روایتی از ناخداسوم سعید بارانی که در ابوالفارس به شهادت رسید

پایمردی تا شهادت

شهید
روایت شهادت ناخداسوم سعید بارانی، روایت مردی از تبار بختیاری‌هاست که با وجود دلتنگی برای همسر و دختر پنج‌ساله‌اش، سنگر دفاع از ایران را برگزید. 
کد خبر: ۱۵۷۲۶۵۵

او که داوطلبانه در یگان پهپادی ابوالفارس مانده بود، در هفدهم فروردین ۱۴۰۵، در میانه باران و آتش، به شهادت رسید؛ مردی که تا آخرین لحظه به پیروزی ایران ایمان داشت.
دوشنبه، سی‌وهفتمین روز جنگ است. صبحی دم‌کرده، با آسمانی پر ابر و باران، از راه می‌رسد. مردان پای لانچر، ۱۰ روز است که در پهن‌دشت وسیعی به نام ابوالفارس ایستاده‌اند. تأمین سوخت لانچرها، هدف‌گیری و شلیک موشک؛ کار‌هایی که برای حفظ سرزمینی به نام ایران ضروری است.
آمریکا و اسرائیل از روز نهم اسفند حملات موشکی به ایران را آغاز کرده‌اند. در پایان سال ۱۴۰۴ و آغاز سال ۱۴۰۵، خاورمیانه و ایران در میانه شعله‌های مقاومت قد علم کرده‌اند. بیگانگان بار دیگر آتش جنگ را برافروختند.
۱۰ مرد ارتش، چندین شبانه‌روز است که زیر باران و در سرمای سوزناک بهار خوزستان مانده‌اند. صدای زوزه جنگنده‌های اسرائیلی لحظه‌ای قطع نمی‌شود. فرمانده، آقای دانا، گروه را به داخل کانال هدایت می‌کند. سعید بارانی، مرد بختیاری و اهل ایذه، پابه‌پای دانا و اسماعیل و محمد می‌دود. یک پایش در چادر تدارکات است و پای دیگرش نزدیک لانچر.
سیستم ردیابی موشک روی هدف قفل می‌شود و تنها یک کلمه راهگشاست؛ فریاد «الله‌اکبر» که به آسمان می‌رسد، موشک از میان ابر‌های رشته‌رشته و آسمان پربارش راه باز می‌کند به سمت اسرائیل، حیفا و تل‌آویو.
تا شعاع صدمتری لانچر، به‌جای گردوخاک، گل‌ولای به هوا برمی‌خیزد. سر تا پای سعید گلی می‌شود. یک لنگه پوتینش میان گودال و چادر تدارکات گم شده است. لنگ‌لنگان راه می‌رود و لکه‌ای از گل کنار شقیقه‌هایش رد انداخته است.
وقتی به اسماعیل، همرزمش، می‌رسد، هنوز خنده‌های مردان پای لانچر تمام نشده که صدای تند و تیز ویزویز پهپاد بلند می‌شود. فرمانده دانا با صدای چیلیک‌چیلیک، پیچ دوربین قناسه را می‌چرخاند. نفسش را حبس می‌کند و ماشه را می‌چکاند. قنداق اسلحه به انحنای شانه‌اش لگد می‌زند و موتور پهپاد با صدایی مهیب از کار می‌افتد؛ پهپاد در گل‌ولای فرو می‌رود.
وانت تدارکات از دل کوره‌راه می‌پیچد و نزدیک می‌شود. سبد نان محلی، خرما و تخم‌مرغ آب‌پز را به دست سعید می‌دهد و سلام اهالی ابوالفارس و رامهرمز را به مردان پای لانچر می‌رساند.
بیسیم صدای خش ممتدی می‌کشد. فرمانده می‌گوید: لانه پر از آب و دانه است.
اسماعیل در چادر تدارکات، سیم زرد و سفید را داخل سوکت جا می‌اندازد. سعید خرمای رطب را در دهان می‌گذارد و می‌گوید:

«دیروز خاکسپاری رفیق‌هام بود. شهید شد؛ کوه‌سیاهی بودن.»
دو نفر از همکاران و دوستان صمیمی‌اش شهید شده‌اند. سوگ و دلتنگی در چهره سعید موج می‌زند.
باران، شدت می‌گیرد. قطره‌هایی به‌اندازه یک پیاله کوچک به سقف چادر می‌خورند و مانند مارش جنگ، از نواختن بازنمی‌ایستند. صدای زوزه جنگنده، رعدوبرق و ویزویز تند پهپاد بلند می‌شود.
همگی به سمت گودال می‌دوند. آب هر لحظه بالاتر می‌آید. اولین شلیک، سه سروقد را از پا درمی‌آورد. سعید می‌دود، اسماعیل می‌دود و فرمانده دانا می‌دود.
هزارویک، هزارودو؛ شلیک دوم انفجاری مهیب به راه می‌اندازد. گودال پر از رد قطرات خون است. گل‌ولای رنگ سرخ گرفته و بوی باروت سوخته در هوا پیچیده است. شعله آتش از میان چادر‌ها زبانه می‌کشد. باران هم نمی‌تواند این همه دود و آه را بشوید.
سعید، کنار ۱۰ نفر از همرزمانش، چشم‌هایش را در ابر و باد و باران می‌بندد و به شهادت لبیک می‌گوید.
روز‌هایی که شدت رگبار باران و تگرگ، سقف چادر‌ها را پایین می‌آورد، سعید و دوستانش شب‌ها در ماشین یا خانه پیرزنی به سر می‌بردند.
خبر شهادت سعید، همراه با ساز و سرنای چپ، از میان آب و باران راه باز می‌کند و به گوش همسرش و هانا، دختر پنج‌ساله‌اش، می‌رسد. حتما مادرش برای او خوانده است:
ــ رودوم،‌ای رودوم،‌ای رود.
چند روز پیش از شهادت، سعید مرخصی گرفته بود تا اسباب‌کشی خانه را به سرانجام برساند. یک‌سالی می‌شد که به آبادان آمده بودند. مگر میان اسباب‌ها جا می‌گرفت؟ مگر قرار و آرام داشت؟
چند روزی بود که خبر شهادت بچه‌های میناب، رهبر و دریادلان ناو دنا کلافه‌اش کرده بود. آرام و قرار نداشت. قرآن را کنار آینه گذاشت و چند لحظه نفس کشید.
روزی که مادرش گفته بود:
 جنگ است مادر، نرو.
سعید همه شوخ‌طبعی‌اش را کنار گذاشته بود. رو به مادرش، با آن لهجه گرم و غلیظ بختیاری، گفته بود:
 این همه رزمنده، پدر و مادر ندارن، زن و بچه ندارن؟!
بعد، لبخند گرمی روی صورت مادرش نشانده بود:
 نابودشون می‌کنیم، ته تهش مو پیروزیم.
همین پاییز سال گذشته بود؛ کنار حوض آب، در صحن و سرای امام‌رضا (ع)، هانا را در آغوش گرفت و به پهنای صورتش خندید. چشم‌های تیله‌ای‌اش به پرواز دسته‌جمعی کبوتر‌های آقا خیره ماند. وقتی صدای عصرگاهی نقاره‌خانه بلند شد، نگاهش به گنبد اسماعیل طلا گره خورد. لب‌هایش جنبید و چشم‌هایش مرطوب شد. کسی چه می‌داند در آخرین زیارت، شهید از خدا چه می‌خواهد؟

داوطلبانه ماند
همسرش می‌گفت سعید همین که داخل ماشین می‌نشست، آهنگ محلی بختیاری و آواز کاظم قادری را پخش می‌کرد. علاقه سعید به آهنگ «ای ایران» همیشگی بود. همراه با صدای محلی زمزمه می‌کرد:‌ای ایران، مرز شیردلان /‌ای خاکت، خاک دلاوران 
دنیا اگر آتش ببارد سر / لر و بختیاری تا ابد فرزند ایران
همسرش به یاد نداشت که سعید، جز آهنگ‌های محلی بختیاری، به چیز دیگری دل ببندد.
سعید پس از پایان دبیرستان، وارد ارتش شد. چهار سال در نیروی دریایی نوشهر گذراند و سپس، مأموریت در بندرعباس را برگزید.
شانزدهم فروردین سال ۱۴۰۴، انتقالی‌اش به خرمشهر انجام شد و دقیقا یک سال بعد، در هفدهم فروردین سال ۱۴۰۵، در یگان پهپادی ابوالفارس به شهادت رسید؛ جایی که داوطلبانه مانده بود.

newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها