صدای بوق آشنای ناوشکن، ساحلنشینان کنارک را خبر کرد. وزش باد، ماهیها را به سطح آب نزدیک کرد و مرغان دریایی، صبح روز ۹ اسفند را پرهیاهو آغاز کردند. امیر کشاورز، مهندس الکترونیک ناو، در حال چککردن فیوزهای برق بود. چندروز بود دلشوره داشت و مرتب در حالت آمادهباش بودند. خستگی شیفتهای پیدرپی در تنش موج میزد. صدای زنگ موبایل خبردارش کرد که مادر است: «سلام و سلامتی، روزهداری؟»
تلاقی صلحوجنگ در مرزهای آبی
سکان ناوشکن چرخید سمت کنارک؛ امیر همینطور که خداحافظی میکرد، تلوتلو خورد و دستش را به بدنه آهنی اتاق کنترل گرفت. صدای بوق ممتد و ناآشنایی، همه را بهروی عرشه کشاند. در دورترین نقطه دریا، ناو «آبراهام لینکلن» آمریکایی درحال جولاندادن بود و پرواز مرغان دریایی آشفته شد. این سرزمین به غریبه رکاب نمیدهد؛ میخواهد ناو باشد یا کشتی. مرغان دریایی در آسمان کشوقوسی به تنشان دادند و عقربههای سیاه ساعت روی هم چرخیدند. چندثانیه از ساعت ۹ صبح دهمینروز ماه مبارک گذشت. ناو آبراهام پیچید سمت ساحل و ناوشکن جماران چرخید سمت دریا. کاپیتان ناو جماران روی کانال ۱۸، هشدار دورشدن از آبهای مرزی ایران را صادر کرد. دو ناو، رو در روی هم درحال راندن بودند.
لحظه انفجار و لبیک خونین
به دمی، موشک شلیک شد و زوزهاش به عرشه ناو جماران رسید. صدای انفجار مهیب برخاست و شعلههای آتشین سر به آسمان گذاشت. موتور ناو با صدای ترسناکی از کار افتاد. امیر لیز خورد و بهسمتی پرتاب شد؛ جای بوسه مادر روی پیشانیاش، به بدنه آهنی ناو جماران اصابت کرد. نیروها درحال دویدن برای کمک به یکدیگر بودند و صدای آشفته دایره زنگی بهگوش میرسید. پریهای دریا سوگوار شدند و بوی تند باروت سوخته، گرداگرد ناو را پوشاند تا بادی بوزد و دلشوره دریانشینان را به ساحل برساند. موشک دوم و اژدر سوم به پاشنه ناو اصابت کرد و قایقهای نجات به آب افتادند. موجهای بلند و سیاه به تنه ناو سرکوبیدند. ناو، ذرهذره دل به قعر آب سپرد و امیر کشاورز، مهندس جوان متولد سال ۸۰، لبیک شهادت را در بین موجهای ناآرام آب بازگو کرد. ناوشکن جماران، زمین و آسمان را شاهد گرفت که تا آخرین ثانیه در مقابل متخاصم ایستادگی کرد. لکه سرخ کمرنگی روی آبهای فیروزهای رد زد و ماهیها به عمق آب رفتند؛ جایی که چشمانشان چیزی نبیند و حافظهشان چیزی ثبت نکند. صدای اذان ظهر کنارک به «اشهد ان علی ولیالله» نرسیده بود که پهپادهای شاهد در حال عقبراندن ناو آمریکایی بودند و افطار آنروز، با شلیک موشک به پایگاههای آمریکایی در خاورمیانه باز شد.
درنگ مادر در صحرای انتظار
هرگز زمان آنچنان لجاجت نکرده بود. مادر امیر در دفتر مدرسه از همکارش شنید که بیت رهبری را زدهاند و موشکهای آمریکایی ایران را لرزاند. زیرنویس شبکه خبر بهرنگ نارنجی تند درآمده بود و کلمات نمیایستادند تا مادر امیر کلمه کنارک، چابهار و ناوشکن جماران را ببیند. درنگ نکرد و شماره امیر را گرفت اما بهجز بوق ممتد، چیزی دستش را نگرفت. یکپا ایستاده بود که بهسمت چابهار برود. داییامیر از داراب راه افتاد سمت چابهار و مادر در هولوولا، پای اخبار دلدل میزد. داغ میناب، لامرد و ناوشکن را فقط یک مادر میفهمد. ۱۵روز تمام، انگار در صحرای کربلا بود؛ برای خبری کوچک از پسرش، شده بود لیلای دشت کربلا، شده بود رباب زینب. شب آخر باران گرفت و مادر امیر دستهایش را به آسمان پربغض کشاند و مادری را به درگاه حق کامل کرد: «الهی رضا برَضائِک، فقط بچهام پیدا بشه.» قطرههای باران صورت مهتابیاش را شست و دل ناآرامش را دریایی کرد. طلوع آفتاب شانزدهمین روز جنگ، خبر رسید که پیکر پاک امیر پیدا شده است.
سینی تاسوعا برای سردار جوان
زنان شهر داراب جمع شدند تا رسم هرساله شب تاسوعا را بجا بیاورند. خنچه عقد چیدند؛ پرهای گلمحمدی و نقل، کاسه حنا، نبات و کلهقند. این سینی شبهای تاسوعا که برای جوانان میگشت، حالا برای امیر مهیا شده بود و عکسش میان سفره جا گرفت. روزهایی که امیر دم محرم خودش را به داراب میرساند، در صف زنجیرزنان میایستاد و دو زنجیر میزد. دانههای زنجیر در آسمان اوج میگرفتند و روی شانههای پهن امیر فرود میآمدند. لبهای ترکبستهاش وقتی بهنام شهید میرسید، بلند فریاد میزد: «یاحسین». سیاهِ حسین، خوش به تنش مینشست و دودمهخوانی روز عاشورا، عرق جانش را میستاند.
رویای وطن و یادگاران اصالت
شکوفههای درخت لیمو و پرتقال داراب، هنوز پنگ نبسته بودند که خبر جنگ ۱۲روزه به پدر امیر رسید. اسرائیل نگذاشت بهار ۱۴۰۴ تمام شود و درست زمانی که سفیدی گلهای پنبه زیر نور آفتاب میدرخشد، حمله کرد.
امیر بعد از دو روز از روی ناو زنگ زد: «مادر نگران نباش، رادار خاموش و ما جایی هستیم.» به مرخصی که آمد، چند روز دهه محرم را ماند تا آداب هر سال محرمش را بجا بیاورد.
بین خنکای غروب، زنگ خانهای که همیشه چراغش سوسو میزد، به صدا درآمد. بیخبر آمده بود اما دلش گرم بود که پدر و مادرش در خانه هستند و مادر طبق حس ششم، حتما آبگوشتی بار گذاشته که رنگش زرد باشد. زمزمههای جنگ بود و هر روز تهدیدها از گوشهکنار دنیا به گوش مردمایرانمیرسید.
مادر گفت: «امیر نرو مادر، شایعه جنگه.» و امیر به پهنای صورت گندمگونش لبخند زد: «نترس، با ما کاری ندارن، من باید برم ماموریت.»
دیگر نگفته بود با ناو جنگی آمریکا رخبهرخ شده و بوق ناو به مذاق مرغان دریایی و بیشتر از آن به مذاق امیر خوش نمیآید. امیر قرآن را بوسیده بود؛ چندقدم رفته بود و برگشت تا به چراغ همیشهروشن خانه پدرومادرش فکر کند.
به لحظاتی فکر کرد که ثانیهشماری میکرد تا به نیروی دریایی بپیوندد. اولین صبحگاه آموزش را در تهران بهیاد آورد؛ صبحی سرد و طولانی. یک میدان مشق دویدن کرد، عضلاتش آنجا چستوچابک شد و دستهایش تر و فرز.
کنترل سیمها، فیوز و هر کاری که مهندس الکترونیک باید خبرهاش باشد، شد.