خانه آنها در فصل زمستان خیلی گرم بود. شبها به هم میچسبیدند و میخوابیدند و صبح که میشد، از خواب بیدار میشدند. آنها بعد از جیکجیک و سر و صدای بسیار از لانه خود بیرون میآمدند و روی زمین مینشستند تا دانههایی را که صاحبخانه برایشان ریخته است، بخورند. هر روز آنها به همین صورت میگذشت.
زمستان دیگر رو به تمام شدن بود و همه منتظر آمدن بهار بودند. یک روز از این روزها باد بهاری وزید و ابرهای تیره را با خودش برد و خورشید خانم شروع به تابیدن کرد و با گرمایش برفها را آب کرد.
گنجشک خانم وقتی از خواب بیدار شد، جیکجیککنان گفت: بلند شوید، بلند شوید بهار آمده بهار آمده و برفها آب شدهاند.
همه گنجشکها بیدار شدند، ولی خبری از گنجشک کوچولو نبود، آنها همه جا را گشتند ولی پیدایش نکردند. ناگهان صدای جیکجیک ضعیفی شنیده شد.
همه گنجشکها دنبال صاحب صدا میگشتند و هر کسی دنبال او به یک سمتی رفت. یکی از گنجشکها که خیلی باهوش بود، متوجه شد گنجشک کوچولوی قصه ما در دودکش افتاده است. همه گنجشکها دور دودکش کلبه جمع شدند. خوشبختانه صاحبخانه اجاقش را خاموش کرده بود و جوجه کوچولو سالم مانده بود. گنجشک خانم فریاد زد: گنجشککم سالمی؟
گنجشک کوچولو گفت: بله مامان خوبم! فقط تمام پرهایم سیاه شده است.
مامان گفت: یعنی نمیتوانی پرواز کنی؟
گنجشک: نه مامان بالهایم به هم چسبیده.
گنجشکها نمیدانستند چه کار کنند و چگونه گنجشک کوچولو را نجات دهند. یکی از آنها خواست از لوله بخاری رد شود ولی خیلی باریک بود و نتوانست این کار را انجام دهد. بنابراین آنها تصمیم گرفتند از پنجره وارد کلبه شوند، ولی پنجره هم بسته بود.
یکی از گنجشکها گفت همه با هم به پنجره میکوبیم تا صاحبخانه متوجه ما شود و پنجره را باز کند.
گنجشکها دستهجمعی به پنجره زدند. صاحبخانه که زن مهربانی بود، تعجبزده پنجره را باز کرد و گنجشکها به داخل رفتند و یکراست به سمت اجاق پرواز کردند. صاحبخانه مهربان فهمید اتفاقی افتاده است جلو رفت و دید یک گنجشک کوچولو در میان ذغالها افتاده است. آن را برداشت و تمیز کرد و با تکههای نان از گنجشکها پذیرایی کرد و از همان روز یک قسمت از ایوان خانهاش را به آنها اختصاص داد. گنجشکها هم بهار خوبی را کنار خانم مهربان آغاز کردند. گنجشک پیر به بقیه گنجشکها گفت: خدا را شکر که سرمای زمستان قلب آدمها را سرد و یخ زده نکرده است.
گلنوشا صحرانورد