آدام، شناگر سابق و قهرمان چند دوره مسابقات، حالا اواسط دهه ششم زندگیاش به شغل نجات غریقی و نگهداری از استخر در هتلی متوسط در چاد مشغول است. او که از شغلش بسیار راضی است از زندگی هیچ چیز نمیخواهد جز اینکه هر روز کنار استخر روی صندلی بنشیند و صبحش را به شب برساند. او هم از احترام مردم عادی برخوردار است که او را به واسطه سابقه حرفهایاش قهرمان صدا میزنند و هم اینکه کارفرمایانش از او بسیار راضیاند. با این همه او در چاد زندگی میکند. کشوری فقیر در شمال شرقی آفریقا که 30 سال است مدام درگیر جنگهای داخلی فرسایشی است و هر آن امکان دارد آرامش ظاهری به خشونتی مرگبار تبدیل شود.
آدام به همین راضی است که در این اوضاع آشفته بتواند غرورش را حفظ کند. او با راضیکردن مسوولان چینی هتل، عبدل را دستیار خودش در استخر قرار میدهد و روزهای خوش این پدر و پسر گویی شیرینتر میشود. اما این آغاز بحران در زندگی این دو نفر است. مدتی بعد بر اثر فشارهای اقتصادی و شروع جنگ داخلی مسوولان هتل دست به تعدیل نیرو میزنند و آدام شغلش را از دست میدهد. عبدل به جای پدرش مسوول استخر میشود و به آدام وظیفه دربانی پیشنهاد میشود که طبیعی است نمیپذیرد. او که در مرز جنون قرار گرفته و از درون نابود میشود علنا به پسرش حسادت میکند و گذشته پرافتخار و قهرمانیهایش را لحظهای فراموش نمیکند. سرانجام آدام تصمیمی خطرناک میگیرد. او عبدل را ترغیب میکند به سربازی برود و در ارتش به مقابله با شورشیان بپردازد. عبدل نیز سرانجام میپذیرد و به جنگ میرود و آدام شغل قبلیاش را پس میگیرد، اما پسرش را از دست میدهد...
محمدصالح هارون، کارگردان 52 ساله آفریقایی، با مردی که فریاد میزند، دین خود را به کشورش ادا کرده است. بسیاری شاید حتی ندانند چاد چه کشوری است و به قول اعضای هیات داوران کن 2010 خیلیها نمیدانند چنین کشوری هم در جهان وجود دارد تا برسد به اینکه از مشکلات درونی آن نیز مطلع باشند. با تماشای این فیلم و دیدن روایت از زندگی خانوادهای عادی میتوان به عمق فاجعه پی برد. جدای از این، محمد صالح هارون نشان داد ساختههای قبلیاش یعنی «پدر ما محصول» و «خداحافظ آفریقا» هر دو محصول 2002 بیجهت اینقدر مورد تقدیر قرار نگرفتهاند و او فیلمساز قابلی است و مردی که فریاد میزند نقطهعطف دوران فیلمسازی وی باید به حساب بیاید.
مردی که فریاد میزند در کن 2010 جایزه ویژه هیات داوران را به دست آورد و حرفهای بسیاری به لحاظ معناشناختی و جهانشناختی و حتی رفتارشناختی دارد که فقط معطوف و مرتبط با یک خانواده یا جامعه خاص نیست و بسیاری از این فاکتورها جهانشمول میتوانند باشند. خشونت بسیار زیاد و نهادینه شده در بستر اصلی فیلم نیز نشات گرفته از همین ذات است؛ چرا که درونمایه فیلمهای ضدجنگ همین است و با نمایش فاجعه است که میتوان اهمیت و عمق و تاثیرگذاری آن را برآوردکرد.
جهانبینی آدام، برای هرکس میتواند بهوجود آید. غرور و تکبر و تکیه بر گذشتهای که اگرچه باعث افتخار است، اما منجر به خودبینی و خودشیفتگی شده باعث میشود او پسرش را در مسیری بیبازگشت قرار دهد. جالب اینجاست که روایت فیلم بر این نکته تکیه میکند که همیشه هم این غرور باعث بدبختی صاحبش نبوده است. در سکانس ابتدایی فیلم آدام و عبدل را میبینیم که در رودخانه مشغول شنا و تفریح هستند. همین پدر و فرزند مدتی بعد همکار هم میشوند و بازهم ارتباطها صمیمی است. اما به محض اینکه آدام از شغلی که آن را میپرستد اخراج میشود و پسرش جایش را میگیرد میخواهد یقه هرکس را بگیرد. سکانسهایی در فیلم هست که نوع نگرش آدام به شغلش را دقیقا نشان میدهد. او به واسطه اینکه یک قهرمان ملی است، مورد توجه عموم قرار دارد و در استخر هتل 30 سال است کار میکند. او در رشتهای ورزشی 6 بار قهرمان شده که ذاتا نباید وجود خارجی داشته باشد. آدام قهرمان ملی شنای چاد است؛ کشوری که آب ندارد. این تعارض بسیار جالب توجهی است که محمدصالح هارون به تصویر کشیده است. حالا همین تعارض را در نحوه رفتارشناختی آدام بررسی کنیم. وقتی در عین جنگهای داخلی و فروکشکردن آن و بازهم از سرگیری آن، تمام فکر و ذکر آدام گرداندن استخرش است، شاید تماشاگری این رفتار را نپذیرد. در حالی که یک لحظه صدای مسلسل از خیابانهای بیرون قطع نمیشود، آدام مشغول گذراندن زندگی عادی کنار مهمانان مرفه هتل است و همراه عبدل به آنها نرمش میدهد. این نوع زندگی برای آدام ثبات به ارمغان آورده است و چه چیزی ارزندهتر و بهتر از داشتن آن؟! مردی که کار ندارد و غرورش جریحهدار شده یک بمب متحرک است و تا وقتی آدام به این مرحله نرسیده زندگیای عادی دارد ولی او هم حد و اندازههای خودش را دارد. او وقتی روی صندلی کنار استخر نشسته و اطراف را نظاره میکند در حقیقت خود را یک امپراتور بیتاج و تخت اما بیدغدغه میداند. آن هم در اجتماعی که نه نان دارد و نه آب و نه امنیت و نه وجاهت و غرور. آدام یکجا همه این امتیازات را دارد و آن هم به خاطر شغلش است و با از بین رفتن شغل، این امتیازات نیز از بین میرود.
در عمده کارهای یاسوجیرو ازو که محمدصالح هارون به گفته خودش و براساس آنچه از فیلمهایش میبینیم، بشدت از او تاثیر گرفته است چند فاکتور، اساس روند شکلگیری داستان است. غرور از دست رفته یا در آستانه فروپاشی یک مرد و دیگری خشونت آنی. در مردی که فریاد میزند به عینه این دو قابل دریافت است. آدام آزارش به مورچه هم نمیرسد. در حالت عادی خودش صدای خودش را هم نمیشنود چه برسد به اینکه فریاد هم بزند. اما شرایط به گونهای در جامعه او رقم میخورد که باعث میشود همین مرد آرام به یک شیطان تبدیل شود. حسادت وادارش میکند به استقبال جنگ برود. در واقع آدام در یک لحظه همه گذشتهاش را به حراج میگذارد. همان لحظهای که مدیر هتل او را صدا میزند و با احترام به او میگوید از این پس پسر او یعنی عبدل مسوول استخر است و خودش دربان خواهد بود، از همان لحظه است که آدام فرو میشکند و تمام گذشته و افتخار و آبرویش را حراج میکند. اولین جیغش را هم آنجا میکشد. به نحوی او در همین لحظه به یک شهروند عادی در حد دربان تبدیل شده و این چیزی است که آدام هرگز تصورش را نمیکرده است.
آب در فیلم مردی که فریاد میکشد یک نماد عادی نیست و به خوبی و درایت از آن استفاده شده است. آب نماد صلح است. آدمها کنار آن از جنگ دور میمانند و حالا در فیلمی که مربوط به کشور چاد با 30 سال جنگ داخلی است و قحطی آب در آنجا عادی است هوشمندانه برای زیرساخت داستان و نماد فیلم به کار گرفته شده است.
جمله پایانی فیلم، اما بیش از حد شعاری است. جملهای که تماشاگر را هدف گرفته با این مضمون که باید آگاه باشیم آنچه اتفاق میافتد واقعی است، بنابراین نباید بیتفاوت باشیم و فقط نقش یک تماشاگر را بازی کنیم. این جمله که البته جملهای زیبا از شاعر فرانسوی امه سزار است، به نوعی تطهیر آدام است؛ چرا که او وقتی به قبح عملش پی میبرد سراسر چاد را زیر پا میگذارد تا بلکه عبدل را پیدا کرده و به خانه بیاورد و دست برقضا او را مییابد، ولی مرده او را و در رودخانه. بازهم اینجا نماد آب مطرح است. ابتدای فیلم پدر و پسر در رودخانه مشغول شنا هستند و زندگی جریان دارد، اما در سکانس پایانی تشییع جنازه را شاهد هستیم. پسر تیر خورده و مرده و در آغوش پدر است. این خاکسپاری است حتی اگر داخل رودخانه باشد.
مهدی تهرانی