کنار این اتاق
مثل آواز گوشههای از یاد رفتهای
نگاهت
قدمتی هزار ساله
دستانت
شکوفههای تازه...
مرا اسیر تاریخ کردهای
منی که تنها
به فاصله دو لبخندت زندهام
دور که میشوی
مغولها حمله میکنند
بخند!
بخند تا دوباره سربازها
به خانهشان برگردند
و تاریخمان
کتاب کوچکی شود...
با سلام تو
اولین انسانها به سرزمینم بیایند
مرتضی بخشایش