سلام شترگاوپلنگیهای تنهای دیار من. خوب هستید؟ تعطیلات خوش گذشت؟ ما هم خوبیم البته اگر حالی از ما پرسیده باشید و گاهی یادی از ما کرده باشید.
خب مثل همیشه برویم سراغ کار و زندگی خودمان که الحق دلچسبتر از آن کاری نیست.
صبا از کرمان، ایمیلت رسید و از خواندنش شوکه شدم. چرا این قدر پریشان؟ چرا، لااقل کمیبیشتر برایم توضیح نداده بودی تا بتوانم متوجه مشکلت شوم. راستش آن جملهای که در مورد داییات نوشته بودی مرا واقعا به فکر فرو برده و نمیدانم چه باید بگویم؟ چرا فرد مورد نظرت احساسات تو را رد میکند؟
صبای عزیز خیلیها به من از احساسات یکطرفهشان نوشتهاند و مشکلاتی که به واسطه آن برایشان پیش آمده است اما چیزی که مهم است این که تو با این احساس چطور برخورد کنی. ولی همان طور که گفتم مهم این است که تو با آن چه کار کنی؟ بعضیها اجازه میدهند این عشق چنان در زندگیشان سلطه بیندازد که دیگر هیچ آیندهای نتوان برایشان متصور شد ولی خیلیها هم هستند که از این عشق و ناکامی بهترین استفاده را میبرند تا فردایشان را بسازند. به خاطر همین میگویم نگذار این عشق یک طرفه، زندگی تو را نابود کند. مهم نیست که هیچکس حرف تو را نمیفهمد یا باورت نمیکند مهم این است که خود تو میخواهی با زندگیات چه کنی. آیا میخواهی سالها و سالها همین طور منفعل باقی بمانی و اندوه بیمحلی و بیتوجهی دیگران را بخوری؟ یا میخواهی خودت به چنان شخصیت مهمی تبدیل شوی که تلافی تمام بیتوجهیها در بیاید؟ میدانم که تو و فقط تو اگر بخواهی میتوانی تمام این مشکلات را از بین ببری. پس دست روی زانو بگذار و برای نجات پیدا کردن از این وضعیت چشم امید به هیچکس جز خدا و خودت نداشته باش. اگر او تو را نمیخواهد مهم نیست. مطمئن باش در آینده حتما یک نفر هست که تو را فقط و فقط به خاطر خودت با تمام وجود بخواهد. پس چشمهایت را باز کن و به دنبال کسی بگرد که لیاقت تو را داشته باشد. برایم بیشتر بنویس و بهتر توضیح بده تا من هم بتوانم بهتر راهنماییات کنم. منتظر نامه بعدیات هستم.
خب شترگاوپلنگیها! مثل همیشه رسیدیم به آخر این ستون تنگ. پس تا هفته بعد درود و بدرود.