بچه تازه راه افتاده دست مادرش را سفت چسبیده بود تا مبادا لحظهای از دنیای خود و مادرش فاصله بگیرد.
گاهگاهی هم از آن پایین خودش را روی پاهای کوچکش بالا میکشید و با تعجب به این همه نور و آدم نگاه میکرد. شاید هم آنها را نمیتوانست یکجا ببیند.
او به هر جا که مادر میخواست کشیده میشد.
مادر به سمت مغازهای رفت.
کودک هم ناخواسته به آن طرف کشیده شد.
مدتی بود کودک با گامهای بسیار آرامش تاتیکنان دنبال مادر میرفت.
مادر برای پرسیدن قیمت پیراهنی که چشمش را گرفته بود، به سمت آخر فروشگاه به راه افتاد.
به اندازه لحظهای دست مادر از دست کودکش رها شد.
کودک ناگهان دور خودش را خالی دید.
نگاهی به اطراف کرد. احساس کرد تمام نورها خاموش شده و او باید با قدمهای سریعتر به سمت مادر بدود.
گامهایش را بلندتر برداشت و در همان حال اشک بیاختیار از گوشه چشمانش سرازیر شد.
برای او این قدمهای تند و بلند خیلی خستهکننده بود، ولی یقین داشت تا نور فاصلهای ندارد.
بالاخره از آن دور مادر را دید که به سمتش میآمد.
گریههای کودک قطع شد و تمام سیاهیها از پیش چشمش دور شدند. انگار همه به او لبخند میزدند.
دستانش را به سمت مادر دراز کرد که مثل همیشه در آغوشش بگیرد؛ اما پیش از رسیدن مادر روی زمین ولو شد و نشست.
همانطور که دستان کوچکش را تکان میداد با سر بالا و چشمهایی که میچرخید به همه آدمها با خیال راحت نگاه کرد. حالا دیگر آن دنیای تاریک با دنیای کودکیاش جابهجا شد و قهقهههای کودکانهاش تمام فضا را دربرگرفت.
بهاره سدیری