حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
آن زمان چهار سال از شروع به خدمتش در پلیس آگاهی و به عنوان افسر ویژه مبارزه با سرقت میگذشت. با اینکه از آن ماجرا مدتی طولانی سپری شده بود، اما همه چیز را دقیق یادش بود. ساعت 11 و 20 دقیقه شب بود که او را خبر کرده و گزارش داده بودند از پاساژ زرین که پاساژی معروف در خیابان توحید بود، سرقت شده است. او تصور میکرد دزدان حتما بسیار حرفهای بودند و با استفاده از تجهیزات ویژه وارد بازارچه شده و دست به سرقت زدهاند. اما نیمساعت بعد وقتی به محل دزدی رسید، دید در و کرکره اصلی پاساژ کاملا سالم است. خیلی تعجب کرده بود. داخل رفت و گشتی در طبقه اول زد، هیچ اثری از تخریب و ویرانی نبود. البته سرقت از سه مغازه در طبقات منفی دو انجام شده بود. وقتی به آنجا رفت، دید قفل در هر سه مغازهها شکسته شده است. سارق یا سارقان تمام طلا و جواهرات موجود در ویترینها را دزدیده بودند. کارآگاه متوجه شد از تمام مغازههای آن طبقه فقط همان سه باب قفلهای ساده داشتند و ورود به آنجا بسادگی امکانپذیر بود. بقیه به تجهیزات ایمنی بیشتری مجهز بودند و سارقان قطعا یا فرصت نداشتند یا برای بازکردن آن قفلها، مهارت نداشتند. پس فرضیه حرفهای بودن سارقان خیلی زود رنگ باخت. مشفق همچنان مشغول بازدید از محل جرم بود که به او خبر دادند صاحبان هر سه مغازه رسیدهاند. خبر دزدی را نگهبان پاساژ به آنها داده و پلیس را هم خود او خبر کرده بود. کارآگاه به طبقه همکف رفت تا از آنها بازجویی کند، اما هر سه مرد آنقدر نگران بودند که نمیتوانستند به پرسشها ، پاسخ دهند. به همین دلیل مشفق اجازه داد قبل از هر چیز سری به محل کسبشان بزنند. او تا قبل از بازگشت آنها از سریدار تحقیق کرد. او مردی حدود چهل ساله بود که از اول راهاندازی پاساژ در آنجا به عنوان نگهبان شیفت شب کار میکرد. او ورود سارقان را دیده و حتی خودش در را رویشان باز کرده بود.
ـ یکی از مغازههای طبقه منفی دو متعلق به خانمی به اسم فتوحی است که بعضی وقتها شبها سری به اینجا میزند، اما در طول روز دو مرد که ظاهرا از اقوامش هستند، برایش کار میکنند. امشب وقتی داشتم جلوی در پاساژ سیگار میکشیدم، ماشینی نگه داشت و زنی برایم دست تکان داد و گفت در را باز کنم. فاصله تقریبا زیاد بود و در تاریکی، چهره آن زن را خوب ندیدم، اما حدس زدم خانم فتوحی باشد چون او خیلی وقتها این کار را میکرد. در را باز کردم و دو مرد داخل شدند. من هم به کارهای خودم مشغول بودم و اصلا نفهمیدم آن دو نفر کی رفتند.
مشفق تمام حرفهای نگهبان را با دقت نوشت و از او پرسید: «چهره آن دو مرد را دیدی؟ چیز مشکوکی توجهات را جلب نکرد؟»
ـ نه. آنها را هم خوب ندیدم چون عینک آفتابی داشتند.
ـ اشتباه بزرگی کردی.
ـ خودم هم میدانم.
صاحبان سه مغازه رسیدند و درباره میزان سرقت توضیحاتی دادند. کارآگاه هر سه آنها را همراه نگهبان به اداره آگاهی برد و تلفنی با خانم فتوحی تماس گرفت و از او خواست هر چه سریعتر خودش را به اداره آگاهی برساند. فتوحی در بازجوییها گفت شب حادثه اصلا در محل سرقت نبوده و تمام مدت در خانه مادر بیمارش از او مراقبت میکرده است . او بخشی از حرفهای نگهبان را تائید کرد: «بعضی شبها به مغازه سر میزنم گاهی هم در ماشین میمانم و دو نفر دیگر را که به آنها اعتماد دارم، داخل میفرستم. در این مواقع معمولا با اشاره از نگهبان میخواهم در را باز کند.»
کارآگاه بار دیگر از نگهبان بازجویی کرد و به او گفت فتوحی در جریان سرقت نیست و نگهبان پاسخ داد: «شاید در تاریکی شب اشتباه دیدم، اما آن زن درست رفتارهای خانم فتوحی را تقلید میکرد.»
مشفق گفت: «نه. کسی رفتار فتوحی را تقلید نکرده چون تو این داستان را از خودت درآوردی و من در همان پاساژ متوجه شدم سرقت کار خودت است.»
شما خواننده محترم برای ما به شماره 300011224 پیامک بزنید و بنویسید کارآگاه چگونه متوجه شد سرقت، کار نگهبان است؟
پاسخ معمای شماره قبل: اگر ماجرا گازگرفتگی بود، فرزند مقتول هم باید دچار حادثه میشد و احتمال مرگ نوزاد بیشتر بود حال آنکه اتفاقی برای فرزند این زوج نیفتاده بود.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....