تبدیل کردهاند که برای رسیدن به حقیقت، سراغ نشانههایی میرود که دیگران از کنارشان گذشتهاند. همین ایده باعث شده «پروفسور» فراتر از یک داستان پلیسی ساده، درباره شخصیت اصلی، فضای تاریخی، شیوه طراحی معماها و البته شباهتهایی که با الگوی شرلوک هولمز دارد، حرفهای بیشتری برای گفتن داشته باشد. در ادامه، نگاهی داریم به این ویژگیها، روند شکلگیری سریال و واکنش منتقدان و مخاطبان به آن.
وقتی یک جراح وارد پرونده قتل میشود
وُسکرنسکی پلیس نیست. قرار نیست مانند کارآگاههای کلاسیک با تعقیب مظنون یا بازجوییهای طولانی به جواب برسد. تخصص او در شناخت بدن انسان است و سریال از همین ویژگی برای ساختن مسیر تحقیقات استفاده میکند. در قسمت نخست، مرگ یک مأمور پست در نگاه اول خودکشی به نظر میرسد، ولی وُسکرنسکی به این نتیجه شک میکند. در پرونده دیگری نیز پیدا شدن جسد یک دختر در نزدیکی کارخانه رنگرزی، تحقیقات را به سمت نشانههایی میبرد که روایت اولیه را زیر سؤال میبرد. اهمیت این موقعیتها در این است که پزشکی در «پروفسور» صرفاً شغل شخصیت اصلی نیست. وضعیت جسد، آثار باقیمانده از حادثه و نشانههای جسمانی، بخشی از استدلال او برای رسیدن به حقیقت است.
چرا سال ۱۹۱۲ برای داستان مهم است؟
اگر همین پروندهها در زمان معاصر اتفاق میافتادند، بخش زیادی از مسیر تحقیقات را میشد با آزمایشگاه، بانک اطلاعاتی، دوربین و ابزارهای پزشکی امروز طی کرد. «پروفسور» چنین امکانی در اختیار شخصیتهایش نمیگذارد. سنپترزبورگ سال ۱۹۱۲ دورهای است که روشهای علمی تازه جای خود را در تحقیقات جنایی باز میکنند، ولی هنوز محدودیتهای جدی وجود دارد؛ بنابراین تشخیص علت مرگ یا پیدا کردن تناقض در یک صحنه جرم، بیشتر از امروز به تجربه، مشاهده و دانش فردی وابسته است. این محدودیت برای فیلمنامه هم کارکرد دارد. هر نشانهای را نمیتوان فوراً در آزمایشگاه بررسی کرد و هر پاسخی در دسترس نیست. وُسکرنسکی باید از همان اطلاعات محدودی که در اختیار دارد، مسیر تحقیقات را جلو ببرد. به این ترتیب، فضای تاریخی فقط در لباس و دکور دیده نمیشود؛ بخشی از منطق پروندههاست.
وُسکرنسکی؛ قهرمانی که قرار نیست همیشه دوستداشتنی باشد
یوری کولوکولنیکوف در نقش وُسکرنسکی، شخصیتی را بازی میکند که اعتمادبهنفس بالایی دارد و رفتار او همیشه مطابق قواعد معمول نیست. او در مواجهه با پلیس و حتی اطرافیانش گاهی تند و آمرانه رفتار میکند و همین ویژگی، رابطه او با دیگر شخصیتها را پیچیدهتر میکند.
این انتخاب در واکنش مخاطبان هم دو نتیجه داشته است. برخی بازی کولوکولنیکوف و شخصیت متفاوت او را از جذابیتهای سریال دانستهاند و برخی معتقدند این شخصیت گاهی بیش از اندازه به الگوی کارآگاه نابغه نزدیک میشود. وُسکرنسکی قرار نیست قهرمانی باشد که مخاطب از همان ابتدا با همه رفتارهایش همدلی کند. بخشی از جذابیت او در این است که تواناییاش در حل پروندهها همیشه با رفتار اجتماعی قابل قبول همراه نیست.
در همین زمینه بخوانید:
ردپای شرلوک هولمز در یک پزشک روس
شباهت ساختاری «پروفسور» به داستانهای شرلوک هولمز را نمیتوان نادیده گرفت. یک نابغه در مرکز پروندهها قرار دارد، دستیار جوانی در کنار اوست و پلیس در موارد پیچیده از توانایی او استفاده میکند. ایوان فوگل، دستیار جوان وُسکرنسکی، همین جایگاه را در داستان دارد. ماریا وکسلر، روزنامهنگاری کنجکاو، نیز به این ترکیب اضافه شده و مسیر دیگری برای ورود به ماجراها ایجاد میکند.
رسانههای روسی هنگام معرفی سریال نیز به این شباهت اشاره کردهاند. تفاوت اصلی در ابزار حل معماست: هولمز از مشاهده و استنتاج به پاسخ میرسد و وُسکرنسکی بخش مهمی از همین مسیر را از دانش پزشکی و شناخت بدن انسان طی میکند. این شباهت برای سریال یک امتیاز قطعی نیست. مخاطبی که با این الگو آشناست، سریعتر وارد داستان میشود؛ مخاطبی که دنبال ساختارشکنی جدی در داستانهای کارآگاهی باشد، ممکن است بخشهایی از «پروفسور» را آشنا ببیند.
هشت قسمت، پروندههایی با مقیاسهای متفاوت
«پروفسور» در هشت قسمت ساخته شده و پروندههای آن در یک الگوی ثابت باقی نمیمانند. مرگ مأمور پست، پیدا شدن جسد یک دختر، مسمومیت چند نفر و پروندههای مرتبط با خشونت و فعالیتهای سیاسی، موقعیتهایی هستند که وُسکرنسکی و فوگل در طول داستان با آنها روبهرو میشوند. بدون ورود به اتفاقات پایانی، دامنه ماجراها به تدریج بزرگتر میشود و سریال از پروندههای فردی فاصله میگیرد و به تهدیدهایی با ابعاد گستردهتر میرسد.
با این حال، بازخورد مخاطبان درباره کیفیت معماها یکدست نیست. فضای تاریخی، بازی بازیگران و طراحی شخصیت اصلی مورد توجه قرار گرفته، ولی برخی بینندگان معتقدند تعدادی از گرههای داستان زودتر از حد انتظار باز میشوند و همه پروندهها پیچیدگی یکسانی ندارند. این انتقاد را باید جدی گرفت؛ چون بخش مهمی از کشش یک سریال کارآگاهی به کیفیت معماهای آن وابسته است.
چرا «پروفسور» میتواند دیدنی باشد؟
جذابیت اصلی سریال در خود ایده «پزشکِ حلکننده پرونده» خلاصه نمیشود. سه عنصر در کنار هم قرار گرفتهاند: شخصیت وُسکرنسکی، فضای روسیه در سال ۱۹۱۲ و محدودیتهای علمی همان دوره. مخاطبی که از سریالهای کارآگاهی با فضای تاریخی و شخصیت محوری متفاوت استقبال میکند، در «پروفسور» با پروندههایی روبهرو میشود که بخشی از سرنخ آنها از شناخت بدن و شیوه مرگ به دست میآید. فضای سنپترزبورگ ابتدای قرن بیستم نیز به پروندهها شکل دیگری میدهد.
در مقابل، اگر پیچیدگی معما و غافلگیریهای پیاپی برای مخاطب مهمتر از شخصیت و فضای تاریخی باشد، احتمالاً همه قسمتها به یک اندازه رضایت او را جلب نمیکنند. برخی واکنشهای ثبتشده نیز دقیقاً به همین مسئله اشاره دارند. «پروفسور» در نتیجه بیشتر بر شخصیت پزشک، فضای تاریخی و کشف جرم تکیه دارد؛ سه عنصری که آن را از یک سریال پلیسی متعارف جدا میکنند، هرچند از الگوهای آشنای داستانهای کارآگاهی هم فاصله کامل نمیگیرد. «پروفسور» را پنجشنبه و جمعه ۱۶ و ۱۷ مهرماه در باکس شبانه «سریالباز» شبکه تماشا ببینید.