موقع مصاحبه هرجا که نوبت به باقر توکلی میرسید، هروقت که ما از دوران جنگ میپرسیدیم و او دفتر خاطراتش را ورق میزد که آن روزها و آن لحظهها را یکی یکی به خاطر بیاورد، نفسش میگرفت؛ سرفههای پشت سرهم امانش را میبرید و با صدایی گرفته که از ته گلو در میآمد جواب میداد.