اگر به شما بگویند زندگی کسی در خطر است و چیزی به مرگش نمانده، حاضر هستید از چند سانتیمتری درههای عمیق و وحشتناک و جانوران وحشی و درندهای که هر لحظه ممکن است به شما حمله کنند، عبور کنید و جان آن شخص را نجات بدهید؟ اما تکنیسینهای اورژانس پایگاه معلم کلایه قزوین و تیم امداد کوهستان هلال احمر منطقه الموت خطر مرگ را به جان خریدند تا زندگی سیدعباس حسینی، پیرمرد زواردشتی را از مرگ حتمی نجات بدهند. پیرمرد حالا در بیمارستان بستری است و به دلیل شکستگی قفسه سینهاش قادر به صحبت کردن نیست، اما دیگر مرگ تهدیدش نمیکند و باید در بیمارستان بماند تا روند درمانش را پشت سر بگذارد.
حادثه زمانی اتفاق افتاد که سیدعباس برای چراندن گوسفندانش به چراگاه قشلاقی میان کوههای زواردشت رفت. آن گونه که عباس مرادی داماد سیدعباس برای تپش تعریف میکند، پیرمرد روز حادثه مشغول چراندن گوسفندانش بود که ناگهان کوهی که او در حال عبور از پایین آن بود، ریزش کرد و سنگ بزرگی از آن بالا فروافتاد و بشدت با سینه سیدعباس اصابت و پیرمرد نحیف را به پرتگاهی که زیر پایش دهان باز کرده بود پرت کرد.
عبور از میان پرتگاهها
مصطفی، خواهرزاده سیدعباس که شاهد وقوع حادثه بود، به کمک داییاش شتافت و به ته دره رفت. ظاهرا حال پیرمرد خوب بود و با کمک مصطفی به چادرش رفت و به خانوادهاش گفت اتفاقی نیفتاده است و کمی استراحت کند، بهتر میشود اما دقایقی بعد ورق برگشت و سیدعباس دچار وضع وخیمی شد. بدحالی او خانوادهاش را بشدت نگران کرد و باعث شد موضوع را به عباس داماد او خبر بدهند. عباس میگوید: «وقتی خبر دادند حال پدر خانمم خیلی بد شده است. با اورژانس تماس گرفتم و گفتم به کمکشان احتیاج داریم. اورژانس هم گفت مسیر ماشینرو نیست. او را سوار یک چهار پا کنید و از منطقه کوهستانی بیرون بیاورید.»
سیدعباس بدحالتر از آنی بود که بتواند از آن منطقه بیرون بیاید و مسیر هم صعبالعبور بود. عدنان مهرشاد از تکنیسینهای اورژانس معلم کلایه قزوین است که به صحنه حادثه اعزام شد. از قرار معلوم عملیات نجات پیرمرد زواردشتی سختتر ازآن چیزی بود که فکرش را میکردند.
مهرشاد با گفتن این جمله که عملیات نجات سیدعباس بسیار سخت بود ادامه میدهد: «ساعت 19 و 54 دقیقه با ما تماس گرفتند و گفتند در منطقه الموت حادثهای رخ داده است. نیم ساعت طول کشید تا به محل حادثه برسیم. راه ماشینرو نبود و نمیتوانستیم با آمبولانس برویم و برای حمل تجهیزات پزشکیمان چارهای نداشتیم جز این که از چهارپایانی مثل قاطر استفاده کنیم. بعد از این که تجهیزاتمان را روی قاطر گذاشتیم، ساعت ده شب به سمت الموت حرکت کردیم. مسیر به قدری صعبالعبور و وحشتناک بود که براحتی نمیتوانستیم از آن عبور کنیم. عرض انسان چقدر است؟ 50 سانتیمتر. عرض مسیری که ما از آن داشتیم حرکت میکردیم، کمتر از این مقدار بود. حالا فکر کنید ما چطور راه میرفتیم.»
آن گونه که مهرشاد توضیح میدهد آن منطقه توپوگرافی خاصی دارد. او میگوید:«تا توپوگرافی منطقه را نبینید دستتان نمیآید ما در چه جور منطقهای در حال امدادرسانی بودیم. پرتگاههای زیر پایمان، به قدری وحشتناک بودند که اگر سقوط میکردیم تکهتکه میشدیم. غیر از پرتگاهها ما در منطقهای قدم برمیداشتیم که حفاظت شده محیط زیست است و درندگان وحشی مثل پلنگ، گرگ، شغال، روباه و حتی خرس در آن زندگی میکنند. در حین حرکت شاهد حمله چند شغال به گله گوسفندان هم بودیم.»
گروه امداد در طول مسیر دو چراغ همراه داشت و وقتی نجاتگران به صدمتری محل حادثه رسیدند روشناییشان هم تمام شد. نه راه پس داشتند و نه راه پیش. باید به راهشان ادامه میدادند آن هم بدون هیچ نوری. کورمال کورمال و با احتیاط جلو رفتند تا به چادر سیدعباس رسیدند. عدنان و همکارانش در شرایطی به بالین پیرمرد رسیدند که چیزی به بحرانیشدن وضع پیرمرد نمانده بود. تنفسهای سریع و کوتاه، شکستگی سهدنده قفسه سینه، احتمال آسیبدیدگی شدید ریه بر اثر اصابت سنگ، کاهش تنفس، بیقراری و تهوع همه علائم بحرانی بودند که سید عباس هفتاد ودو ساله با آنها دست و پنجه نرم میکرد.
عدنان توضیح میدهد: «باورمان نمیشد پیرمرد با آن شرایط جسمی و اصابت سنگ به آن قسمت از قفسه سینهاش زنده مانده باشد. بعد از معاینه او با مدیریت هلال احمر تماس گرفتیم و آنها را در جریان حادثه قرار دادیم و گفتیم برای اعزام او بالگرد بفرستند. «قرار بر این شد که بالگرد صبح فردای روز حادثه برای انتقال مصدوم به منطقه بیاید. تا آن زمان تکنیسینهای اورژانس تمام تلاششان را کردند تا وضع خطرناک سیدعباس به سمت بحرانیشدن و سپس مرگ پیش نرود.»
پایان عملیات
محمد رضایی، مسئول تیم امداد کوهستان جمعیت هلال احمر منطقهالموت قزوین یکی از کسانی بود که سقوط مرگبار چوپان زوار دشتی را به او خبر دادند و درخواست کمک کردند.
او میگوید: «ساعت 8 شب روز حادثه بچههای اورژانس با ما تماس گرفتند و گفتند برای انتقال فرد مصدوم به کمک ما نیاز دارند. فراخوان دادیم و گفتیم کسانیکه به اجرای عملیات در کوه وارد هستند خودشان را معرفی کنند.
خیلی طول نکشید که 11 نفر آمدند. شش نفر از بهترین ماموران را انتخاب کردیم و پس از تجهیز کردن آنها به پوتین، هدلامپ، مواد غذایی و... ساعت 10 شب به سمت محل حادثه حرکت کردیم.»
آنها پس از یک ساعت به روستای زواردشت رسیدند نیروهای هلال احمر هم دقیقا به همان مشکلی برخوردند که تکنیسینهای اورژانس با آن مواجه شده بودند. آنها هم برای رسیدن به مصدوم مجبور شدند از چهارپایانی مثل قاطر استفاده کنند. پرتگاهها، مسیرهای بسیار باریک و جانوران وحشی انتظار آنها را میکشیدند. حتی راهبلدی که تیم امداد هلال احمر را همراهی میکرد هم مسیر را چند بار گم و پیدا کرد.
رضایی توضیح میدهد: «حدود 4 ساعت بعد به بالین بیمار رسیدیم. وضع مصدوم طوری بود که او را تا پایین باید حمل میکردیم، اما حملکردن او با بکبرد آن هم به سمت پایین خطر جانی داشت و احتمال این که به دره پرت شود یا خودمان آسیب ببینیم وجود داشت. به همین علت به این نتیجه رسیدیم که از بالگرد استفاده کنیم.
ساعت حدود سه نصفه شب بعد از تشریح وضع مصدوم و دادن موقعیت جغرافیایی منطقه درخواست بالگرد کردیم، اما چون شب بود و امکان پرواز وجود نداشت، قرار شد تا فردا صبح منتظر بمانیم.»
طبق گفتههای رضایی، مصدوم وضع بحرانی داشت و تا زمانیکه بالگرد بیاید، شرایط جسمی سیدعباس را باید ثابت نگه میداشتند و به همین خاطر تا طلوع آفتاب امدادگران شیفتی بیدار ماندند و مراقب او بودند. آنها حتی به این موضوع فکرکرده بودند که اگر سطح هوشیاری پیرمرد پایین آمد، او را با عبور دادن از مسیرهای خطرناک به پایین منتقل کنند. آفتاب که بالا آمد، رضایی دوباره با مدیریت هلال احمر تماس گرفت و بعد از هماهنگیهای لازم بالگرد به منطقه اعزام شد، اما مشکل اینجا بود که هیچ علائم هشداردهندهای در منطقه وجود نداشت.
رضایی و تیمش با آتش زدن علفها، زبالهها و هر چیزی که ایجاد دود میکرد، موقعیت خودشان را به خلبان بالگرد اعلام کردند. او میگوید: «با آتشزدن علف و زباله دود لازم ایجاد شد و بالگرد به سمت ما آمد. مصدوم را روی بکبرد فیکس و بعد از طی 500 ـ 400 متراو را به بالگرد منتقل کردیم.»
بالگرد ساعت 9 و 25 دقیقه صبح در پد فرود بیمارستان ولایت فرود آمد و مصدوم بعد از انتقال به داخل آمبولانس پایگاه اورژانس رازی به بیمارستان شهید رجایی منتقل شد و تحت درمان قرار گرفت. مهرشاد با گفتن این نکته که بدون همکاری دو ارگان اورژانس و هلال احمر امکان نداشت مصدوم نجات پیدا کند، میگوید: «اورژانس مثل یک بچه یتیم میماند که از حمایت هیچکس برخوردار نیست.»
لیلا حسینزاده
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)