وقتی بزرگ می‌شوی دیگر...

وقتی بزرگ می‌شوی دیگر خجالت می‌کشی به گربه‌ها سلام کنی و برای پرنده‌هایی که آوازهای نقره‌ای می‌خوانند دست تکان بدهی. خجالت می‌کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری‌هایی که مادرشان برنگشته، فکر می‌کنی آبرویت می‌رود اگر یک روز مردم، همان‌های که خیلی بزرگ شده‌اند، دل شوره‌های قلبت را ببینند و به تو بخندند.
کد خبر: ۴۰۰۹۴۶

وقتی بزرگ می‌شوی دیگر نمی‌ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید، حتی دلت نمی‌خواهد پشت کوه‌ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی.

دیگر دعا نمی‌کنی برای آسمان که دلش گرفته، حتی آرزو نمی‌کنی کاش قدت می‌رسید و اشک‌های آسمان را پاک می‌کردی.

وقتی بزرگ می‌شوی، قدت کوتاه می‌شود. آسمان بالا می‌رود و تو دیگر دستت به ابرها نمی‌رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه‌های پشت ابرها، ستاره‌ها چه بازی می‌کنند.

آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی‌بینی!! و ماه، همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می‌شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی‌کنی. وقتی بزرگ می‌شوی، دور قلبت سیم خاردار می‌کشی و در مراسم تدفین درخت‌ها شرکت می‌کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده‌ها را می‌خوانی و یک روز یادت می‌افتد که تو سال‌هاست چشمانت را گم کرده‌ای و دستانت را در کوچه‌های کودکی جا گذاشته‌ای، آن روز دیگر خیلی دیر شده است... .

وبلاگ مدادهای رنگی من

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها