شهرت آقای سالینجر به دلیل مجموعهای کمحجم ولی بسیار تأثیر گذار از آثار ادبی منتشر شده است: رمان «ناتور دشت»، مجموعه «9 داستان» و 2 مجموعه گردآوری شده که هر کدام داستانهایی درباره یک خانواده تخیلی به نام گلاس در آن چاپ شده است. «فرنی و زویی» و «تیر سقف را بالا بگیرید نجارها»! و «سی مور: یک مقدمه.»
رمان ناتور دشت سال 1951 منتشر شد. اولین جمله آن کمی شبیه جملهای از مارک تواین بود و همین جمله، لحن جسورانه و نویی در ادبیات آمریکا ایجاد کرده بود: «اگر واقعا میخواهید از ماجرا باخبر شوید، احتمالا اولین چیزی که دوست دارید راجع به من بدانید محل تولدم است و این که دوران گند کودکی من چگونه گذشته و پدر و مادرم قبل از آن که من به دنیا بیایم شغلشان چه بوده و خلاصه از این جور حرفهای چرت و پرت که آدم را یاد دیوید کاپرفیلد میاندازد، ولی حقیقتش را بخواهید حال و حوصله اش را ندارم در مورد این جور چیزها صحبت کنم.»
هرچند همه (بخصوص معلمها و کتابدارها) نمیدانستند با این رمان چه برخوردی داشته باشند. رمان ناتور دشت بلافاصله به اثری پر فروش تبدیل شد و راوی و شخصیت اصلی آن یعنی هولدن کالفیلد نوجوانی که بتازگی از یک آموزشگاه پیش دانشگاهی اخراج شده بود پس از زمان خلق شخصیتی به نام هاکلبری فین، به معروفترین نوجوان مدرسه گریز ادبیات آمریکا تبدیل شد.
این رمان با آن لحن تمسخرآمیز و عبارات عامیانه «(قلابی» و «لعنتی» دو تا از کلمات مورد علاقه کالفیلد هستند) و درک همدلانهاش از دوره نوجوانی و نگاه خشن و هرچند از خود بیگانه آن به اخلاق و بیاعتمادی به دنیای بزرگسالان توانست در آمریکای دوران جنگ سرد توجه عموم را به خود جلب کند و خیلی سریع به موقعیت یک اثر حرفهای دست یابد، بخصوص میان جوانان. خواندن رمان ناتور به یک الزام تبدیل شده بود و اهمیت خواندن تقریبا به اندازه گرفتن گواهینامه رانندگی بود. جاذبه رمان ناتور دشت تا امروز هم ادامه یافته، هرچند البته برخی دلمشغولیهای هولدن برای خواننده امروزی کمی کهنه و قدیمی به نظر میرسد. نسخه شومیز این رمان همچنان سالی 250 هزار نسخه فروش دارد. مارک دیوید چپمن که جان لنون یکی از اعضای گروه موسیقی بیتلز را سال 1980 به قتل رساند، گفت دلیل این کار او را در رمان ناتور دشت میتوان پیدا کرد! فیلیپ راث در سال 1974 نوشت: «واکنش دانشجویان به کارهای جی. دی. سالینجر نشان میدهد این نویسنده، به دوره و زمانه خود پشت نکرده، بلکه بر عکس، انگشت خود را روی مبارزه بین خویشتن و فرهنگ قرار داده است.»
بسیاری از منتقدان مجموعه «9 داستان» را که سال 1953 منتشر شده بود، بیشتر تحسین کردند. این کتاب کمک کرد نویسندگانی چون فیلیپ راث و جان آپدایک و هارولد برادکی شکل بگیرند. چند عامل باعث شده بود تا داستانهای این مجموعه به آثار در خور توجهی تبدیل شوند. یکی نگاه تیز آنها به مسائل اجتماعی، دیگری دیالوگهای بیعیب و نقص آنها (سالینجر که از حروف ایتالیک مثل نتهای موسیقی استفاده میکرد، استاد زبان محاورهای و عامیانه بود و نه زبان رسمی و ادبی) و عامل دیگر این که او هر آنچه را از قواعد ساختاری سنتی داستان کوتاه باقی مانده بود، زیر پا گذاشته بود (همان ساختار قدیمی آغاز میانه پایان) و به جای آنها از ساختار عاطفی استفاده کرده بود که طبق آن داستان میتواند بر اساس تغییر کوچکی در حال و هوا یا طنز حرکت کند. آقای آپدایک یک بار گفته بود ویژگی ذن مانند و باز و نامحدود داستانهای سالینجر را که پایان قطعی ندارند، تحسین میکند. آقای سالینجر در نوشتههای خود ترفند بزرگ طنز ادبی را هم به کمال رسانده بود. به این معنی که نویسنده با بیان کمتر یا متضاد آنچه مد نظرش بوده، منظور خود را برساند.
سالینجر در جوانی آرزوی چنین توجهی را داشت. در دانشکده پز آرزوها و استعداد ادبیاش را میداد و نامههای پر فیس و افادهای برای ویت برنت، سردبیر مجله استوری مینوشت؛ ولی همین که موفقیت روی خودش را به او نشان داد، خیلی سریع رنگ باخت و دیگر برایش جلوهای نداشت. او به دبیران ستردی ریویو گفته بود که حالش از دیدن عکس خودش روی جلد رمان ناتور دشت به هم میخورد و تقاضا کرد عکس او را در چاپهای بعدی از روی جلد کتاب بردارند. به کارگزارش دستور داد هر چه نامه از علاقهمندانش در دست دارد، بسوزاند. سالینجر سال 1953 که ساکن خیابان پنجاه و هفتم شرقی در منهتن بود، به طور کلی از دنیای ادبیات خداحافظی کرد و به شهر کوچک کورنیش رفت و ساکن خانهای در یک زمین 36 هکتاری در دامنه پر درخت یک تپه شد. ظاهرا او به آرزوی هولدن جامه عمل پوشانده بود: «بروم با پولی که خودم به دست آورده بودم برای خودم جایی یک کلبه کوچک بسازم و باقی عمرم را آنجا بگذرانم و با هیچ کس حرفهای احمقانه لعنتی نزنم.» او خیلی کم کورنیش را ترک میکرد، بجز برای رفتن به تعطیلات در فلوریدا یا دیدار با ویلیام شاون، سردبیر وقت نیویورکر که تقریبا به اندازه خود او منزوی بود. سالینجر پس از آن که به نیو همپشایر نقل مکان کرد سرعت انتشار آثارش بسیار کند و در اندک مدتی کاملا متوقف شد. فرنی و زویی و تیر سقف را بالا بگیرید که همگی پیشتر در نیویورکر منتشر شده بودند، به ترتیب در سالهای 1961 و 1963 منتشر شدند و آخرین اثری که از سالینجر منتشر شد داستان «هپ ورث 16، 1924» بود؛ یک داستان 25 هزار کلمهای که بخش اعظم شماره 19 ژوئن 1965 نیویورکر را به خود اختصاص داده بود. سالینجر سال 1997 قبول کرد که انتشارات اورشیزه داستان هپ ورث را در قالب یک کتاب منتشر کند، ولی در دقیقه 90 از امضا کردن قرارداد خودداری کرد. او هرگز داستانهای باقیمانده خود را جمعآوری نکرد و اجازه انتشار آنها در درسنامهها یا آنتالوژیها را نداد.بر اساس یکی از داستانهای او به نام «عمو ویگلی در کانکتیکوت» فیلمی به نام «قلب احمق من» ساخته شد. این فیلم آنقدر ضعیف ساخته شده بود که سالینجر دیگر هرگز وسوسه نشد حقوق سینمایی آثارش را بفروشد.
رفاقت و خیانت
سالینجر در پاییز سال 1953 با بعضی نوجوانهای محل طرح رفاقت ریخت و به آنها اجازه داد با او مصاحبهای بکنند، چون آنها به او گفته بودند که آن گفتگو در صفحه مخصوص دبیرستانهای یک روزنامه محلی چاپ میشود؛ ولی آن گفتگو عملا در صفحه سرمقاله چاپ شد و سالینجر احساس کرد بدجوری به او خیانت شده و ارتباطش را با آن نوجوانها قطع کرد و یک حصار 2 متری دور تا دور ملک خود کشید. او پس از این ماجرا دیگر بندرت با مطبوعات صحبت کرد، بجز یک مورد در سال 1974 که چون میخواست مراتب اعتراض خود را به انتشار مجموعه غیرمجازی از داستانهای پراکنده اش برساند، با خبرنگار روزنامه نیویورک تایمز مصاحبه کرد: آدم وقتی آثارش را منتشر نمیکند از آرامش شگفتانگیزی برخوردار میشود. چاپ نکردن آثار، آرامش بخش است. چاپ کردن آثارم باعث میشود بشدت به حریم خصوصیام تجاوز شود. من نوشتن را دوست دارم. عاشق نوشتنم، ولی فقط برای خودم و لذت بردن خودم مینویسم.
سالینجر از دید مردم یا یک دیوانه بود یا تولستوی آمریکایی که سکوت را به فصیحترین اثر هنریاش تبدیل کرده بود
ولی او هر چه بیشتر در پی حفظ حریم خصوصی اش بر میآمد، بیشتر مشهور میشد، بخصوص پس از آن که تصویرش در سال 1961 روی جلد هفته نامه تایم چاپ شد. تا سالها کار روزنامهها و مجلات این بود که خبرنگارانشان را به نیو همپشایر بفرستند به این امید که سالینجر را آنجا مشاهده کنند. سالینجر در جوانی چهره ای کشیده و غمگین و چشمانی پراحساس داشت، ولی در چند عکس جدیدی که در سالهای اخیر از او منتشر شده، مردی لاغر و نحیف با موهای سفید میبینیم که مثل آدمهای توی نقاشیهای ال گرکوست. بعضی وقتها گفته میشد او برای پرهیز از حضور در میان مردم وقت و انرژی بیشتری نسبت به بیشتر آدمهای شبیه خودش صرف میکند. گریز پایی او فقط باعث میشد افسانههایی که در مورد او وجود داشت، بیشتر شود. سالینجر از دید مردم یا یک دیوانه بود یا تولستوی آمریکایی که خود سکوت را به فصیحترین اثر هنریاش تبدیل کرده بود. بعضیها میگفتند او با اسم مستعار داستان مینویسد و برای مدتی در اواخر دهه 1970 شایعه شده بود که ویلیام هارتون، نویسنده «بردی» همان سالینجر است که دارد با اسم مستعار مینویسد. تا این که مشخص شد ویلیامهارتون اسم مستعار نویسنده دیگری به اسم آلبرت دو آمه است. یان همیلتون، منتقد ادبی از کشور بریتانیا سال 1984 با گفتن این که میخواهد بیوگرافی سالینجر را بنویسد، به او نزدیک شد؛ البته سالینجر بدون آن که باعث شگفتی کسی بشود، دست رد به سینه همیلتون زد و گفت: «در زندگیام آنقدر به حریم خصوصیام تجاوز شده و از آن سوءاستفاده شده که برای هفت پشتم بس است.» ولی آقای همیلتون به کار خودش ادامه داد و سالینجر، سال 1986 او را به دادگاه کشاند تا اجازه ندهد در بیوگرافیاش از نقل قولها و تفسیرهایی از نامههای منتشر نشدهاش استفاده کند. پرونده به دیوان عالی کشور کشیده شد و در میان تعجب خیلیها، سالینجر در این دعوا سرانجام برنده شد. این پیروزی البته برای حریم خصوصی عزیزش بیهزینه نبود. سالینجر در ماه ژوئن 2009 هم از فردریک کولتینگ، نویسنده سوئدی که رمانی را با عنوان ادامه ناتور دشت نوشته بود، شکایت کرد. در ماه جولای یک قاضی دادگاه فدرال چاپ این کتاب را ممنوع اعلام کرد.
حریم خصوصی سالینجر یک بار دیگر سال 1998 و بار دیگر سال 2000 مورد تجاوز قرار گرفت، چون در این دوسال، ابتدا جویس مینارد و بعد دخترش مارگارت کتاب خاطرات منتشر کردند. بعضی منتقدان گله کردند که هدف این دو زن از چاپ کتابی در ارتباط با سالینجر سوءاستفاده و سودجویی است. متییو، پسر سالینجر در نامهای به نیویورک آبزرور نوشت که خواهرش «روانی آشوب زده و ناآرام» دارد و مردی را که خواهرش در کتاب خود وصف کرده، ربطی به سالینجر واقعی ندارد؛ ولی این دو کتاب تصویر ترس آوری را به افسانه سالینجر اضافه کرده بودند.
اوایل عمر
جروم دیوید سالینجر در اولین روز سال نو میلادی سال 1919 بهعنوان دومین فرزند خانواده به دنیا آمد. خواهرش دوریس که سال 2001 از دنیا رفت، تا سالیان سال مأمور خرید بخش لباس فروشی فروشگاه بلومین گید بود. سال، پدر سالینجر از طریق وارد کردن پنیر و همبرگر کسب درآمد میکرد. مری جیلیش، مادر سالینجر تبار ایرلندی داشت و زاده اسکاتلند بود. وقتی سالینجر به دنیا آمد، پدر و مادرش ساکن محله هارلم بودند، ولی وقتی درآمد پدر سالینجر بالا رفت آنها محل زندگی خود را تغییر دادند و ابتدا به خیابان هشتاد و دوم غربی و سپس به خیابان پارک نقل مکان کردند. سالینجر هرگز دانشجوی خوبی نبود. او که در آن زمان سانی صدایش میکردند، وارد دانشکده شد (به مسوولان پذیرش این دانشکده گفته بود به ادبیات دراماتیک و ماهیهای استوایی علاقهمند است) پس از دو سال رد شدن در امتحانات از دانشکده اخراج شد و به دانشکده نظامیرفت. سالینجر مانند هولدن کالفیلد مسوول تیم شمشیر بازی دانشکده بود و سردبیری کتاب سال فارغالتحصیلی آنجا را نیز بر عهده داشت. سالینجر سال 1937 همراه پدرش به اتریش و لهستان رفت. پدرش میخواست تجارت همبرگر را به او یاد بدهد، ولی سالینجر به این نتیجه رسید که برای آن کار ساخته نشده است. او در این زمان یکی دو ترم را در دانشکده اورسینوس گذراند. هم دورهایهایش در این دانشکده میگویند که او همیشه میگفته میخواهد یک رمان بزرگ آمریکایی بنویسد.
سال 1939 سالینجر تحت تأثیر راهنماییهای استادش ویت برنت در دانشگاه کلمبیا اولین داستان کوتاه خود به نام «جوانان» را به مجله استوری فروخت. او در ادامه به نشریهای مثل اسکووایر و کالییرز و ستردی ایونینگپست داستان فروخت. بیشتر این داستانها آثاری کلیشهای و تکراری بودند که اصالت چندانی در آنها دیده نمیشد. سالینجر پس از آن که چندینبار داستانهایش رد شد، سرانجام در سال 1941 توانست در هفته نامه «نیویورکر» داستان چاپ کند؛ در آن زمان چاپ داستان در مجله نیویورکر هدف غایی هر نویسنده جویای نامی بود. داستانی که سالینجر چاپ کرده بود «یک شورش کوچک در میدان مدیسون» نام داشت که بعدها به رمان ناتور دشت تبدیل شد.
سالینجر به خدمت سربازی فرا خوانده شد. محل خدمت او در دیون به مکان یکی از داستانهای معروفش به نام «برای ازمه؛ با عشق و فلاکت» تبدیل شد. این داستان در مجموعه 9 داستان احتمالا عاطفیترین داستان است. سالینجر سال 1945 در بیمارستان بستری شد؛ علت بستری شدن او خستگی جنگ اعلام شد که البته حسن تعبیری برای فروپاشی روانی ناشی از فشارهای جنگ بود. او پس از بهبود تا پایان جنگ در اروپا ماند.
نویسنده: چارلز مک گراث / مترجم: فرشید عطایی
نیویورک تایمز / 29 ژانویه 2010
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)