در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پرده اول؛ روایت اعظم
اولین بار نیست که برای طلاق به دادگاه خانواده میآیم. سه سال قبل هم آمده بودم. همان موقع فهمیدم باید منتظر یک کودک باشم. کودکی که زندگیام را دگرگون کرد و برای مدتی یخ رابطه من و سعید آب شد. من و سعید وقتی با هم آشنا شدیم که برای استخدام رفته بودم. سعید مدیرامور مالی بود و برای اینکه سر حقوق به توافق برسیم با هم صحبت کردیم. مدتی بعد به عنوان منشی استخدام شدم. حقوق خوبی نمیگرفتم، اما چون اولینبار بود که سرکار میرفتم به پولی که میگرفتم قانع بودم. من و مادرم با هم زندگی میکردیم. برادرم ازدواج کردهبود و در خانه پدری زندگی میکردیم. برادرم هم هزینه زندگی خانوادهاش را تامین میکرد و با اینکه خیلی سختی میکشید اصلا به ما فشار نمیآورد. بعد از یک سال کار، سعید گفت میتوانم از شرکت وام بگیرم. میتوانستم ده میلیون تومان وام بگیرم. اقساطش را هر ماه از حقوقم کم میکردند. با مادرم صحبت کردم و تصمیم گرفتیم خانه را بفروشیم، سهم برادرم را بدهیم و با وام شرکت و وام مسکن یک واحد آپارتمان بخریم تا با هم زندگی کنیم. این کار میتوانست وضع زندگی برادرم را هم بهتر کند. بالاخره با برادرم دو آپارتمان نزدیک هم خریدیم. تا دو سال تمام حقوقم بابت وامی که از شرکت گرفته بودم، میرفت. نیمههای سال دوم بود که سعید گفت حقوقم را زیاد کرده است. هرچند به او خیلی مربوط نمیشد، اما با مدیرم صحبت کرده بود که حقوقم را زیاد کنند. سعید خیلی به من لطف میکرد و همین، رابطه ما را خوب کرده بود. کمکم نسبت به او علاقهمند شدم بدون اینکه خودم بفهمم به او تکیه کرده بودم. هر روز به شوق دیدن او به شرکت میرفتم. هر مشکلی داشتم با او صحبت میکردم و کمک میخواستم تا اینکه یک روز به من پیشنهاد داد با هم بیرون برویم. گفت میخواهد در مورد مطلب مهمی با من صحبت کند. وقتی پشت میز کافیشاپ نشستیم قبل از اینکه چیزی سفارش بدهیم به من اطمینان داد چیزی که میخواهد بگوید مسالهای نیست که روی کارم تاثیر بگذارد و در هر شرایطی همچنان از من حمایت میکند. بعد از من درخواست ازدواج کرد. خوشحال شدم و همان لحظه جواب مثبت دادم. سعید خندید و به من گفت نمیخواهی بیشتر فکر کنی که گفتم نه، اما قرار شد کمی بیشتر باهم در ارتباط باشیم تا بهتر همدیگر را بشناسیم، بعد سعید به خواستگاری بیاید. البته قرار بود در این مدت کسی در شرکت متوجه این ماجرا نشود. سعید 15 سال از من بزرگتر بود و خیلی خوب از من حمایت میکرد. همین هم باعث شده بود خیلی با او راحت باشم. چند روزی بیشتر از دوستی ما نگذشته بود که زنی وارد شرکت شد. بسیارعصبی و پرخاشگر بود رو به من گفت تو همان کسی هستی که میخواهی شوهرم را از دست من بیرون بیاوری. اصلا نمیفهمیدم حرفهایش یعنی چه. بعد متوجه شدم این زن، همسر سعید است. اصلا باورم نمیشد. همان موقع سعید آمد و آن زن را با خود به اتاقش برد. آنها داد و فریاد میکردند و من هم گیج و منگ شده بودم و نمیدانستم چه شده است. واقعا سعید زن داشت و این همه مدت از من پنهان کرده بود؟ آن روز خیلی زود به خانه رفتم. با مادرم هم صحبت نکردم. باورم نمیشد سعید اینطور مرا بازیچه دست خود کرده باشد. چندبار تماس گرفت. من جواب ندادم. سرکار میرفتم اما سعی میکردم با هم روبهرو نشویم و هربار که سراغم میآمد به او کممحلی میکردم، تا اینکه روزی نامهای برایم نوشت و به قول خودش همه رازهای زندگیاش را تعریف کرد. در آن نامه نوشته بود میترسیدم واقعیت را بگویم و تو از من جدا شوی، به همین خاطر هم نگفتم که قصد دارم از زنم جدا شوم.
ماه بعد برگهای آورد که نشان میداد از همسرش جدا شده است. دوباره دلم را به دست آورد و عشقی که نسبت به او داشتم، برگشت. به خواستگاریام آمد و مادرم با اینکه مخالف بود، اما جلوی مرا نگرفت و من و سعید با هم ازدواج کردیم. سعید با من خیلی مهربان بود. دو ماه بعد از ازدواجمان با اصرار سعید، مادرم به خانه ما آمد تا با هم زندگی کنیم. آپارتمانش را هم اجاره داد و در واقع اجاره بهای آن خانه برایش یک منبع درآمد بود. شوهرم هیچوقت با من بدرفتاری نکرد و هیچوقت آزارم نداد. ما باهم سرکار میرفتیم و با هم میآمدیم. تا اینکه روزی متوجه شدم او هنوز هم با همسر اولش رابطه دارد. شبها تلفنی با او صحبت میکرد. اول فکر میکردم عاشقش است و میخواهد دوباره او را برگرداند، اما بعد متوجه شدم سعید از آن زن یک بچه دارد و این موضوع را از من پنهان کرده است. گفتم نمیخواهم به این زندگی پر از دروغ ادامه بدهم و از مادرم خواستم تا با هم به خانهای که داشتیم برگردیم. درخواست طلاق دادم و خواهشهای سعید نتوانست جلوی مرا بگیرد. برای گرفتن برگه پزشکی قانونی به این سازمان مراجعه کردم و در آنجا بود که فهمیدم سه هفته است باردارم. این خبر مرا شوکه کرده بود. مادرم گفت سعید از تو عذرخواهی کرده و حال تو حالا باید به خاطر فرزندت یکبار دیگر گذشت کنی، اما قبول نکردم. تا زمان به دنیا آمدن بچه نمیتوانستم از او جدا شوم. در این مدت که باردار بودم سعید مرتب به خانه مادرم رفت و آمد میکرد و آنقدر درباره آشتی با من صحبت کرد که برگشتم. در این سه سال رابطه ما کمکم خوب شد تا اینکه دوباره متوجه شدم سعید با همسر اولش صحبت میکند، او به من قول داده بود این کار را نمیکند، اما باز هم دروغ گفت و من اینبار او را نمیبخشم. حالا طلاق میخواهم.
پرده دوم؛ روایت سعید
از روز اول که اعظم را دیدم از او خوشم آمد حکایت قدیمی عشق و نگاه اول بود. در شرکت هرکاری از دستم برآمد برای او انجام میدادم. دختر مهربانی بود و هنوز هم هست. در کنار او بودن مرا آرام میکند. میدانستم داشتن یک همسر مهربان چقدر خوب است، چون همسر اولم زن بداخلاقی بود و رفتارهای بدش و کتککاریهایی که میکرد باعث شد از او جدا شوم.
برای به دست آوردن اعظم هرکاری کردم حتی به او دروغ گفتم اما او آنقدر مهربان بود که هربار مرا میبخشید. حتی وقتی که دعوا میکرد آرام بود. با همه وجودش ناراحت بود، اما هیچوقت سرم داد نمیزد و من همین خصوصیاتش را دوست داشتم، بار دومی که به او دروغ گفتم و فهمید از همسر اولم بچهای دارم باز هم مرا بخشید هر چند گفت به خاطر دخترمان این کار را کرده است، اما میدانم مرا دوست داشت که ماند. در تمام سالهایی که با هم زندگی کردیم سعی کردم هرگز به او بیتوجهی نکنم و حتی از مادرش خواهش کردم بیاید و با ما زندگی کند. او زن خوبی بود کاری به کار من نداشت و جای خالی مادرم را پر میکرد. ما کنار هم خوشبخت بودیم و من گمشده همیشگیام یعنی آرامش را پیدا کرده بود، اما میترسیدم او را از دست بدهم. به همین خاطر هم به اعظم دروغ میگفتم. راستش من زن اولم را دوست نداشتم و ندارم و او را بهخاطر پسرم ملاقات میکنم و گاهی اگر پسرم کاری داشته باشد انجام میدهم.
درست است که قول داده بودم دیگر او را نبینم، اما نمیتوانم پسرم را کنار بگذارم. او فرزند من است و مسئولیتی در قبال او دارم، اما اعظم نمیخواهد این موضوع را درک کند. او میخواهد من فقط به فکر دخترم و اعظم باشم اما نمیتوانم این کار را بکنم. من پدر آن پسر هستم. اگر اعظم میپذیرفت از پسرم هم نگهداری کند ارتباطم را با همسر اولم قطع میکردم اما تا زمان مرگم پدر آن پسر هستم؛ پسری که برادر دختر اعظم هم هست و میتواند در بزرگسالی از او حمایت کند، اما اگر اعظم نمیخواهد مرا ببیند چون به فرزندم توجه میکنم آرامشش را بههم نمیزنم، اما دلم میخواهد بداند که خیلی دوستش دارم و از او دوباره درخواست بخشش دارم.
نظر کارشناسی
جبران خلأهای عاطفی
شبنم خدابخش ـ مشاور خانواده
وقتی به ابتدای آشنایی این زوج برمیگردیم، متوجه دو نکته میشویم. نخست آنکه اعظم به واسطه از دست دادن پدرش احساس میکرد خلائی در زندگیاش وجود دارد او دنبال تکیهگاه و کسی میگشت که از وی حمایت و به نوعی جای خالی پدر را برایش پر کند به همین دلیل نیز به مردی علاقهمند شد که سالها از او بزرگتر بود و از نظر سلسله مراتب اداری نیز نسبت به او در جایگاه بالاتری قرار داشت و از همه نظر میتوانست حامی وی باشد. درواقع به نظر میرسد انچه اعظم از آن به عنوان عشق یاد میکند در واقع نوعی نیاز به حامی بوده است. در سوی دیگر ماجرا سعید هم سعی داشت با ازدواج با اعظم خلأهای عاطفی را که از آن رنج میبرد پرکند و به همین دلیل به دروغ متوسل شد. اصولا ازدواج به منظور رفع برخی نیازهای عاطفی، روانی و غریزی انجام میشود اما هرگز نباید کارکرد ازدواج را اشتباه گرفت. ازدواج جبرانکننده مشکلات دیگر نیست بلکه دورهای از زندگی است که باید نسبت به آن آگاهی پیدا کرد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: