آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
تنهایی مرا که ندید و دلش نسوخت/ رحمی نکرد بر دل تنگم خدای تو/ این مرگ لحظهای رهایم نمیکند/ این شعر یادگاری من هم برای تو/ وقت غروب و این دلم از بیکسی شکست/ برگرد ای تمام وجودم فدای تو.
پری رحمانی از ماسال
میگه: حرفشم نزن! نه اتوبوسی هست که بتوان آمد سراغ تو، نه رانندة تاکسی چیزی حالیش میشه از درد فراغ تو!
خواص عشقولانة مواد غذای
1-لیمویی، به شیرینی عشق؛ مرا دیر به داد رسیدی مسافر. من سالهاست که تلخ شدهام.
2-دیر آمدی! آنقدر دیر که حتی چایی چشمانم گرمای نگاه خیالیات را جای لمسی از باور بودنت جوشید و چه آسان با نبودنت سرد شدند تمام من.
3-من گرگصفت، قبول! اما تمام سلامهای من تنها به طمع داشتنت بود.
نگار دهقانی از اصفهان
کاریکلماتور
1-وقتی جورابها آواز میخوانند، آدمها دماغشان را میگیرند.
2-مسواک بعد از جاروی دندانها از نفس افتاد.
3-چکههای آب، زیر گوش شیر، قصة تلخ جدایی میخوانند.
4-ابرهای بهاری چه دل نازکی دارند، با کوچکترین غرشی گریه میکنند.
5-آنقدر تلخ شدهام که مگسها هم خوردن خونم را تحریم کردهاند.
6-بزرگترین دلخوشیام آن است که هیچگاه دلم برای خودم تنگ نمیشود.
زهرا فرخی 33 ساله از همدان
نیوتون در مترو
آنچنان در چراهای بدون جواب غرق بودم که نفهمیدم مسیر ده دقیقهای خانه تا مترو را چگونه طی کردم. وقتی وارد قطار شدم صندلی برای نشستن بود. چشمانم را بستم تا افکارم را سروسامانی دهم. در ایستگاه بعد با صدای عصایی که بر کف واگن میخورد چشم باز کردم. خانم مسنی را دیدم و بلند شدم تا آن خانم بنشیند. ناگهان چیزی مثل برق، صاعقه، از کنارم گذشت و بر جای من نشست. دختری حدود 20 ساله بود. گوشی موبایلش را در گوش گذاشت و چشمانش را بست. خواستم اعتراض کنم اما همان خانم با اشاره مرا به سکوت دعوت کرد.
باز هم یک چرای بدون جواب.
آخر راه
هاجوواج
1-سلامم را که بیجواب میگذاری دنبال جواب تمامی سوالاتم میگردم. حواست به من نیست که چگونه پابرهنه دنبالة راهت را میدوم. من به گردوغبار رسیدهام و تنها رد پای محوت باقی مانده.
2-تمام شهر پر شده از نبودنت. بیزار شدهام از این همه بودنم. چه دنیای ضد و نقیضی داریم؛ بیخیال هم.
جوجه تیغی
سوءتفاهم
«بابا این چه وضعیه؟»
(بابام با تعجب:) «هان؟»!
«آخه اینم شد زندگی که نه پیامم رو میچاپی نه محلمون میذاری؟ بابا خوشغیرت».
(بابام با شادمانی:) «خواهش میکنم».
«چی میگین بابا؟ من با حسامیام نه با شما»
(بابام با سگرمهای درهم:) «اِ؟ اینجوریه؟ دیگه نه من، نه تو»
«اِ... بابااااا»
(اَه... از دست تو حسامی. اصاً خدافظ!)
مریم
(مامانبزرگم با گرهی بر ابرو و وردنهای در دست!): «ایــــــش... حالا اینم میدونه نوهم واسه طنز پارتیبازی میکنههاااا، اینجوری نوشته مجبور شه بیارش وسط. حالا که اینجوریه، اصاً برو به سلامت!)
فداکارِ گمنام
سد چشمانش در حال شکستن و فروریختن است و این بار «پطروسی» هم نیست تا فداکاری کند! اشکش را با گوشة چادر خاکیاش میگیرد و زیر لب زمزمه میکند: «این استخوونام مال من نبود...»!
آرام آرام و خمیده به سوی کوچههای تنگ دلتنگی باز میگردد.
آه! چه شکسته شده مادر شهید مفقودالاثر.
زهرا محمدی از خرمآباد
گوشت رو بیار نزدیک. میدونی ماجرای پطروس و سد، قصه است و واقعیت نداره که؟ هوم؟ راستی چرا پطروسی که وجود نداشته این همه بین ما نام در کرده اما پسر اون مادر که یه روزی وجود داشته، بازم گمنام مونده؟!
بغض دل
1-دلتنگی دار میزند، گاه احساست را، گاه گلویت را.
2-من منتظر عادیترین روال عادی زندگیام هستم. میدانی؟ روزهای غیرعادی، طعمِ فلفلهایی را میدهد که تنها در نگاه اول گمان میکنی شیرین است. بعد تلخیاش گلویت را میفشارد، میرنجاندت، و سخت است ناگهانی جا بخوری و گمانهایت به بدگمانی منجر شود.
شادی اکبر
ابر و دریا
سرمای وجودت را با گرمای دستانم پیوند زدم تا در این فصل سرد و بیباوری آدمها یخ نزنیم؛ تا شاید قلبهای هر دویمان از حرارت عشقی که تازه در وجودمان شعله کشیده گرم شود. ولی افسوس که ندانستیم گرم ماندن، تلاشی میخواهد همچون ابر و دریا؛ که باید زیستنمان، وجودمان و بودنمان را فقط در بودن دیگری جستوجو کنیم. گاهی من ابر باشم و برایت ببارم تا تو از وجودم سرچشمه بگیری و دریا شوی؛ و گاهی تو دریا باشی و در حسرت دیدن من بخار شوی تا حضورم در لحظههایت جان بگیرد.
ای کاش زودتر از اینها میدانستیم که باید در این همزیستی مسالمتآمیز، غرق لذت شویم، تا باشیم، و بمانیم. [اگر چنین بود] شاید حالا هر کداممان با قلبی مچاله شده در سینه، شاهد آخرین نفسهای احساسمان در این سرمای آدمسوز نبودیم.
ف. متولد ماه مهر
اسارت
شبهایم پر از کابوسهایی است که ابهتشان را از دلهرههایم میگیرند، از توهماتی که بوی مرگ میدهند. دلگیرم از تمام آدمهایی که ناجوانمرانه به قضاوتم نشستهاند و بیخبرند از آتشفشان وجودم؛ از طغیان شعلههای سرکشی که زبانه میکشند تا مغز سلولهایم و خاکستر میکنند جوانههای امید را در دلم؛ از خودم که در خودم گم شدهام؛ در بهانههایی که برای انکارهایم میتراشم تا پشت نقاب بیگناهی پنهان شوم اما چه نادان است دل من، با رها شدن در برهوت برزخی که با دستهای خودم ساختهام بیشتر از همه اسیر سراب فریبهایم میشوم.
آناهیتا بابااحمدی از اهواز
آموزش شهامت
با دستان لرزانم راهیات کردم و تو سخت غمگین شدی. چرا که دستانت را -مثل همیشه- در میان دستانم نگرفتم و نوازششان نکردم. به خودم آمدم. لرزش دستانم را مخفی کردم [اما] باران چشمهایم را چه کنم؟
این گونه شد که نگاهت هم نکردم و تو سختتر و غمگینتر شدی. دیدن چهرة زیبایت -هنگام رفتن- حسرتم شد و من چه صبورانه تو را بدرقه کردم و تو چه غریبانه از من دور شدی. اینک نیستی تا ببینی که چقدر از دستانم بیزارم که چرا بیموقع لرزید. کاش بیاعتمادیام را به آسمان چشمهایم میدیدی [تا بفهمی] چرا اینگونه بیخبر توفانی شد.
چشم به جاده میدوزم تا دوباره بیایی. قول میدهم این بار به دستانم بسپارم که تنگ در آغوشت بگیرند؛ به چشمانم [هم] میآموزم شهامت نگریستن به بیانتهای نگاهت را.
فرحناز نیکبین از تهران
امتحان نهایی
یه سوال فنی داشتم که جوابش رو از بروبچ میخوام. وقتی یه دختر 16 ساله و یه پسر 18 ساله همدیگر رو انتخاب میکنند تا 5 یا 6 سال دیگه ازدواج کنند، در صورتی که خانوادة پسره اصلا در حد خانوادة دختره نیست، این وسط تکلیف عشق چی میشه؟ باید چی کار کنند؟
بستنی یخی
الان سوالت «فنی» بود؟! همة امید و آیندة ماااادر؛ صحبت سر وسط نیست که؛ چون اصاً اون انتهاشه که مهمتر از این وسطهس! بخصوص وقتی آدم ندونه تعریف و مشخصات احساسات و عشق و... فرقشون با هورمون و چمدونم نحوة تصمیمگیری مهم توی زندگی و... هزار و یه چیز دیگه چی هست و این میشه که همون انتهاش یهو میبینه وسط راهروهای دادگاه خانواده واستاده و تکلیف عشق رو داره با اشک و آه و حسرت مشخص میکنه! من اگه بودم (متوجهی؟ خودم رو دارم میگم)، کلاً برای اینکه بدونم دارم شیر مادر میخورم یا شیر خشک، صبر میکردم دورة شیرخوارگیم رد شه! بعد که رفتم دبستان و الفبای نوشتن و خوندن رو یاد گرفتم، توی دوران تحصیلی بالاتر مثلاً، مینشستم درسام رو میخوندم تا بعد بتونم بگم خب... حاااالاااا برم ببینم انواع شیر کدامند، در چه طبقهبندی از مواد غذایی جا میگیرند، فرق پرچرب و کمچربشان در چیست، شیر خشک را از شیر مادر چگونه تشخیص میدهند و... (کلاً 5 نمره! نیم نمرهم برای کسی که خوشخط بنویسه. آهاااای... با توامهاااا، سرت تو ورقه خودت باشه!)
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....