حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
او میگوید: «مشکل اصلی این بود که من در جوانی اشتباه فکر میکردم و همه افکارم غلط بود. دوستان من همه زندگیام بودند. فکر میکردم رفاقت، مهمترین چیز در دنیاست شاید این طور باشد، اما مشکل اینجا بود که من رفیق واقعی نداشتم. با سه نفر خیلی صمیمی بودم که آنها هم مثل من کار درست و حسابی نداشتند و با هم از صبح تا شب در خیابانها میچرخیدیم. پدر و مادرم از کارهایم عاصی شده بودند. خیلی اصرار میکردند به حرفهای بچسبم و کاری را شروع کنم اما همیشه از زیر این بار فرار میکردم. اصلا حال و حوصله کار نداشتم و دلیل آن هم، فکرهای غلطی بود که داشتم تا اینکه آن دعوا پیش آمد و من هم به علت رفاقت در ماجرا دخالت کردم.»
دعوا دستهجمعی بود و در مجموع هفت نفر در آن شرکت داشتند که در نهایت یکی از آنها با ضربه چاقوی دوست شهرام کشته شد. او میگوید: «وقتی ما را گرفتند، خیلی حالم بد بود. وقتی به آن صحنه فکر میکردم که مقتول روی زمین افتاده و از او خون میرفت، رعشه میگرفتم. از آن به بعد دیگر کاری از دستم برنمیآمد. اتفاقی که نباید، افتاده بود و این پدر و مادرم بودند که کارهایم را پیگیری میکردند. من سه سال حبس کشیدم و وقتی آزاد شدم، راهم را از هر چه دوست و رفیق بود جدا کردم و تصمیم گرفتم از این به بعد جور دیگری زندگی کنم. باید همه چیز را تغییر میدادم. پدر و مادرم با اینکه خیلی از دستم دلخور بودند، اما کمکم کردند.»
شهرام میدانست قبل از هر چیز باید حرفهای را یاد بگیرد. او توضیح میدهد: «یکی از برادرانم در کارگاه مبلسازی کار میکرد. او مرا پیش خودش برد. البته قرار شد بدون دستمزد کار کنم تا فوت و فن کار را یاد بگیرم. پدرم میگفت اگر حقوق نمیگیری، اشکالی ندارد در عوض کاری را یاد میگیری که بعد میتوانی از طریق آن، زندگیات را تامین کنی. با دقت در کارگاه کار میکردم و هر کاری را که میگفتند، انجام میدادم. صاحب کارگاه بعد از هشت ماه وقتی دید کارم را با دقت انجام میدهم و شاگرد مرتب و منظمی هستم، به من دستمزد داد؛ هرچند خیلی کم بود، اما برای من پیشرفت به حساب میآمد.»زندانی سابق میگوید در آن دوران هر از گاهی بچههای محل سراغش میرفتند تا با هم به گردش و تفریح بروند، اما او به همه جواب رد میداد: «اوایل خیلی برایم سخت بود، اما کمکم عادت کردم. زندگی سخت است آدم اگر میخواهد سالم زندگی کند، باید قید خیلی از تفریحات و خوشگذرانیها را بزند. من در زندان خیلی به این موضوع فکر کرده و به این باور رسیده بودم که جز تلاش و کوشش هیچ راهی ندارم. در همان دوران که در کارگاه بودم، دیپلمم را هم گرفتم و از این نظر از برادرم جلو زدم چون او هم مثل من سال آخر، مدرسه را رها کرده بود.»
شهرام بعد از مدتی به کارگری ماهر تبدیل شد و بعد از آنکه احساس کرد شرایط برایش مهیاست، به فکر ازدواج افتاد. او میگوید: «من از بچگی دختری را دوست داشتم که از اقوام دورمان بود. موضوع را به مادرم گفتم و قرار شد او به خواستگاری برود اما خانواده آن دختر که میدانستند من زندان بودم، جواب رد دادند. چند باری اصرار کردم، اما مادرم گفت بهتر است موضوع را فراموش کنم و منتظر شرایط و فرصت دیگری باشم. من هم به حرفش گوش دادم.»
زندانی سابق در پایان میگوید: «بالاخره ازدواج کردم و از همسرم خیلی راضی هستم. ما یک فرزند دختر داریم که واقعا شیرین است. در تمام این سالها هم در حرفه مبلسازی کار میکنم و درآمد نسبتا خوبی دارم. البته اگر بتوانم خودم کارگاهی راه بیندازم، خیلی بهتر میشود، اما سرمایه زیادی میخواهد که فعلا در توانم نیست. به هر حال به آینده امیدوار هستم، اما آنچه از پیشرفت مالی و کاری مهمتر است، زندگی در آرامش و در کنار خانواده است. من در آن سه سالی که زندان بودم، معنی دوری از خانواده را فهمیدم. واقعا سخت و غیرقابل تحمل است.»
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....