پُستخانه

کد خبر: ۲۳۴۱۷۱

محمود فخرالحاج از قم: ...وقتی عکس زینب فخار رو دیدم اون تصوری که داشتم برعکس شد اما ابتکاری بسیار جالب و ستودنی است... می‌دونم که چرخ این دو صفحه با نامه‌ها و مطالب هواداران و خوانندگانش می‌چرخه ولی واقعاً نامه نوشتن حوصله هم می‌خواد. سیاوش منصور حرف قشنگی زد. تا قبل از سربازی هی نامه می‌داد و بعد از اون، وقتی وارد جامعه و زندگی شد و سختیها و دردسرها و وظایفی را دید که بر دوشش گذاشته شده کم‌کم فرصت و حوصله نامه نوشتن رو از دست داد. ولی بدانید این دلیل نیست که چاردیواری رو کنار بذاریم یا دیگه جام‌جم و دوشنبه‌ها رو فراموش کنیم... من همین که نامه‌ها و حرفهای بروبچه‌های دیگه رو می‌خونم خوشحال می‌شوم و اطلاعاتم بیشتر می‌شه. چرا دروغ بگویم هیچ‌کسی از چاپ نامه و اسم و عکسش بدش نمی‌آید ولی اگه مطلبم به‌دردبخور بود و اطلاعاتش مفید برای بقیه چه بهتر. ما این‌جا آمده‌ایم که از همدیگر چیزهای بیشتری یاد بگیریم...

سیده ساجده موسوی 17 ساله از خُمام: ای همبازی کودکی‌هایم، دیروز را به یاد می‌آوری؟ کوچک بودم، کوچک بودی؛ لبخند می‌زدم، لبخند می‌زدی؛ ساده بودم و ساده بودی... آن روزها فقط صداقت بود و بس. کم‌کم بزرگ شدیم و خواستیم سخت باشیم اما نمی‌دانستیم که ریشه‌هایمان هنوز محکم نشده‌اند، تاب نمی‌آورند و خیلی زود می‌شکنند. به فردای دیروز رسیدیم. ریشه شکسته دوستیمان را مرمت نکردیم و آن‌قدر ساده از کنارش گذشتیم که نابود شد؛ برای همیشه. فکر می‌کنی فردای امروز چگونه خواهد شد؟!

منتقد بدون امضا: مختصر و مفید و کامل! این ایمیلو زدم فقط به خاطر یه انتقاد! اونم این‌که لطفاً یه خرده تیکه کلاماتون رو آپدیت کنین. امیدوارم ناراحت نشده باشین.

مختصر و مفید و کامل: ممنون! من آدمی نیستم که از انتقادپذیری فقط شعارش رو بلد باشم؛ بنابراین، چرا ناراحت بشم؟ مگه ورژن جدید اومده به بازار که آپدیتش کنیم؟ می‌خوای اصلا چند تا تکیه کلام خود شما یادمون بده، رو همین دو چشِ باباغوری!

بدون امضا: ...مرد یا زن حسابی، اقلکاً برا پاگشای ما به صفحه بروبچ یه دونه از اون متنامون رو می‌چاپیدی. ای بابا، ما رو باش چی فکر می‌کردیم چی چی شدش!

مرد یا زن حسابی، اقل و کم اسمت رو می‌نوشتی تا مجبور نشم از رو آی دی سرکار یا جناب عالی تمام ایمیلهام رو چک کنم بلکه ببینم اصولا متنی ازت به دستم رسیده یا نه. خب نرسیده بودش که بماند، چه رسه به این‌که برسه و نرسم که برسم چاپش کنم (فهمیدی چی شد؟ ترجمه‌ش رو واسه خودم بفرست که ببینم چی به چی شد!)

فهیمه 17 ساله از آبادان: تنها می‌آییم و تنها می‌رویم. کسی نپرسید که بودیم و چه بودیم. کسی ندانست چه آمد بر سرمان. تنهای تنها هم خواهیم ماند. در این دنیای بی‌وفا، کسی نپرسید چرا با شادی غریبه‌ایم و خنده از یادمان رفته. کسی نپرسید عشق کجا رفت...

حسرت: ...منم شاید اسم خودم رو عوض کردم و عسل یا ندا یا نگین یا الناز گذاشتم. این‌طوری شانس چاپش بالا می‌ره...

حسرت به دلم موند یکی این همه اسم عسل و الناز رو تو تلگرافخونه ببینه! حالا اگه این همه عباس و حسن و قلی رو وسط صفحه نمی‌بینه نبینه! به جای بهونه، موضوع و کیفیت نوشته‌هات رو تغییر بده تا حداقل حسرت به دل نمیرم واقلا‌ ببینم یکی منصفانه درباره نوشته‌های خودش و دیگران نظر می‌ده!

مریم زلزله از تهران: ...راستش من خیلی وقته که دوشنبه‌ها منتظرم تا بابام با چاردیواری بیاد خونه، اما هیچ وقت واسه‌تون چیزی نفرستادم. یعنی حرفی نداشتم که بزنم. ولی دیدم صفحه‌تون خیلی گرد و غبار گرفته، گفتم یه تکونی بهش بدم. من موندم کجایند آن یاران بی‌ادعا که خیلی ساده و قشنگ می‌نوشتند و من با خوندن این صفحه کلی انرژی مثبت می‌گرفتم. حالا هر وقت می‌خوام چاردیواری رو بخونم یه جعبه دستمال کاغذی هم باید بذارم کنارم...

خب دستت درد نکنه واقعا گرد وغبار صفحه رو گرفتی ! جدا که کولا‌ک کردی .

ستاره 22 ساله از اراک: نمی‌دانم نام این روزگار را چه بگذارم؟ روزگاری عجیب که هر روزش از دیروز رنگارنگتر است. دیگر خبری از عشق پاک نیست. دیری ا‌ست که صدای های‌های گریه‌های تیشه فرهاد هم به گوش نمی‌رسد و معصومیت کودکانه نگاههای زلال و بی‌رنگ به فراموشی سپرده شده. کاش هراز گاهی نیم نگاهی به آسمان می‌انداختیم تا ذره‌ای از سردی قلب زنگار گرفته‌مان را به گرمی آبی لاجوردی‌اش آغشته کنیم...

نقره: ...من خوب نوشتن رو زیاد بلد نیستم؛ پس هر چی درباره دلنوشته‌ خاموشم بگی نشنیده قبول می‌کنم. راستش دیگه حتی به همسفرام هم نمی‌تونم اعتماد کنم. شک این‌که شاید حرفم رو نفهمن شده سایه حرفام... بروبچه‌ها رو هر هفته می‌خونم ولی هیچ وقت جرا‡ت نامه نوشتن نداشتم و خودم رو قانع کرده بودم که آرزوی گفت‌وگوی مکتوب با تو رو به گور ببرم اما حالا دیگه سرریز شد‌م. تو هم اگه احیاناً وقتی نامه رو خوندی و سرت خارید (کنایه از درک نکردن) می‌تونی ادعا کنی، زیاد سخت نیست (ادعا کردن رو می‌گم...) فقط یه جمله: این رو بی‌دخالت عقلت بخون!...

از قضا، انگار این سر خودته که قضایا رو درک نکرده! آخه منم خواب بودم... اما بیدار شدم! به همین دلیل هم خودم رو ملزم کردم حالا که بیدار شد‌م، دیگه تا اون‌جا که ممکنه، هیچ چیزی رو بدون دخالت عقل نخونم و هیچ کاری رو بدون حضور اون انجام ندم. حال و روزت رو هم خوب درک می‌کنماااااااا، خوب، خوب، خووووووب! ولی چه می‌شه کرد... ضمناً، برای من یکی که مدتهاست تو ترک عادات نادرستم، ادعا کردن (یا همون که می‌گی زیاد سخت نیست)، خیلی هم سخته، خیلی!

سمیرا از پایتخت ایران: وقتی ازش خواستم بیاد، فکر نمی‌کردم بیاد و بمونه. موند. بعد از مدتی، تَهِ دلم گفتم کاش بره، نرفت. ازش خواستم بره. فکر نمی‌کردم قبول کنه. رفت. تهِ دلم گفتم کاش برگرده. دیگه برنگشت. مطیع بود. منم مطیع شدم.

بدون امضا 17 ساله از تهران: ...باز من و شب و گریه‌های بی‌کسی. باز من و درد و غم و هیچ هم‌نفسی. کاش این‌جا به جای قفس ، گل یاس و غنچه و شبنم بود...

احمد از بابل: بعد از مدتها کلنجار رفتن با خودم بالاخره یه تصمیم کبری گرفتم: این‌که بیام یه دفترچه بردارم و مطالب زیبا و خواندنی توی صفحه بروبچه‌ها رو توش بنویسم. رفتم از گوشه و کنار خونه، قدیمی‌ترین صفحه‌های چاردیواری (از اون قدیم قدیما که پاسخگو نداشتیم) تا جدیدترینشون رو پیدا کردم و ریختم سر هم، شد به ارتفاع یک میز! شروع کردم به نوشتن مطالب زیبای اون. حیف بود که این مطالب زیبا رو که به این سادگی به دستم رسیده بود بذارم خاک بخوره. آخه می‌دونید چیه؟ این صفحه تنها جائیه که هشدار «حق چاپ برای ناشر محفوظ است» یا «هر گونه برداشت از مطالب، بدون مجوز ناشر یا نویسنده مجاز نیست» توش نداره. خوبه، نه؟ به همین سادگی و خوشمزگی!

ماجده 17 ساله از بهشهر: «پاسخگوی گل بروبچ، پیش پیش تولدت مبارک!» نشمار، همون 30 حرفه.

ولی تو بشمار، می‌ترسم کمتر یا بیشتر از 30 حرف باشه: «از این‌که تولدم رو به یادم آوردی ممنون!»

شکوفه توکلی 17 ساله از ایلام: ...چرخ روزگار چه بی‌توجه به اطرافش می‌چرخه و زندگیمون داره عین باد می‌گذره... حالا که قراره باشیم و در کنار هم زندگی کنیم، چه بهتر که با هم خوب باشیم و به هم کمک کنیم و هیچ وقت خودمون رو از بقیه بهتر ندونیم... همه و همه می‌رن و تنها چیزی که می‌مونه خاطره‌های با هم بودن و خوبیهائیه که به هم کردیم والبتهعکسی که ازمون روی دیوار زده می‌شه.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها