مقطع حساس‌کنونی

داستان مرد و پرنده و الماس و 3 نکته راهگشا

مردی پرنده کوچکی را شکار کرد و از آنجا که گرسنه بود، تصمیم گرفت کله‌اش را بکند و او را کباب کند و بخورد، اما همین که خواست کله پرنده کوچک را بکند، پرنده به او گفت: ای مرد، دست نگه دار. مرد دست نگه داشت. پرنده گفت: تو گاو و گوسفند و مرغ و ماهی را می‌خوری و سیرمانی نداری، پف مثقال گوشت من به کجای تو می‌رسد که می‌خواهی بخوری؟
کد خبر: ۱۲۱۰۳۳۲


مرد گفت: کاچی به‌ز هیچی. پرنده گفت: اتفاقا اگر مرا رها کنی، به تو سه عدد پند گرانبها می‌دهم. اولی را اینجا، دومی را لب دیوار و سومی را بالای درخت.
مرد گفت: خیالی نیست و کله پرنده را ول کرد. پرنده گفت: خب. پند اول این‌که محال را باور نکن. مرد گفت: این را خودم می‌دانستم ولی بیا برو. پرنده پرید و لب دیوار نشست و گفت: پند دوم این‌که گذشته را بی‌خیال و بار دیگر پرید و بر‌شاخه درختی نشست و گفت: پند سوم این‌که در شکم من یک الماس پنجاه قیراطی است که 60 میلیون دلار قیمت دارد و تا لحظاتی پیش در دستت بود و الان هیچ.
مرد با شنیدن این جمله از جا برخاست و کله خود را به دیوار کوبید و آه و افسوس سر داد. پرنده گفت: ای بی‌خرد، مگر نگفتم گذشته را بی‌خیال؟ مرد گفت: 60 میلیون دلار است، بی‌خیال؟ پرنده گفت: ای بی‌شعور، مگر نگفتم محال را باور نکن؟ کل هیکل من بیست گرم نیست، چطوری 50‌قیراط الماس توی شکمم باشد؟
مرد به خود آمد و گفت: واقعا که من مردی پندناپذیرم. کاش اقلا خورده بودمت. اینقدر هم تحقیر نمی‌شدم. وی در ادامه از پرنده خواست تا پند سوم را بگوید. پرنده گفت: گفتن پند سوم به کسی که پندهای اول و دوم را به هیچ‌جایی از خودش نگرفته است، کار عبثی نیست؟ پند سوم این است که هیچ‌گاه کار عبث نکن و من به همین خاطر پند سوم را به تو نمی‌گویم. مرد عصبانی شد و دمپایی خود را به سمت پرنده پرتاب کرد. پرنده گفت: با دمپایی می‌زنند؟ پند سوم را هم به جایی از خود نگرفتی. الحق که مردی بی‌پایه و اساسی. مرد که حقیقتا و کاملا ضایع شده بود، خاموش شد و هرچه هلش دادند روشن نشد.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها