«فاطمه فرامرزی» خبرنگار خبرگزاری صداوسیما، در برنامه شاهد عینی از اصابت تیر ساچمهای به چشم و صورتش در آشوب دی ماه ۱۴۰۴ خبر داد و گفت: تاکنون ۱۵۰ ساچمه سربی از صورت و بدنش خارج شده است.
متن کامل گفتوگوی وی در ادامه آمده است؛
مجری: یکی از نقاط تلخ حوادث اخیر شلیک مستقیم گروههای مسلح و تروریست به صورت هموطنانمان بود یکی از این قربانیان خانم فاطمه فرامرزی خبرنگار خبرگزاری صدا و سیما است که تروریستها به صورت او شلیک کردند.
خانم فرامرزی ما همکار هستیم شما در گروه سلامت خبرگزاری صدا و سیما فعالیت میکردید و خودتان هم یک پرستار بودید برای من سخت است دیدن شما به این صورت.
فرامرزی: بله من به غیر از این که افتخار این را دارم که در رسانه ملی خبرنگار هستم، روپوش پرستاری هم دارم.
مجری: من از شما خواهم پرسید که چه بر شما گذشت، اما یادم است در ابتدا روز پنجشنبه وقتی آن حوادث پیش آمد صدای شما را از تلویزیون شنیدم موقعی که از اتوبوسهایی که به آتش کشیده شده بود گزارش تهیه کردید، میخواهید خودتان هم از ابتدای ماجرا شروع کنید پنجشنبه شب چطور بر شما گذشت؟
فرامرزی: پنجشنبه طبق عادت همیشه تا حدود ساعت ۸ شب اداره بودم، رسیدم منزل که طرف شرق تهران است، سر و صداها را در مسیر که داشتم میرفتم دیدم منتهی یک مقدار که زمان گذشت این صداها و رفتار یک مقدار شدت گرفت و ناآرامیها خارج از اعتراض شد یک مدل دیگری شد در این حین همسرم و پسرانم رفته بودند باشگاه ورزشی از بیرون برگشتند و پسر کوچکم علی خیلی مضطرب بود. همسرم گفت در مسیری که داشتیم میرفتیم نتوانستیم برسیم به کاری که باید انجام میدادند یعنی به باشگاه ورزشی، دیدیم تعدادی با رفتارهای غیرانسانی دارند بانک را آتش میزنند من زمان را غنیمت دانستم و به همسرم گفتم که منتظر بودم که یکی از شما بیایید که به اتفاق این رسالت و وظیفه من است منزل هم که باشم دوربین من چشم بینندگان عزیز است آن چیزی را که با دوربینم میتوانم بگیرم و نشان دهم.
مجری: احساس تکلیف کردیدحقیقت آن صحنهها در خیابان را ضبط کنید.
فرامرزی: بله وظیفه خودم دانستم، به اتفاق همسرم رفتیم به خیابان شاید ساعت نزدیک یازده شب بود، متاسف میشوم وقتی میخواهم بگویم، اینقدر تصاویر بدی دیدم موتور را میانداختند زمین، اینها مورد حمله قرار میگرفتند، متاسفانه نمیتوانستم بروم نزدیک که من را شناسایی کنند فکر کنید من از فاصله ۱۵ متری دیدم بین ۴ تا ۶ نفر شاید بیشتر حلقه میکردند یک موتور را و او را میانداختند زمین به او حمله میکردند با سنگ، باتوم و همان لحظه موتور را آتش میزدند و میایستادند جلویش عکس میگرفتند که من این تصویر را دادم یعنی میتوانم نشان دهم بعد دیدم در یک مسیر خیلی کوتاه یعنی مسیر محله سرسبز تا هفت حوض ۱۲ موتور یعنی ۲۴ سرنشین را موتورهایشان را آتش زده بودند همین طور که داشتم ضبط میکردم داشتم حرف میزدم میگفتم این اینطوری شد، این تصاویر که میبینید سرسبز است که تمام گاردریلها را کنده بودند بانک صادرات سر آن جا را آتش زده بودند، ساختمان پزشکانی که شاید بالای ۵۰ پزشک آن جا درمان میکنند را آتش زده بودند.
وقتی حرکت کردم از سرسبز به سمت میدان رسالت شاید این مسیر یک کیلومتر هم نیست در این یک کیلومتر ۱۴ اتوبوس که مسیر دانشگاه علم و صنعت تا آرژانتین مردم، دانشجو، مسافران عادی همه را دارد جابجا میکند در یک ایستگاه ۱۴ ماشین آتش گرفته بود. بعد از این که اتوبوسها که به آتش کشیده شد توسط تروریستهای مسلح، هیچ ایرانی، هیچ هموطنی، من خودم هموطن آن محله هستم من خودم آن جا زندگی میکنم، همسر و فرزند دارم، دوست و همکار دارم، هیچ وقت یک ایرانی این کار را نمیکند.
این مسیر را ادامه دادم محلهای است به نام شمیران نو بالای هنگام دیدم مسجد جامع ثامن الائمه را آتش زدند حمله کرده بودند درب مسجد آن جا، بچههایی که در پایگاه آن جا بودند یک مسجد جامع بزرگ سه طبقه اینها مقاومت کرده بودند نگذاشته بودند از در مسجد حمله کنند پنجره مسجد را از بیرون کشیده بودند شکسته بودند فارغ از این که فکر کنند داخل این مسجد بچه است، پیرزن و پیرمرد است کوکتل مولوتف و تینر را از پنجره ریخته بودند و آتش زده بودند وقتی رسیدم سه طبقه مسجد کلا سوخته بود، چون پایگاه آن جا کلاس قرآن داشت و اینها سه طبقه این مسجد هم دارای کتابخانه پر از قرآن بود، تمامی قرآنها به آتش کشیده شده بود که قرآنها داشتند میسوختند یعنی من آن موقع این اتفاق دیگر شده ساعت الان سه و نیم بامداد و این اتفاق از ساعت ۸ افتاده بود مسجد را سوزانده بودند. تیم آتشنشانی در حال اطفا حریق بودند و قرآنها داشتند میسوختند.
پشت بند این اتفاق مسجد به سمت فلکه دوم تهرانپارس حرکت کردم، چون شنیدم یک کلانتری را آن جا مورد حمله قرار دادهاند منتهی این قدر در اتوبان باقری ترافیک بود که من هرکاری کردم نتوانستم ساعت ۵ و نیم شده بود من ۵ و نیم حرکت کردم دیدم نت ندارم با تصاویری که توانسته بودم ضبط کنم البته عرض کنم که در مسیر فروشگاههای زنجیرهای را هم دیدم که به آتش کشیده شده بود و تمام این فروشگاه بهم ریخته بود.
حرکت کردم سمت سازمان، سریع تصاویری که در دوربینم بود از طریق همکاران صوتی و تصویری توانستیم بکشیم، چون نمیتوانستیم از طریق بله اقدام کنیم و توانستیم پخش کنیم.
مجری: تصاویر که پخش شد شخصا خودتان از آن بازخوردی گرفتید؟
فرامرزی: بله خودم، مادر من که در جریان نبود که من شب بیرون بودم و هیچ تصویری هم از من نبود در گزارشی که داشتم میدادم که معلوم شود من هستم فقط صدایم بود، مادرم تعریف میکرد میگفت همسایهای دارند که اینها سه دانشجو دارند این بچهها جزو بچههایی بودند که مورد فریب قرار گرفتند این بچهها جزو کسانی بودند که به عنوان معترض حالا به گرانی، به هرچیزی، میگفت وقتی این تصویر اتوبوسها را دیده بود یکی از آن بچهها عذر میخواهم این کلمه را بکار میبرم نقل قول میکنم از زبان آن دانشجو که آن دانشجو میگوید ببینید به اسم ما چه غلطی دارند اینها میکنند، چه غلطی دارند میکنند این ها، من غلط کنم دیگر بروم بیرون یعنی این قدر اینها متاثر شده بودند از این که کدام ایرانی میآید ۱۴ اتوبوس را در یک ایستگاه، کدام ایرانی میآید ساختمان پزشکانی که بیمار را، در هیچ قانون دنیایی آتش زدن مراکز درمانی مجاز نیست.
مجری: جمعه چطور گذشت؟
فرامرزی: جمعه همه در تلاش بودند همیشه که سازمان بچههای معاونت سیاسی و همه همکاران من در سازمان همیشه در تلاش هستند ولی بالاخص بچههای معاونت سیاسی و خبر طبیعتا آن روزها خبرساز بود کشور ما خبرساز شده بود داشتیم تلاش میکردیم همین تصاویر را نشان میدادیم، اتفاقات را بررسی میکردیم که من بعد از ظهر به همراه گروه یعنی با دوربین و با لگوی سازمان و با ماشین ترابری سازمان رفتم برای تهیه گزارش در محلههایی که این اتفاق را دیشب با چشم خود دیده بودم ساعت ۴ و نیم بعد از ظهر وقتی که رفتم شاید باور نکنید مردم آن محله وقتی از آنها میپرسیدم که شما مردم این محل هستید؟ دیشب مسجد این محله را اینهایی که معترض بودید آتش زدید، میگفتند ما؟ مسجد محل خودمان را؟ ما همه همسایه هستیم ما همه کسبه هستیم این مسجد ما است یک ماه دیگر قرار بود برویم برای فرضیه ماه رمضان،
من گزارشهای مردمی یعنی همه داوطلب خیلیها مثلا فکر میکنند لگوی سازمان بیاید کسی نمیآید، همه خودشان داوطلبانه این کار را توبیخ میکردند یعنی اعتراض میکردند کسانی که این کارها را کردند از این محله نیستند، از ما نیستند مردم ما نیستند ایرانی نیستند، من مسجد سرکوچهام را آتش نمیزنم، مسجد را که آتش بزنم پشت این مسجد خانه همسایه من است، بچه همسایه من است مصاحبهها را گرفتم آمدم سازمان تدوین کردیم حرکت کردم ساعت ۸ رسیدم منزل، وقتی که رسید به همسرم گفتم الان دوباره مثل دیشب وظیفه من است باید برویم بیرون حرکت کردیم رفتیم من با پسرم که دانشجو است و همسرم با پراید خودمان سه تایی سوار شدیم و به پسرم گفتم که شما با ما بیا و ببین، شما بالاخره در دانشگاه هستی ببین که در کشور ما چه کسانی به نام جوانان کشور ما، به نام دانشجویان کشور ما به نام اعتراض چه کارهای تروریستی میکنند.
ساعت ۹ و نیم من شروع کردم از محل زندگیام دارم تصویر میگیرم سطل آشغالهایی که به آتش کشیده شده، تابلوهایی که کنده شده، عابربانکهای خرد شده، رسیدیم به بزرگراه رسالت که خیلی شلوغ بود مامورها جلوی ماشین ما را گرفتند گفتند اگر بروید جلو ماشینتان را آتش میزنند. ماموری به ما گفت خواهرم برگرد گفتم اجازه بدهید بروم جلو گفت نه بروی ماشینت را آتش میزنند ببین دارند چه کار میکنند، من در فاصله شاید ۷-۸ متری دیدم واقعا چه کاری میکنند یک صحنه جنگ، من رفتم آن جا محل زندگی من است محلی را میشناختم که میتوانستم از آن جا میانبر بروم، رفتم میدان ۴۷ نارمک که مشرف بود به بزرگراه رسالت از پشت ماشینم را پارک کردم هیچ کسی در آن میدان نبود من تصاویرم است.
مجری: یعنی از نقطه درگیری خارج شده بودید به جایی که خبری نبود؟
فرامرزی: کاملا امن یعنی میتوانم بگویم حتی دو تا خانمها یک مقدار سن بالا که بیایند نگاه کنند هیچ کسی نبود شاید بتوانم بگویم در آن میدان به آن بزرگی غیر از ما شاید سه نفر بودند، همسرم رانندگی میکرد پارک کرد، من جلوتر بودم همسر و پسرم پشت من که آمدم ساختمانی را میسازند آهنهای سفید آبی میگذارند که ساختمان در حال ساخت است این ساختمان حائلی بود بین میدان ۴۷ و بزرگراه رسالت، من پشت این آهنهای آبی و سفید بودم یک راهی بود که دیگر ماشین رد
مجری: همسر خانم فرامرزی آقای نیما محمدزاده هم به جمع ما اضافه شدند، ما رسیده بودیم به جایی که هر سه نفر شما رسیدید به میدان ۴۷ نارمک و شما از ماشین خارج شدید.
فرامرزی: بله ما رسیدیم به میدان ۴۷ که یک محله ساکت حائلی بود بین ما و جایی که آشوب بود یعنی بزرگراه رسالت تا میدان ۴۷ شاید ۱۵ متر فاصله بود ماشین را پارک کردیم من جلوتر بودم پیاده شدم و همسر و پسرم پشت سر من بودند من همین طوری یک مقدار با سرعت داشتم میآمدم، چون صدا است در فیلم هم هست من همینطور که داشتم از میدان حرکت کردم که برسم به بزرگراه رسالت که ناآرامی است راهی که راه باریکی بود بین میدان و بزرگراه رسالت که هیچ کس شاید به غیر از من و همسر و پسرم سه نفر فرد عادی فقط عین کسانی که فقط میخواهند بشنوند چه خبر است، هیچ کسی نبود من شاید هفت قدم برداشته بودم در اوج ناباوری در یک جای ساکت از نزدیک مورد اصابت قرار گرفتم، یک نفر زد توی صورتم.
مجری: با چه زد؟
فرامرزی: فکر میکنم با تیر زد توی صورتم.
مجری: تیر ساچمهای؟
فرامرزی: نمیدانم تیر ساچمهای بود یا نه، ببینید این عینک همسرم است این سوراخ را ببینید من یک لحظه حس کردم من را برق گرفت و مغز ندارم و من تهی هستم این حال را داشتم ولی از گرمایش متوجه شدم از همه جایم دارد خون میآید و یک چشمم در فیلم میبینید که کاملا بسته شد و برگشتم دیدم همسرم هم افتاده و خون دارد از ایشان میریزد که آن لحظه فقط گوشیام را که آماده کرده بودم تصویر بگیرد گوشیام را گرفتم رو به صورتم و تصویر خودم را گرفتم و ضبط کردم و گفتم که شما ببینید که من نه در محل اغتشاش بودم نه محل ناآرام بودم نه داشتم تصویر میگرفتم، من در آرامترین جا داشتم میرفتم توسط تروریست مسلح مورد حمله قرار گرفتم یعنی توسط کسی که در کمین بود که امثال من را بکشد.
۱۵۰ تا ساچمه سربی از صورتم و بدنم خارج شده، الان که این جا هستم ۱۲ روز از قضیه گذشته این حال را دارم من از تک تک سوراخهای صورتم خون بیرون میزد. الان نشان میدهم خدمت شما، این فردای روزی است که ۱۵۰ ساچمه سربی، اگر دست بزنید اینها سرب هستند اینها را از صورت من درآوردند و امروز رفتم دکتر این تصویر را ببینید امروز صبح در ساعت ۹ و نیم صبح در مرکز بهداشت صدا و سیما گرفته شده هنوز ۱۰۰ تا سرب، من الان با شما صحبت میکنم ولی دهنم باز نمیشود، چون در فک من ببینید.
مجری: تمام این لکههای سفید ذرات ساچمه سربی است که هنوز هست حدودا چند تا بوده؟
فرامرزی: دکتر چشم پزشک گفتند صد تا مانده و حدود ۱۵۰ تا خارج شده، ۲۵۰ تا این قدر از نزدیک بود، زد که بکشد من این قدر با شهامت میتوانم بگویم آن کسی که من را زد یک قاتل بود، یک تروریست بود زد من بمیرم.
مجری: این توضیح و برداشت شما با بقیه گفتوگوهایی که ما در شاهد عینی داشتیم همخوانی دارد یعنی بقیه افرادی که به آنها شلیک شده به اندامهای حیاتی و به سرشان شلیک شده شاید قرار بوده تعداد این کشتهها بالاتر رود پروژه کشته سازی را تکمیل کنند. آقای محمدزاده در روایت خانم فرامرزی شما و پسرتان در ماشین بودید ایشان خارج شده بود از ماشین، شما صحنه را چطور دیدید؟ فکر میکنم به شما هم شلیک شده است؟
محمدزاده: بله در آن ساعت پیرو صحبتهای همسرم ما آمدیم به میدان ۴۷ که جای ساکت تری باشد بلکه همسرم بتواند صحنههای بهتری بگیرد، من تا بیایم در ماشین را قفل کنم همسرم به اتفاق پسرم از ماشین خارج شدند و رفتند به سمت خارج از میدان که به بزرگراه رسالت برسند من چند قدمی از اینها دورتر بودم به محض این که آهنهایی که برای ساختمان بود رد کردیم و خیابان دیده شد مورد اصابت گلولههای ساچمهای قرار گرفتیم.
مجری: شما دیدید یا شنیدید؟
محمدزاده: صورت را که ندیدم ولی پایی را دیدم که به ما خیلی نزدیک بود شلیک کرد و رفت خیلی خونسرد زد و رفت انگار که دارد کار خیلی عادی و معمولی را انجام میدهد. فکر میکنم این طور بود که دو تا شلیک کرد مطمئن نیستم ولی فکر میکنم دو تا شلیک کرد و گلولهها به سر، صورت و گردن و دست و چشم من برخورد کرد.
مجری: شاید شما اگر این عینک را نداشتید
محمدزاده: بله من چشم راستم مورد عمل جراحی قرار گرفت آثارش هم هنوز هست الحمدلله بهتر شدم همسرم جلوتر بود تعداد ساچمههایی که به ایشان اصابت کرده خیلی بیشتر است سر، صورت و گردن و هنوز خیلی ساچمه در سرشان است که هنوز امکان برداشتشان نیست. دندان من هم یکی اش شکست و این شانس برای به وجود آمد که به پسرم چیزی اصابت نکرد و حداقل او توانست ما را به سختی به بیمارستان برساند در آن شلوغی و فضای بسیار بسیار وحشت انگیز.
مجری: فکر میکنید چرا شما را زدند؟
محمدزاده: برای این که نشان دهند تعداد کشتهها زیاد است، بگویند این حکومت است که دارد این کار را میکند.
فرامرزی : هدفش کاملا مشخص بود در یک جای آرام، من نه شعار میدادم، نه تصویر میگرفتم، نه اغتشاشگر بودم، نه معترض بودم من یک آدم عادی بودم یک ایرانی هستم داشتم راه میرفتم.
مجری: یعنی تنها کسی که انگیزه داشته شما را بزند یک تروریست بوده؟
فرامرزی: برای تائید فرمایش شما میخواهم این را بگویم من در این دو روز شاید بچهای را میدیدم معترض است فرار میکرد یک آجر اگر پیدا کند یک آجر را میکوبید زمین این قدر شود نه این که یکی بیاید بایستد روبروی من تربیت شده، آموزش دیده، ریلکس من و همسرم را زد. دو تا خواهر برادر با هم دعوا میکنید یکی میزنید فرار میکنید من را زد بعد ریلکس همسرم را زد، من اگر در یک جای شلوغ بودم میگفتم شاید یک میلیونیوم درصد من را به اشتباه، من را کسی زد که آمده بود من را بزند من را بکشد یعنی ماموریت او کشتن من بود.
مجری: بدون این که بداند هویت شما چیست؟
فرامرزی: شاید بینندگان بگویند تو خبرنگاری، من اصلا در فرم خبرنگاری نبودم اگر این تصویر دیده میشود ببینید لحظهای که من رسیدم بیمارستان..
مجری: این تصاویر که نشان میدهد یک جنبه تلخ دارد ولی از آن طرف الان باعث خوشحالی است مشخص است که شما در هدف آنها قرار بود به عنوان فردی که به کشتهها اضافه شود بشوید، اما خدا را شکر سالم هستید این باعث خوشحالی ما است و با همین روحیه به کارتان انشاالله ادامه میدهید.
فرامرزی: البته سلامتی نسبی داریم من یک چشمم ۵۰ درصد بینایی دارد و شبکیهام در حال خونریزی است که قرار است چهارشنبه توسط متخصص شبکیه است درمان شود، همسرم یک شیشه از چشمش خارج شده و یک هفته دیگر قرار شده که ما کورتون بخوریم التهاب چشممان بخوابد و عرض کردم من خیلی خوب میتوانم حرف بزنم ولی نمیتوانم دهانم را باز کنم تمام آرواره من پر از ترکشهایی است که باید خارج شود و جراحیهای بعدی خواهیم داشت، اما الهی شکر که الان این جا هستیم و میتوانیم آن چه را که با چشم خودمان دیدیم و با گوش خودمان شنیدیم به هموطنان عزیز بگوییم و ماهیت پلید اینها را نشان دهیم.
مجری: صراحتا میگویم یکی از مهمترین برنامههای شاهد عینی بود که در روزهای گذشته داشتیم افرادی که در صحنه به عنوان قربانی عملیات کشته سازی قرار گرفتید الان حضور یافتید.