گروه حوادث: زنی که به اتهام قتل شوهرش در زندان به سر میبرد، پس از 27 ماه از وقوع حادثه، بیگناه شناخته و آزاد شد.
محمد مصطفایی، وکیل زن زندانی در گفتگو با ایسنا گفت: دیماه سال 84 به ماموران نیروی انتظامی رودهن گزارش شد، مرد جوانی به نام حسن با ضربات متعدد چاقو مجروح شده و در بیمارستان جان خود را از دست داده است.
کد خبر: ۱۶۶۶۷۱
با اعلام این خبر، ماموران انتظامی به بیمارستان عزیمت و تحقیقات خود را آغاز کردند و به همسر مقتول مظنون شدند و او را برای ادامه تحقیقات به مرکز پلیس منتقل کردند.
این وکیل دادگستری ادامه داد: موکلم در بازجویی عنوان کرد که نیمهشب در خانه خواب بوده که زنگ در خانه به صدا درآمد. وقتی در باز شد یکدفعه 4 مرد افغان وارد منزل شدند و او را به یک اتاق بردند و شوهرش را در اتاق دیگر گروگان گرفتند و با تهدید، تقاضای پول کردند. وقتی چیز باارزشی پیدا نکردند، 2 نفر از آنها که حسن را گرفته بودند، با ضربههای چاقو او را به قتل رساندند و متواری شدند.
موکلم که از دیدن این صحنهها بشدت ترسیده بود، با داد و فریاد همسایهها را خبر میکند و از آنها کمک میطلبد.
مصطفایی افزود: پس از تحقیقات اولیه پلیس و بررسی دقیق پزشکی قانونی، ماموران از دختر مقتول بازجویی کردند که او گفت روز حادثه با پدرش در یک اتاق بوده که 2 سارق با چاقو پدرش را تهدید کردند و از او خواستند تا از محل نگهداری پولها حرفی بزند که وقتی با جواب منفی پدر روبهرو شدند، با چاقو به جانش افتادند و او را زدند. اما با گشتن اتاقها، نتوانستند پول زیادی پیدا کنند، سپس فرار کردند و مادرش، پدر را به بیمارستان رساند.
در این میان، از آنجا که پولی از خانه او به سرقت نرفته بود، پلیس با این فرضیه که فاطمه در قتل شوهرش نقش داشته است، این زن را بازداشت کرد.
وکیل زن زندانی عنوان کرد: در حالی که بازجوییها از فاطمه به بنبست رسیده بود، دختر 6 ساله این زن پس از 4 ماه در خصوص قتل پدرش از مسائلی گفت که این پرونده را پیچیدهتر کرد. 4 ماه بعد از وقوع قتل، برادر حسن به دادگاه مراجعه کرد و گفت: برادرزادهاش که با او زندگی میکند، در خصوص نحوه قتل پدرش، حرفهای جدیدی میزند. بنابراین پلیس دختر 6 ساله را احضار کرد و او در بازجوییها گفت: مادرم دروغ میگوید و شب قتل، هیچ مهاجمی به خانه ما نیامد و این مادرم بود که با ضربات چاقو، پدرم را در خواب به قتل رساند. بعد به من گفت اگر این ماجرا را به کسی بگویم کتکم میزند. تا زمانی که در خانه خودمان بودم، میترسیدم و سکوت میکردم، اما حالا نمیترسم و میخواهم واقعیت را بگویم.