تله در قاب

تعریف شخصیت در برهم خوردن معادله‌ها

گاهی علت جذابیت و کنش‌مند بودن بعضی قصه‌ها را باید در ساختار کلی و پیش‌برنده اثر جستجو کرد و بعضی اوقات این ویژگی را ناشی از حضور و کنشگری شخصیت‌هایی پویا، دائما متغیر و غیر‌قابل پیش‌بینی دانست.
کد خبر: ۵۹۶۹۲۴

بنابراین تعریف درست یک شخصیت در بافت داستان، هویت بخشی به آن طی روایت تدریجی قصه، معرفی کامل او به بیننده و شناسنامه‌دار کردنش، انتخاب بازیگران متناسب با روحیات شخصیت‌های قصه، در نظر گرفتن آغاز، میانه و سرانجام مشخص برای آنها بدون ساده‌سازی حل مساله همگی می‌تواند از شاخصه‌هایی باشد که به جذابیت شخصیت‌ها کمک کند. همچنین ضرورتی ندارد در یک داستان، همه شخصیت‌ها از این ویژگی‌ها برخوردار باشند تا خروجی و برآیند نهایی برای مخاطب پرکشش جلوه کند. بلکه برخورداری یک داستان 90 دقیقه‌ای از یک یا دو شخصیت مشابه می‌تواند برای حفظ نگاه بیننده تا پایان داستان موثر واقع شود و این مهم حاصل نمی‌شود مگر با بهره‌گیری از تعاریف درست و تفکیک میان دو مفهوم ساختار و شخصیت.

ما نمی‌توانیم بپرسیم ساختار مهم‌تر است یا شخصیت؛ زیرا ساختار همان شخصیت است و شخصیت همان ساختار. آنها یک چیز هستند و یکی نمی‌تواند از دیگری مهم‌تر باشد، اما این بحث وقتی که دو جنبه بنیادی نقش داستانی از هم تفکیک نشود، ادامه خواهد داشت. یعنی تفاوت میان شخصیت و شخصیت‌پردازی.

شخصیت‌پردازی یعنی حاصل جمع تمام خصایص قابل مشاهده یک فرد انسانی. هر آنچه بتوان با دقت در زندگی شخصیت از او فهمید. مانند سن و میزان هوش، سبک حرف زدن و ادا و اطوار، علایق وی درباره امور مختلف، میزان تحصیلات و حرفه‌اش، شرایط روحی و عصبی، ارزش‌ها، باورها و نگرش‌هایی که می‌توان به او نسبت داد.

این خصایص در کنار هم هویت منحصر‌به‌فرد هر انسانی را می‌سازند، زیرا هر یک از ما ترکیب خاصی از داده‌های ژنتیکی و تجربیات عملی هستیم. این مجموعه درواقع همان شخصیت‌پردازی است که از مفهوم شخصیت فاصله دارد.

اما تعریف دقیق شخصیت در پاسخ به این پرسش نهفته است که یک فرد در ورای شخصیت ظاهری خود چه ویژگی‌هایی دارد؟ به راستی او چگونه آدمی است و به طور مصداقی در برخورد با برخی موقعیت‌ها چگونه عمل خواهد کرد؟ از این‌رو متجلی کردن شخصیت حقیقی فرد در تضاد و تقابل با شخصیت ظاهری او در هر داستان خوب اهمیت بنیادی دارد. همان‌طور که گاهی در زندگی روزمره و در برخورد با انسان‌هایی که در جامعه زیست می‌کنند به این نتیجه می‌رسیم که ظاهر و باطن آنها دارای تفاوت‌های اساسی است. در یک داستان خوب هم همین اتفاق می‌افتد. نویسنده باید بتواند در عین شخصیت‌پردازی و تعیین چارچوب قصه و شخصیت‌های اصلی و فرعی آن، برای تعریف کاراکتر یا کاراکتر‌های اصلی، قهرمان‌ها و ضدقهرمان‌های داستان موقعیت‌ها و بسترهایی سخت، سرنوشت‌ساز و در عین حال گویا تعریف کرده تا به واسطه آن شخصیت‌ها بخوبی معرفی شده و مخاطب بتواند برداشت و درکی درست و همخوان با اهداف نویسنده را در پایان از آنها به دست بیاورد. بنابراین آشکار شدن شخصیتی عمیق در تضاد و تقابل با شخصیت‌پردازی از ویژگی‌های اصلی شخصیت‌های اصلی قصه است و شخصیت‌های فرعی ممکن است ابعاد پنهان داشته باشند یا نداشته باشند، اما یک اصل را نمی‌توان فراموش کرد این که آنها نمی‌توانند در درون همان چیزی باشند که در ظاهر می‌نمایند.

روجا ساسان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها