نقد فیلم بی‌داد؛ وقتی شعار جایی برای هنر نمی‌گذارد

نقد فیلم بیداد ساخته سهیل بیرقی؛ بررسی روایت، فیلم‌نامه، شخصیت‌پردازی، موسیقی، پایان باز و بازی امیر جدیدی و اینکه چرا پیام در این فیلم بر روایت غلبه می‌کند.
در سال‌های اخیر زیست‌بوم سینمای ایران شاهد پدیده‌ای بوده که از آن با عنوان «سینمای زیرزمینی» یاد می‌شود؛ آثاری که به دلایل مختلف امکان نمایش رسمی پیدا نکرده‌اند و گاه توجه مخاطبان و سینمادوستان بیش از کیفیت سینمایی‌شان، به واسطه همین برچسب «زیرزمینی» یا «غیرقانونی» بودنشان جلب شده است. حالا چند وقتی است نام یکی از این آثار، «بیداد» به کارگردانی سهیل بیرقی، میان سینمادوستان شنیده می‌شود؛ فیلمی که فارغ از حواشی پیرامون تولید و نمایش آن، آیا ارزش آن را دارد که به عنوان یک اثر سینمایی و بر اساس کیفیت خود مورد بررسی قرار گیرد.
کد خبر: ۱۵۶۳۵۹۶
نویسنده امیرحسین حیدری / جام جم آنلاین

هر اثر نمایشی را می‌توان دست‌کم در دو ساحت اصلی سنجید: فرم و محتوا. فیلم زمانی می‌تواند به اثری موفق تبدیل شود که این دو ساحت در خدمت یکدیگر قرار بگیرند؛ یعنی ایده و مضمون، از مسیر زبان سینما و روایت به مخاطب منتقل شود. از همین منظر، اگر بخواهیم فیلم بیداد را در یک جمله توصیف کنیم، باید گفت فیلم در زبان تصویر و قاب‌بندی، گاه به نتایج قابل توجهی می‌رسد، اما در داستان‌گویی و روایت، با ضعف‌های جدی مواجه است.

 


قاب‌هایی که در روایت گم می‌شوند
برای نمونه، فیلم چند قاب قابل تأمل دارد. یکی از آنها جایی است که ستی در میان گروه کُر می‌خواند و در لحظه‌ای می‌ایستد؛ تصویری که می‌تواند به‌درستی مفهوم «دیده یا شنیده نشدن» او را منتقل کند و نشان دهد حضور و غیابش در این جمع تفاوت چندانی ایجاد نمی‌کند. در نمایی دیگر، ستی برای خواندن به فضایی زیرزمینی پناه می‌برد و دوربین او را از پشت، در تاریکی و پایین‌تر از سطح زمین، رو به نور نشان می‌دهد؛ تصویری که با جهان معنایی فیلم و موقعیت شخصیت هماهنگی قابل قبولی دارد.
اما مسئله اینجاست که این قاب‌ها، هرچقدر هم از نظر بصری قابل توجه باشند، بدون یک روایت قدرتمند نمی‌توانند به تنهایی فیلم را نجات دهند. سینما صرفاً مجموعه‌ای از قاب‌های زیبا یا معنادار نیست؛ این قاب‌ها زمانی اثرگذار می‌شوند که در دل یک روند روایی قرار بگیرند و از دل کنش و واکنش شخصیت‌ها، معنا را به وجود بیاورند.

 


وقتی پیام جای داستان را می‌گیرد
شاید مهم‌ترین ضعف بیداد سهیل بیرقی نیز دقیقاً همین‌جا باشد. فیلم به نظر می‌رسد از یک گزاره یا پیام ذهنی آغاز کرده و سپس داستان را برای رساندن آن پیام ساخته است؛ در حالی که در یک روایت موفق، معمولاً این کنش و واکنش شخصیت‌ها، موقعیت‌های دراماتیک و پیامد‌های انتخاب‌های آنهاست که به‌تدریج معنا را شکل می‌دهد. در «بیداد»، اما معنا از ابتدا وجود دارد و فیلم تلاش می‌کند شخصیت‌ها و موقعیت‌ها را در مسیر انتقال آن قرار دهد. به همین دلیل، تماشاگر کمتر در فرآیند کشف معنا قرار می‌گیرد و بیشتر با فیلمی مواجه است که می‌خواهد معنای مورد نظرش را به او منتقل کند.
این مسئله را می‌توان از همان سکانس‌های ابتدایی دنبال کرد. ستی در تلاش است راهی برای خوانندگی پیدا کند؛ یک‌بار در کنار صدای یک خواننده مرد آواز می‌خواند، یک‌بار وارد گروه کُر می‌شود و در آنجا نیز حتی نبودنش تغییر چندانی در نتیجه ایجاد نمی‌کند و در ادامه به کافه‌ای زیرزمینی می‌رود؛ جایی که حضور پلیس، مسیر زندگی او را وارد مرحله دیگری می‌کند. این موقعیت‌ها بالقوه می‌توانستند مصالح یک روایت دراماتیک قدرتمند باشند، اما فیلم در بسیاری از موارد به جای اینکه آنها را به یکدیگر پیوند دهد و از دلشان کشمکش بسازد، بیشتر از آنها برای تأکید بر گزاره مرکزی خود استفاده می‌کند.

 


فیلم‌نامه بیداد و ضعف در ساختار روایت
از همین‌جا ضعف دیگری در ساختار فیلم‌نامه آشکار می‌شود. اگرچه می‌توان رگه‌هایی از الگوی سه‌پرده‌ای را در «بیداد» پیدا کرد، اما این الگو آن‌قدر پرداخت نشده که بتواند یک مسیر دراماتیک منسجم بسازد. در آغاز، با ستی و تلاش او برای خوانندگی مواجهیم؛ در میانه، درگیری او با پلیس تبدیل به نقطه‌ای مهم در مسیر داستان می‌شود و در نهایت فیلم به پایانی باز می‌رسد. اما میان این مراحل، آن پیوند علت و معلولی و افزایش تدریجی تنش که باید موتور محرک یک داستان باشد، به اندازه کافی شکل نمی‌گیرد.
به‌خصوص در ماجرای درگیری ستی با پلیس، فیلم به جای ساختن یک موقعیت پیچیده و دراماتیک، خیلی ساده و مستقیم به مخاطب می‌گوید که این اتفاق باعث می‌شود پلیس به دنبال او بیفتد و در نهایت دستگیرش کند. مسئله این نیست که چنین اتفاقی نمی‌تواند در داستان رخ دهد؛ مسئله این است که فیلم نتوانسته این اتفاق را به یک نقطه عطف دراماتیک تبدیل کند. در نتیجه، آنچه باید حاصل یک زنجیره طبیعی از کنش‌ها و واکنش‌ها باشد، بیشتر شبیه یک حرکت فیلمنامه‌ای برای رساندن شخصیت از نقطه‌ای به نقطه دیگر به نظر می‌رسد.

 


پایان باز؛ الزاماً نشانه روایت مدرن نیست
از این منظر، پایان باز فیلم نیز به خودی خود امتیازی برای آن محسوب نمی‌شود. باز بودن پایان الزاماً به معنای مدرن بودن روایت نیست. سینمای مدرن می‌تواند با ابهام و پایان‌های گشوده، مخاطب را در فرآیند کشف معنا مشارکت دهد؛ اما در «بیداد» مسئله این است که فیلم در بخش عمده‌ای از مسیر، معنای مورد نظر خود را بیش از اندازه روشن کرده است؛ بنابراین پایان باز، لزوماً آن ابهامی را که باید حاصل پیچیدگی روایت باشد ایجاد نمی‌کند.

 


موسیقی؛ عنصری که به روایت متصل نمی‌شود
موسیقی نیز از دیگر بخش‌هایی است که نمی‌تواند آن‌طور که باید در خدمت جهان فیلم قرار بگیرد. با توجه به اینکه خوانندگی و موسیقی بخش مهمی از زندگی شخصیت اصلی را تشکیل می‌دهد، انتظار می‌رود انتخاب موسیقی‌ها ارتباطی ارگانیک با فضای دراماتیک و موقعیت‌های داستان داشته باشد. با این حال، انتخاب برخی قطعات بیشتر به عنوان عنصری مستقل به نظر می‌رسد تا جزئی جدایی‌ناپذیر از روایت. به همین دلیل، موسیقی در بعضی لحظات به جای آنکه به ساختن فضای فیلم کمک کند، از آن فاصله می‌گیرد.

 


بازی امیر جدیدی؛ نقطه قوتی که فیلم‌نامه هدر می‌دهد
در بازیگری، اما با موقعیت متفاوتی روبه‌رو هستیم. امیر جدیدی، در نقش یک شخصیت مکمل، یکی از اجرا‌های قابل توجه فیلم را ارائه می‌دهد. نکته جالب درباره بازی او این است که به نظر می‌رسد از یک مابه‌ازای بیرونی و شخصیتی حقیقی در جهان واقعی برای ساختن این کاراکتر بهره گرفته و این ارجاع را نیز به‌خوبی در بازی خود اجرا کرده است. همین مسئله باعث می‌شود حضور او از نظر بازیگری قابل توجه باشد و توانایی جدیدی را به رخ بکشد.
اما اینجا نیز فیلم‌نامه مانع از کامل شدن نتیجه می‌شود. شخصیت امیر جدیدی ناگهان وارد فیلم می‌شود، بدون آنکه پیشینه و انگیزه‌هایش به اندازه کافی برای مخاطب روشن شود، و بعد نیز از داستان خارج می‌شود؛ بدون اینکه فیلم توضیح روشنی درباره اینکه او دقیقاً چه جایگاهی در جهان داستان دارد یا قرار است چه نقشی در مسیر شخصیت اصلی ایفا کند ارائه دهد. بنابراین، بازی خوب یک بازیگر نمی‌تواند خلأ شخصیت‌پردازی را به طور کامل جبران کند.

 


چگونه گفتن مهمتر است
در نهایت، بیداد را می‌توان فیلمی دانست که ایده و دغدغه قابل تأملی دارد و در برخی لحظات نیز از نظر تصویری به نتایج خوبی می‌رسد، اما در تبدیل این ایده به یک روایت منسجم موفق نیست. فیلم از همان ابتدا می‌داند که می‌خواهد چه چیزی بگوید، اما مسئله اصلی این است که نمی‌تواند این «چه گفتنی» را به یک «چگونه گفتن» سینمایی و دراماتیک قدرتمند تبدیل کند.
به بیان دیگر، مشکل اصلی فیلم بیداد را باید نه در نداشتن پیام، بلکه در شیوه انتقال آن جست‌و‌جو کرد. وقتی پیام پیش از داستان وجود داشته باشد و شخصیت‌ها و موقعیت‌ها بیشتر وظیفه انتقال آن را بر عهده بگیرند، خطر این وجود دارد که روایت به حاشیه برود و فیلم به مجموعه‌ای از موقعیت‌ها و قاب‌های معنادار تبدیل شود. «بیداد» در بهترین لحظاتش نشان می‌دهد که فیلمساز زبان تصویر را می‌شناسد؛ اما در همان حال، ضعف فیلم‌نامه اجازه نمی‌دهد این تصاویر در یک ساختار روایی قدرتمند کنار یکدیگر قرار بگیرند؛ و شاید بتوان مسئله «بیداد» را نیز با همین تعبیر خلاصه کرد: فیلم از یک ایده شروع می‌کند، اما، چون داستانش را برای رساندن آن ایده می‌سازد و نه ایده را از دل داستان و کنش شخصیت‌ها استخراج می‌کند، هرچه جلوتر می‌رود، فاصله میان آنچه می‌خواهد بگوید و آنچه واقعاً دراماتیزه می‌کند، بیشتر آشکار می‌شود.

newsQrCode
ارسال نظرات
کالابرگ هست، فروشگاه نیست!

رئیس کل بانک مرکزی: با تدبیر رئیس‌جمهور مقرر شده کسری منابع پیشین کالابرگ از منبع دیگری تامین و مطالبات فروشگاه‌ها هرچه‌سریع‌تر تسویه شود

کالابرگ هست، فروشگاه نیست!

نیازمندی ها