سیری بر برتری جویی های امریکا
امپراتوری نژاد برتر!
نوشته حاضر مقاله ای است از «سمیرامین» ، نظریه پرداز معاصر معروف توسعه وی که دارای گرایشهای سوسیالیستی است ، همواره با نقد سرمایه داری و امپریالیسم به بیان کاستی های این نظام پرداخته و تبعات آن مانند مسائلی نظیر عدالت اجتماعی
کد خبر: ۲۴۱۷۱
، توسعه کشورهای جهان سوم و... را مورد نقد و بررسی قرار داده است امین در این نوشته به تلاش ایالات متحده امریکا برای ایجاد یک امپراتوری جهانی پرداخته و سیاست های این کشور در حوزه های مختلف سیاسی و اقتصادی را متاثر از چنین هدفی ارزیابی کرده است . از دهه 1980 به بعد و با فروپاشی نظام شوروی طبقه حاکم در ایالات متحده خواه دمکرات یا جمهوریخواه شروع به طراحی یک برنامه هژمونی کردند. برتر مقامی موجب شد تا ایالات متحده تصمیم بگیرد سلطه خود را از طریق به کارگیری استراتژی نظامی با هدف کنترل جهان تقویت کند.مداخله امریکا در خلیج فارس ، یوگسلاوی ، آسیای مرکزی ، فلسطین و عراق آغاز یک سلسله جنگهای بی پایان است که «در امریکا ساخته می شوند». بهانه هایی چون مبارزه با تروریسم ، قاچاق مواد مخدر و نابودی سلاحهای کشتار جمعی زمینه را برای حمله به دیگران آماده می کنند، وقتی به یاد می آوریم که چگونه سیا تروریستهای جعلی مانند طالبان یا بن لادن خلق کرد، صحت این گفتار روشن می شود. ادعای داشتن سلاحهای کشتار جمعی در حالی که امریکا خود بیش از بقیه کشورها این سلاحها را در اختیار دارد صرفا ابزاری تبلیغاتی است و چنان که گوبلز می گوید: «این ادعاها شاید برای متقاعد کردن دیدگاه های کم مایه امریکاییان مفید باشد؛ ولی در جاهای دیگر اعتباری ندارد». نفی حقوق متعارف دیگر مردمان در واقع طرح مجدد «نژاد برتر» هیتلر است . کسانی که به این نژاد تعلق ندارند، تنها در صورتی تحمل می شوند که تهدیدی برای بلندپروازی های نژاد برتر نباشند. - «منافع ملی» که طبقه حاکم ایالات متحده از آن دم می زند چیست؛ این طبقه تنها یک چیز را می شناسد و آن هم پول است . امریکای شمالی آشکارا در خدمت تامین منافع بخش غالب سرمایه است که از شرکتهای چند ملیتی امریکا تشکیل شده است . از نظر امریکایی ها ما سرخپوستانی هستیم که حق بقای ما منوط به عدم تهدید سرمایه شرکتهای چند ملیتی امریکا است . اگر کشتن 300میلیون نفر برای امریکایی ها 154میلیون دلار سود داشته باشد آنها در کشتن این عده درنگ نخواهند کرد. اصطلاح کشورهای خودسر بیش از همه برازنده خود امریکاست . برنامه ایالات متحده امپریالیستی در بیرحمانه ترین معنای خود است ؛ ولی «امپراتوری» نیست زیرا هدفش مدیریت جوامع جهانی به منظور تلفیق بهتر آنها در یک نظام سرمایه داری یکپارچه نیست . هدف تنها کسب سود در کوتاه مدت از طریق به کارگیری نیروی نظامی و قطع رابطه سرمایه با هرگونه ارزشهای انسانی است . امریکا در این خصوص نسبت به اروپا سابقه طولانی تری دارد. نسل کشی سرخپوست ها، به بردگی کشیدن سیاهان و امواج مهاجرت نمونه آن است در نهایت آنچه در امریکا به وجود آمد حزب واحد سرمایه بود که هر دو بخش آن دارای دیدگاه جهانی استراتژیک یکسان هستند. جامعه امریکا فاقد ابزارهای ایدئولوژیک برای مقاومت در برابر دیکتاتوری سرمایه است . از سوی دیگر سرمایه همه جنبه های تفکر این جامعه را شکل می دهد و با تقویت نوعی نژادپرستی ریشه دار که به امریکا اجازه می دهد خود را نژاد برتر بداند، خود را باز تولید می کند. به همین دلیل برنامه امریکای شمال از نوع تلاشهایی که در تاریخ باستان و یا مدرن برای کسب هژمونی سراغ داریم نیست . بهره کشی اقتصادی و نابرابری سیاسی آن نوع هژمونی را توجیه می کرد. در عوض هژمونی امریکا بیرحمانه تر و نزدیک به برنامه نازی ها و مبتنی بر نژاد برتر است . قدرت نظامی امریکا از نظر عموم تنها بخشی از برتری بلامنازع امریکاست و این کشور در همه ابعاد اقتصادی ، سیاسی و حتی فرهنگی برتری دارد. بر اساس چنین دیدگاهی هژمونی امریکا اجتناب ناپذیر است . با این حال توجه به واقعیت های اقتصادی امریکا این طرز فکر را زیر سوال می برد. کسری تجاری امریکا از 100میلیارد دلار در سال 1989 به 450میلیارد دلار در سال 2000 رسیده است . رقابت میان موشکهای آریان و موشکهای ساخت ناسا و رقابت میان ایرباس و بویینگ آسیب پذیری برتری امریکا را نشان می دهد. در واقع امریکا فقط از برتری تسلیحاتی خود سود می برد به این علت که این بخش خارج از قوانین بازار فعالیت می کند و از حمایت دولت برخوردار است . اقتصاد امریکای شمالی در نظام جهانی به ضرر شرکای خود و در واقع به شکل انگلی زیست می کند. رشد اقتصادی امریکا در زمان کلینتون نیز تا حدود زیادی جعلی است و متکی به انتقال سرمایه از کشورهای شریک تجاری بود که به ضرر و زیان آنها انجامید. در واقع معجزه امریکایی با افزایش نابرابری اجتماعی حاصل شد که به موج واکنشی و پیروزی جورج بوش پسر انجامید و چنان که «تاد» می نویسد: «رشد ناخالص ملی امریکا که به دروغ آن را بزرگ جلوه داده اند به لحاظ صحت آماری به آمارهای ارائه شده توسط اتحاد جماهیر شوروی شباهت دارد.» جهان تولید می کند و ایالات متحده که عملا در خزانه هیچ ندارد مصرف می کند. امتیازی که امریکا دارد آن است که کمبودهایش با وام گیری از دیگران ولو به زور جبران می شود. ابزارهایی که واشنگتن برای جبران کمبودهای خود دارد متعدد است از جمله نقض مکرر اصول لیبرال ، صادرات اسلحه ، تلاش برای کسب سود بیشتر از نفت که دلیل واقعی برای جنگ های آسیای مرکزی و عراق است . بخش اصلی کسری های امریکا از سرمایه های کشورهای اروپا،ژاپن ، کشورهای جنوب و کشورهای نفت خیز و حتی کشورهای فقیر جبران می شود که به این مقادیر باید بهره وامهای داده شده به کشورهای مختلف را اضافه کرد. دلیل این که چرا سرمایه ها به طور مستمر به امریکا تزریق می شود، پیچیده است ؛ ولی هر چه که باشد ربطی به قوانین بازار که منطقی و غیرقابل تغییر هستند ندارد. وحدت بین بخش های غالب سرمایه فراملی و اعضای سه گانه (امریکا، اروپا و ژاپن) واقعی است و توضیح می دهد که چرا آنها به سوی نئولیبرالیسم جهانی شده گرایش دارند. به ایالات متحده به چشم یک مدافع نگریسته می شود که در صورت لزوم با قدرت نظامی از «منافع مشترک» حمایت می کند. هر چند امریکا بندرت منافع حاصل از رهبری خود را به تساوی تقسیم می کند، آیا این تضاد منافع منجر به فروپاشی اتحاد آتلانتیک خواهد شد؛ غیرممکن نیست ولی بعید است . در اروپا هنوز هم احتمال دارد که یک بدیل چپ در مخالفت با نئولیبرالیسم منجر شود که سرمایه مازاد اروپا به جای سرازیر شدن به ایالات متحده صرف بهبود اوضاع اقتصادی و اجتماعی شود که در این صورت با محروم شدن اقتصاد امریکا از این سرمایه ، سلامت اقتصادی این کشور از بین خواهد رفت و طبقه حاکم امریکا با مشکلات اجتماعی روبه رو خواهد شد. ولی امریکا به لیبرالیسم غیرقرینه پایبند است ؛ زیرا تنها راهی است که می تواند کمبودهای خود را جبران کند. رفاه امریکا به قیمت رکود دیگران تمام شده است . پس چرا سرمایه همچنان به امریکا جریان دارد؛ شاید به این دلیل که امریکا را کشور امن ثروتمندان می دانند و این دلیل اصلی سرمایه گذاری بورژواهای جهان سوم در این کشور است . در مورد اروپایی ها چه می توان
گفت؛ «ویروس لیبرال» همراه با این باور ساده لوحانه که امریکا به قوانین بازار پایبند است نفوذ زیادی بر افکار عمومی دارد. همچنین اصل گردش آزاد سرمایه که صندوق جهانی پول به آن تقدس بخشیده است در واقع به امریکا کمک می کند با تزریق مازاد سرمایه دیگران که به سبب پیروی از سیاست های نئولیبرالی حاصل می شود و خود امریکا به طور گزینشی به آنها تن در می دهد، کسری های خود را جبران کند. همه کشورهای بدهکار برای پرداخت بدهی خود تحت فشار قرار می گیرند؛ در حالی که یک کشور قدرتمند و بدهکار به نام امریکا هرگز بدهی های خود را نمی پردازد. برنامه میلیتاریستی را که امریکا برگزیده است باید از این منظر بررسی کرد، در واقع امریکا به نداشتن هیچ ابزار دیگر برای تحمیل هژمونی اقتصادی خود اعتراف می کند. دلایل ضعف تولید امریکا پیچیده است و جنبه ساختاری دارد. کیفیت ضعیف آموزشی و تعصب شدید به برتری بخش خصوصی در برابر بخش دولتی از دلایل بحران جامعه امریکا محسوب می شود. جای تعجب دارد که چرا اروپاییان با وجود این ضعف که در اقتصاد امریکا مشاهده می شود و همچنان در پی تقلید از آن هستند. خصوصی سازی گسترده و تضعیف بخش دولتی فقط امتیازات «اروپای قدیم» را کاهش خواهد داد. ولی آثار سوء درازمدت این اقدامات هر چه باشد، کسب سرمایه در کوتاه مدت را به دنبال دارد. برنامه نظامی امریکا همان منطقی است که آدولف هیتلر اتخاذ کرده بود و همه مردم جهان را تهدید می کند. بنابراین ایستادگی در برابر این برنامه باید هدف و مسوولیت همه و مسوولیت همه ما باشد. پیروزی در این مبارزه بستگی به ظرفیت مردم کشورها در رهایی از توهمات لیبرال دارد؛ زیرا یک اقتصاد جهانی شده از نوع «لیبرال امیل» هرگز به وجود نخواهد آمد. بازسازی جبهه جنوب که بتواند به مردم آسیا و آفریقا امکان شنیده شدن صدایشان را بدهد، تنها در صورتی مقدور خواهد بود که خود را از توهم نظام لیبرال جهانی شده قرینه - که جهان سوم را قادر می سازد عقب ماندگی خود را جبران کنند - رها سازند. آیا خنده دار نیست که می بینیم کشورهای جنوب بر اجرای اصول لیبرال بدون استثنائ اصرار می ورزند تا تشویق بانک جهانی را برانگیزند؛ از چه زمان بانک جهانی دفاع از جهان سوم را در برابر ایالات متحده به عهده گرفته است ؛ مبارزه با امپریالیسم امریکا به عهده همه مردم است و باید از همه آنانی که در برابر مک کارتیسم در دهه 1950 و در برابر هیتلر مقاومت کردند، تقدیر کرد. آیا طبقه مسلط امریکا خواهد توانست برنامه جنایتکارانه خود را به پیش ببرد؛ قدرت جورج بوش پسر قدرت یک باند که از تسلیحات نظامی و تولیدکنندگان نفت تشکیل شده است نیست : چنان که تاریخ مدرن امریکا نشان می دهد قدرت مسلط، قدرت ائتلافی از منافع بخشی سرمایه داری است که به اشتباه به آن لابی می گویند. البته این ائتلاف تنها تا زمانی حاکم است که سایر بخشهای سرمایه نیز آن را بپذیرند. اگر اروپایی ها در سالهای 1935 یا 1937 واکنش نشان می دادند می توانستند جلوی هیتلر را بگیرند ، ولی با تاخیر در مخالفت خود جان دهها میلیون نفر از دست رفت . بیایید به چالشهایی که نئونازی های واشنگتن به وجود آورداند زودتر پاسخ دهیم.