حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
جمهوری اسلامی
«میراث شوم بوش» عنوان سرمقالهی روزنامهی جمهوری اسلامی است که در آن میخوانید؛ باراک اوباما رئیس جمهور جدید آمریکا ضمن اشاره به برخی طرحهای اقتصادی ـ اجتماعی خود از مردم آمریکا خواست از وی برای اصلاح اوضاع آشفته اقتصاد و سیاست خارجی آمریکا انتظار معجزه نداشته باشند و خاطرنشان ساخت که اگرچه طرحهای روشنی دارد ولی ممکن است در کوتاه مدت شاهد وخامت روزافزون اوضاع باشند.در همین حال « هیلاری کلینتون » وزیرخارجه اوباما نیز وعده داد به آشفتگی ها و سردرگمی های سیاست خارجی آمریکا در 8 سال گذشته پایان می دهد. کلینتون در جلسه رای گیری « سنا » دیپلماسی آمریکا را « درهم ریخته » و « مملو از ندانم کاری » خواند و متعهد شد از اختیاراتش هوشمندانه و مسئولانه استفاده کند.
این اظهارنظرها اگرچه باندازه کافی گویاست ولی بیانگر تمامی واقعیت ها و مشکلات دیپلماسی واشنگتن محسوب نمی شود و قاعدتا بسیاری از آشفتگی ها در پرتو « ملاحظات سیاسی و امنیتی فرصتی برای طرح و انعکاس رسانه ای پیدا نمی کند.
همزمان با آغاز رسمی ریاست جمهوری اوباما خوبست به ارزیابی عمق ویرانیها در دیپلماسی آمریکا بپردازیم و میراث شوم بوش برای دولت بعد از خود از دیدگاه سیاست خارجی را مدنظر قرار دهیم .
1 ـ جنگ در عراق بعنوان برجسته ترین افتضاح جهانی برای آمریکا در کانون توجهات دولت جدید قرار دارد . هم خانم کلینتون و هم « باراک اوباما » در جریان تبلیغات انتخاباتی وعده داده اند که سریعا به جنگ خاتمه داده و نیروهای آمریکا را فورا به کشور باز می گردانند. البته در پرتو انعقاد توافقنامه شتابزده امنیتی بغداد ـ واشنگتن دست اوباما تا حدود زیادی بسته شده و حضور نظامی اشغالگران تحت عنوان درخواست دولت مرکزی عراق برای کمک آمریکا توجیه گردیده است .
با اینهمه اوباما هنوز هم تصریح می کند : « با چشم بسته به عراق حمله کردیم » . پرونده عراق برای دولت جدید پرونده ای پرتنش و یقینا مسئله ساز خواهد بود. چرا که مشکل عراق ابعاد گسترده ای داشته و عمدتا ریشه در فساد اداری نومحافظه کاران دارد.
نهادهای نظارتی فدرال طی سالهای جنگ عراق با انبوهی از پرونده های اختلاس کلاهبرداری سندسازی حساب سازی و حتی ادعای انجام طرحهای بازسازی نوسازی و ارائه خدمات متنوع به ارتش آمریکا در عراق با واقعیت های عینی تطبیق نمی کند. مطابق گزارش های تنظیمی توسط نهادهای نظارتی کنگره و فدرال دستکم یکصد میلیارد دلار از هزینه های ادعائی دولت بوش برای بازسازی عراق هرگز صورت نگرفته یا برای آن « حساب سازی » و سندسازی شده است . گروههای حقیقت یاب و بازرسان رسمی فدرال به این جمع بندی رسیده اند که بسیاری از هزینه ها با واقعیت تطبیق نمی کند و در برخی موارد ادعای احداث تاسیساتی شده که اصولا وجود خارجی ندارد و هنوز یک نیاز جدی منطقه محسوب می شود.
طیف وسیعی از مقاطعه کاران ارتش و پنتاگون (وزارت دفاع آمریکا) در زد و بندها نقش داشته و دارند ولی سرنخ اصلی تمام این جریانات مشکوک به دفتر « دیک چنی » معاون بوش و یکی از سهامداران اصلی چند شرکت فعال در عراق منتهی می شود.
هنوز روشن نیست که اوباما و همراهانش بخواهند یا بتوانند ابعاد و ماهیت هزینه های نجومی جنگ عراق را ردیابی کنند و رگه های برداشت های غیرقانونی حساب سازی سندسازی و موارد خلاف واقع را استخراج و افشا نمایند.
2 ـ بحران دوم برای اوباما به جنگ بی پایان در افغانستان باز می گردد . اوباما از هم اکنون پذیرفته است که در مورد افغانستان کار زیادی نخواهد کرد. این بدان معنی است که راه بوش کوچک در این بحران عظیم ادامه خواهد یافت . البته ماجرای افغانستان جدی تر از آنست که جابجائی مهره ها حتی در سطح ریاست جمهوری چیز زیادی را در آن تغییر دهد.
قرار است نیروهای ناتو همچنان در افغانستان بمانند ولی این فقط پوشش ظاهری برای فعالیتهای گسترده تر آمریکا در افغانستان برای احداث ایستگاههای استراق سمع جاسوسی و پایگاههای عملیاتی برای کنترل ناوبری هوائی در پشت مرزهای روسیه چین هند و ایران است . برای تحقق این هدف بایستی ضرورت ابقای نیروهای ناتو در این کشور همچنان احساس شود. دقیقا به همین دلیل است که افغانستان به « مرکز جهانی کشت تولید و توزیع مواد مخدر » تبدیل شده است و ناامنی در آن بیداد می کند. در واقع واشنگتن تعمدا افغانستان را ناامن ساخته که ضرورت حضور نظامی در این کشور را گوشزد کند. نه مردم و نه دولتمردان افغانستان هیچ کدام امنیت ندارند ولی سوداگران مرگ با خیال راحت به تجارت مواد افیونی در مقیاس جهانی سرگرمند.
3 ـ بحران سوم از میراثهای شوم بوش بحران غزه است . هرچند موضوع فلسطین ریشه تاریخی دارد ولی این بوش بود که برای نسل کشی در لبنان و غزه در خلال 2 جنگ 33 روزه و 22 روزه چراغ سبز داد و خاورمیانه را به آتش کشید .
اوباما در این مورد معتقد است : « آمریکا در مورد مسئله فلسطین باید بسیار سریع عمل کند و جائی برای تعلل باقی نمانده است . باید یک رویکرد منطقه ای به این مسئله به وجود آید و برای حل این مشکل ایران و سوریه را نیز بایستی دخالت دهیم . »
بی پروائی های بوش حتی به زیان اسرائیل هم تمام شد و ناتوانی ارتش صهیونیستی را به رخ کشید. این شاید بزرگترین شکست استراتژیک آمریکا در تاریخ پس از جنگ دوم جهانی باشد.
4 ـ بحران چهارم آمریکا; واگرائی متحدان واشنگتن در دوران سیاه بوش است . ندانم کاریهای بوش متحدان آمریکا را دچار سردرگمی و بلاتکلیفی زجر دهنده ای کرده است . آنها نمی دانند عمر تصمیمات سیاسی آمریکا چقدر است ولی در این نکته به قطعیت رسیده اند که بوش و دستیارانش هرگز قابل اعتماد نیستند و هرکس به آنها نزدیکتر باشد بیشتر آسیب می بیند.
5 ـ بحران پنجم که در پرتو طیف عظیم بحرانهای ایجاد شده توسط بوش تحت الشعاع قرار گرفته ولی سنگینی خود را با هر قیمت ممکن برجامعه جهانی تحمیل می کند بحران اقتصادی است . مردم آمریکا و جامعه جهانی امید زیادی به تصمیمات و اقدامات فوری اوباما داشتند ولی اوباما در یک موضع گیری مایوسانه به همگان هشدار داد که انتظار معجزه نداشته باشند و بر اثر تصمیمات وی ممکن است برای مدتی اوضاع وخیم تر نیز بشود.
بوش کوچک برای مدتی بحران اقتصادی آمریکا را پنهان می کرد و سپس آنرا دستکم گرفت و سرانجام نیز با طرح کمک 700 میلیارد دلاری خود فقط در خدمت بانکها و صاحبان اصلی سرمایه قرار گرفت حال آنکه این بحران عظیم اقتصادی کمر خانواده های فقیر و کم درآمد آمریکائی را شکسته و آنها را بی خانمان بیکار و نومید کرده است .
دستیاران اقتصادی اوباما معتقدند راهکار فوری برای خروج از بحران اقتصادی وجود ندارد و اثرات این بحران حداقل بین 3 تا 5 سال بر اقتصاد و جامعه آمریکا سنگینی خواهد کرد . دلایل این مسئله روشن است . آمریکا در 2 جنگ افغانستان و عراق برای سالها درگیر بوده و هنوز هم هست . مطابق ارزیابی های اقتصادی صرفنظر از هزینه های مستقیم جنگ که تاکنون 14 برابر پیش بینی های اولیه شده آثار و تبعات اقتصادی این 2 جنگ فرسایشی 3 تا 5 تریلیون دلار به اقتصاد آمریکا زیان وارد کرده است.
6 ـ بحرانهای اجتماعی در آمریکا در پرتو سیاستهای جنون آمیز بوش به قدری محسوس و ملموس شده که رهبران کنگره و نهادهای نظارتی را بشدت نگران ساخته است . هنوز آسیب دیدگان توفانهای سالهای گذشته از زندگی سامان یافته محرومند و سازمان های امدادی خدماتی از کاهش اختیارات و بودجه های مورد انتظار برای مقابله بامشکلات اجتماعی گلایه دارند. عواقب بی توجهی نومحافظه کاران به مشکلات داخلی آمریکا در حد فاجعه ارزیابی شده و این احتمال وجود دارد که به شورشهای خیابانی در ابعاد غیرقابل مهار تبدیل شود.
این همان میراث شومی است که بوش و طیف شرور نومحافظه کاران بعنوان ویرانه ای به دولت اوباما تحویل داده اند و کاملا بعید به نظر می رسد که اوباما با وعده های ایجاد تغییر حتی بتواند این اوضاع مفلوک را اداره کند و سامان دهد و مردم آمریکا را متقاعد سازد که « تغییر پیشکش » ! و آنها نباید انتظار تغییر قابل توجهی در این میراث شوم را داشته باشند.
آفتاب یزد
«برای رفع اتهام رئیس جمهور گوش بپیچاند» عنوان سرمقالهی روزنامهی آفتاب یزد است که در آن می خوانید؛ در نخستین ماههای فعالیت دولت نهم، محمود احمدینژاد در یکی از سفرهای استانی خود به مردم وعده داد که اگر مدیران در انجام وظایف خود تعلل نمایند گوش آنها را خواهد پیچاند. پس از آن، مردم خبر برکناری برخی از وزیران را شنیدند بدون آنکه دقیقاً مشخص شود گوش این مدیران به کدام گناه پیچانده شد.
در مقابل، مردم شاهد نابسامانیهایی در عرصههای گوناگون مدیریتی، اقتصادی و فرهنگی بودند بـدون آنـکـه پیچانده شدن گوش کسانی را مـشاهده کنند که از نظر بسیاری از مردم و نمایندگان مجلس، نابسامانیها ارتباط مستقیم با حوزه مسئولیت آنها داشت.
آنچه که دو شب قبل در حاشیه برنامه 90 در تلویزیون به وقوع پیوست- و بر اصل آن برنامه سایه انداخت- از مواردی است که هنوز ابعاد آن مشخص نشده است. اما قطعاً رئیس جمهور نمیتواند در برابر آن، بیتفاوت بماند. ایجاد اخلال در سامانه پیامگیر (SMS) یک برنامه رادیویی یا تلویزیونی، موضوعی است که قبلاً نیز سابقه داشته است اما این بار شرایط متفاوت بود، زیرا برنامه 90 و مجری آن در هفته اخیر مورد حملات شدید دولتیها قرار گرفته بودند ولذا انتظار مـیرفـت که در خلال برنامه دوشنبهشب، پیامکهای فراوانی برای اظهارنظر در خصوص اختلافات برنامه 90 با مسئولان دولتی مخابره شود. به هر حال همانطور که مجری برنامه لحظاتی بعد از اخلال در سیستم SMS اعلام کرد، لازم بود برای رفع هر گونه شائبه و جلوگیری از هرگونه شایعه،مسئولان مخابرات بلافاصله دلایل این اخلال را اعلام نمایند.
مـسـئـولان دولـتـی تـاکنون در این مورد توضیحی ندادهاند. قاعدتاً تا قبل از ارائه این توضیحات نمیتوان قضاوت قطعی از موضوع داشت. اما اگر اخلال سوال برانگیز و اتهامساز و عدم رفع فوری آن، ناشی از ضعفهای فنی باشد صحت برخی ادعاها در خصوص پیشرفتهای بیسابقه در عرصه مخابراتی کشور با علامت سوال بزرگی مواجه خواهد شد. از سوی دیگر اگر این اقدام ناشی از یک تصمیم فردی یا مدیریتی باشد مردم حق دارند که »پیچانده شدن گوش دست اندرکاران« را از رئیس جمهور خواستار شوند. رئیس جمهور هم بایستی برای رفع اتهام از ردههـای بـالای مـدیـریتی کشور بلافاصله با مسببان این اقدام برخورد نماید. زیرا اگر هر یک از دســتــگــاههـای دولتی بتواند از اختیاراتو امـکانات خود در جهت اهداف شخصی یا گروهی اسـتـفـاده نماید، قطعاً نمی توان به پیگیری قانونمند امور در کشور امید بست.
مردم فراموش نمیکنند که در دولت نهم، اسـتـفـاده مـجلـس از اخـتیارات قانونی خود - از جمله استیضاح - با عکس العمل نامناسب مسئولان دولتی مواجه شده و حتی این اقدام را ناشی از ارادهای برای زمین زدن دولت معرفی میکنند. در چنین شرایطی اگر قرار باشد یک دسـتـگـاه دولـتی از اختیار »کلیدداری« خود استفاده کند و مخالفان دولت را »آچ مز« نماید آیا جرأCتها و انگیزهها برای انتقاد از دولت، سرکوب نخواهد شد؟
البته نگارنده هنوز به خود اجازه نمی دهد که به اظهار نظر قاطع در این مورد بپردازد اما این حق هر کسی است که سکوت مسئولان دولتی نسبت به حادثه دوشنبه شب را شائبه برانگیز بداند. تردیدها نسبت به علت این حادثه وقتی افزایش مییابد که هرگاه رقبای دولت ادعاهایی را مـطـرح مـینـمـایـند که با ادعاهای تـبلـیغی مسئولان دولت نهم متفاوت است، بخشهای مـخـتلف دولتی بلافاصله تلاش خود را برای پاسخگویی آغاز میکنند. اما با گذشت بیش از 24 ساعت از ایجاد اخلال در سامانه پیامگیر برنامه انتقادی 90 و طرح سوال توسط مجری برنامه، هنوز پاسخی ارائه نشده است. مسئولان دولـتـی اگـر میخواهند بر سخن اخیر رئیس جمهور در خصوص تحملپذیری بیسابقه این دولـت خـدشـهای وارد نـشـود بـایستی فوراً شائبههای ایجاد شده در این مورد را بر طرف نمایند. برطرف کردن این شائبهها میتواند با توضیح قانع کننده نسبت به دلایل فنی حادثه دوشنبه شب صورت گیرد و یا با دستور رئیس جمهور برای »پیچانده شدن« گوش مقصران احتمالی! اگر این کـار انـجـام نـشود تنها فراموش کنندگان این حادثه مسئولان دولتی خواهند بود که به خود اجازه میدهند اشکالات پیشینیان را با آب و تاب فراوان در تریبونها مطرح نمایند و چشم بر ضعفهای همکاران خود ببندند!
کیهان
«دنیای اوباما» عنوان یادداشت روز روزنامهی کیهان به قلم مهدی محمدی اشست که در آن میخوانید؛ امروز نخستین روز کاری باراک اوباما در کاخ سفید است و بسیاری از رسانه های داخلی و بین المللی به همین مناسبت تلاش کرده اند از آن به عنوان یک «روز خاص» یاد کنند. اگر چه تلاش ها برای این منظور با حرارت ادامه دارد اما به نظر می رسد قائل شدن به یک ویژگی خاص برای این روز نباید توجیه چندانی داشته fاشد و در واقع هم ندارد چرا که تا آنجا که به عناصر اصلی سازنده پدیده ای به نام «آمریکا» مربوط می شود چیز زیادی تغییر نخواهد کرد و vوز 21 ژانویه 2009 هم یک روز است مثل همه روزهای دیگری که جهان از زمان ظهور پدیده آمریکا به خود دیده است. باراک اوباما بدون تردید سعی خواهد کرد فاصله ای را که ادعا می شود- و او بارها ادعا کرده است- در دوران جرج بوش با «روح آمریکایی» به وجود آمده بپوشاند و دقیقاً همین جاست که می توان با قاطعیت گفت تمامی توهمات خود برتربینانه آمریکا جان خواهد گرفت و به صحنه باز خواهد گشت؛ اندک تفاوتی اگر ایجاد شده باشد در روش های جامه عمل پوشاندن به این توهمات است که اوباما عقیده دارد بوش در انتخاب آنها به شدت با کج سلیقگی و سوءتدبیر عمل کرده است.
تاکید بر اینکه «اوباما ادامه منطقی بوش است» البته به این معنا نیست که انتظار هیچ نوع دگرگونی را نباید داشت یا دگرگونی های پیش رو لزوماً سطحی و کم مایه است. اتفاقاً باید گفت تحولات مهمی در پیش است منتها توجه به این نکته ضرورت دارد که همه این تحولات در واقع تلاش هایی خواهد بود برای محقق کردن آرزوهایی که بوش هم در سر داشت، اما راه صحیح نیل به آنها را نمی دانست و حالا اوباما خیال می کند که می داند. البته این اواخر و شخصاً در سال پایانی حکومت بوش، خود او هم دریافته بود که باید با مسائل کهنه به شیوه هایی نو برخورد کند و علاوه بر این بپذیرد که اولا به برخی موضوعات اساسی مانند پرونده مناقشه فلسطین و اسرائیل کم توجهی کرده ثانیاً در مورد مسائلی مانند مسئله ایران اساساً قادر به فهم صحیح صورت مسئله و به تبع آن یافتن راه حل درست نبوده و ثالثاً به برخی مسائل تازه مطرح شده که از قضا اهمیت و فوریتی حیاتی دارند مانند مناقشه در افغانستان و پاکستان وقت و انرژی کافی اختصاص نداده است.
اوباما روی خطی حرکت خواهد کرد که ترسیم آن در واقع در سال پایانی حضور تیم بوش در کاخ سفید آغاز شد اما بوش نه فرصتی برای کامل کردن آن داشت و نه اقتضائات صحنه بین المللی اجازه پیمودن آن تا انتها را می داد. اکنون اوباما پا جای پای بوش خواهد گذاشت و در مواردی هم قصد دارد از همان روز اول به برخی از خطوط قرمز بوش پشت کند، گرچه صرف تلاش برای فاصله گرفتن از بوش هیچ توفیقی را در عملکرد دولت باراک اوباما تضمین نخواهد کرد؛ حداکثر این است که او خطاهای بوش را تکرار نکند- که نخواهد توانست- و این بوضوح هیچ ربطی به آن ندارد که او مرتکب خطاهایی جدیدتر و بلکه بزرگتر نشود.اگر اندکی مسئله محور باشیم می توان بحث را دقیق تر پیش برد.
جرج بوش تا قبل از فرا رسیدن سال آخر حضورش در کاخ سفید اهمیت چندانی برای موضوع مناقشه خاورمیانه و ضرورت یافتن یک راه حل عربی- اسرائیلی برای آن قائل نبود. یک مطالعه اجمالی به روشنی ثابت می کند که در 7 سال اول همه هم و غم بوش حمایت بی قید و شرط و همه جانبه از رژیم صهیونیستی و بازی کردن نقش یک شعبان بی مخ بین المللی در جانبداری از آن بوده است. تنها در سال آخر بود که بوش تحت فشار وزیرخارجه اش پذیرفت اندک اعتنایی هم به طرف عربی این پرونده بکند و این نکته را هم در نظر بگیرد که اکتفا به تیز کردن دندان های اسرائیل در مقابل اعراب- کاری که در 7 سال اول بی وقفه پی گیری شد- اگر به نوعی از ترتیبات مذاکراتی گره نخورد و شریکی درون جامعه عربی نیابد هیچ شانسی برای پیشرفت نخواهد داشت. همین تغییر نگاه بود که به ابتکار آناپولیس انجامید و البته در نبرد غزه به محاق رفت. اوباما اما ظاهراً قصد دارد از همین روز اول به این موضوع بپردازد و آن را جدی بگیرد.
ته ذهن تیم اوباما البته راه حلی جز وادار کردن فلسطینیان به فراموش کردن اینکه «اساساً روزی در 1948 اشغالی صورت گرفته» پذیرش یک سیستم دو کشوری چیز دیگری نیست و اگر ماجرا به همین مقدار محدود بماند با اطمینان می توان گفت حتی اگر او در این موضوع شروعی بهتر از بوش داشته باشد، آخر کار فرجامی بهتر از او نخواهد یافت. گذشته از موضوع فلسطین اوباما با خود اسرائیل درگیری هایی پیچیده خواهد داشت. روابط آمریکا و رژیم صهیونیستی برخلاف آنچه بسیاری می پندارند هرگز ایدئولوژیک نبوده و صرفاً بر اشتراک منافع وسیع دو جانبه مبتنی است.
اگرچه بسیار نحیف و لاغر ولی اکنون صداهایی درون جامعه آمریکا در حال جان گرفتن و بلند شدن است که «منفعت آمریکا در حمایت بی چون و چرا از اسرائیل چیست» و اساساً «صهیونیست ها چقدر می ارزند»؟ اگرچه اوباما بی تردید تمام تلاش خود را برای راضی نگهداشتن غاصبان قدس شریف به کار خواهد بست ولی در هر حال بالاخره باید برای این سوال - که از زمان جنگ 2006 جدی شده و خصوصاً بعد از جنگ غزه حتماً جدی تر خواهد شد- هم جوابی بیابد؛ کاری که بسیار سخت و بلکه محال می نماید. علاوه بر این در مورد خاص ایران - که به اجمال به آن خواهیم پرداخت- صهیونیست ها سه نگرانی عمده از جانب اوباما دارند: 1- آیا احتمال دارد اوباما بخواهد به خاطر جلب همکاری تهران در حل و فصل دیگر مشکلات منطقه ای آمریکا در گفت وگوهایی که با آن انجام خواهد داد منافع اسرائیل را نادیده بگیرد یا بر سر آن معامله کند؟
2- اوباما اعلام کرده است گفت وگوهایی مستقیم و بدون پیش شرط را با ایران آغاز خواهد کرد. از دید صهیونیست ها نفس اینکه هر گفت وگویی میان آمریکا و ایران بدون پیش شرط باشد و خصوصاً شرط تعلیق غنی سازی را به همراه نداشته باشد یک فاجعه تمام عیار است چرا که هم به معنای پذیرش تلویحی غنی سازی در خاک ایران محسوب می شود و هم زمان کافی در اختیار ایران می گذارد که با طولانی کردن مذاکرات فناوری خود از مرحله «قابل بازگشت» فراتر ببرد. و البته این همه در حالی است که مذاکره با آمریکا از نگاه ایران خط قرمز تلقی شده و حاضر به انجام آن نیست.
3- نگرانی سوم صهیونیست ها درباره اوباما این است که اوباما بخواهد به مسایل دیگر خصوصاً دو موضوع افغانستان-پاکستان و بحران مالی جهانی اهمیت بیشتری بدهد و مسئله ایران اولویت اوباما نباشد. از ماه ها قبل صهیونیست ها پروژه ای مفصل برای تبدیل کردن ایران به اولویت اوباما کلید زده اند که مهم ترین عنصر سازنده آن عملیات روانی وسیع درباره دستیابی ایران به مواد هسته ای لازم برای ساخت یک سلاح تا سال 2009 است و اینکه اوباما در سال اول حضور خود در کاخ سفید باید «انتخاب بزرگ» را درباره ایران انجام بدهد.هنوز هیچ پاسخ روشنی دراین باره که این نگرانی ها چگونه رفع و رجوع خواهد شد وجود ندارد.
پرونده بسیار کلیدی دیگر روی میز اوباما پرونده افغانستان و پاکستان است. دو کشوری که جامعه امنیتی آمریکا عقیده دارد القاعده پس از خروج از عراق خود را در آنجا بازسازی کرده و از جمله، مایکل هایدن رئیس سیا به صراحت گفته در ماه های اخیر سازمان متبوعش هیچ تهدیدی علیه آمریکا کشف نکرده الا اینکه در مناطق مرزی افغانستان و پاکستان ریشه داشته است. اوباما همانطور که خود و مشاورانش به کرات گفته اند افغانستان و پاکستان را منشا عمده ترین تهدیدها علیه آمریکا در آینده می داند و احتمالا رسیدگی به آن را در اولویت کاری خود قرار خواهد داد. از خلال اظهارنظرهای پراکنده تیم اوباما می توان اجمالا دریافت که آنها هیچ روشی جز در پیش گرفتن یک رویکرد منطقه ای را برای حل مسئله افغانستان-پاکستان کارآمد نمی دانند و از جمله تاکید دارند ایران نقشی منحصربفرد در شکل گیری یا عدم شکل گیری این راه حل خواهد داشت.
پرونده بعدی آینده تعامل با روسیه به اضافه اروپاست. اوباما و تیمش به روشنی گفته اند که دوره جدیدی از همکاری با روسیه را آغاز خواهند کرد چرا که عقیده دارند جز از راه همکاری با روسیه قادر به مواجهه با مشکلات متعدد پیش روی خود از جمله مسایل منطقه خاورمیانه و بویژه موضوع انرژی نخواهند بود. اما هنوز معلوم نیست آن کدام ورد است که قرار است کوه مشکلات میان روسیه و آمریکا را دود کند و به هوا بفرستد؟!
در مورد اروپا مسایل بسیار پیچیده ای وجود دارد اما آنچه احتمالا از همین روزهای اول در کانون توجه قرار خواهد گرفت و اروپایی ها هم گوشه و کنار درباره آن ابراز نگرانی می کنند این است که آیا اوباما خواهد پذیرفت در مورد ایران در چارچوب گروه 1+5 عمل کند یا اینکه قصد دارد رویه مستقلی در پیش بگیرد. این هم جزو سوال هایی است که باید منتظر جواب آن ماند.و نهایتاً نوبت به مسئله ایران می رسد. این یادداشت هیچ مجالی برای ورود به تفصیل بحث دوباره و رویکرد اوباما به ایران ندارد و طبعاً آن را باید به فرصتی دیگر موکول کرد. به طور بسیار خلاصه می توان از مجموعه آنچه در دست است استنباط کرد که اوباما سیاست خود درباره ایران را بر دو پایه اساسی بنا خواهد کرد.
1- تقویت رویکرد نرم. مدت هاست آمریکایی ها دریافته اند تنها روش موثر برای مواجهه با مسئله ایران همانطور که بارها گفته شده «درونی سازی» آن و توسل به روش های نرم به عنوان «جایگزین» یا در مواردی «مقدمه» روش های سخت براندازی است.
احتمالا باید منتظر بود که اوباما بر مفاهیم «رابطه» و «تبادل» تاکید بیشتری بکند، حمایت های خود از اصلاح طلبان به عنوان نیروهای سیاسی مطلوب آمریکا در ایران را تقویت نماید و پروژه «شبکه سازی از اپوزیسیون» برای رسیدن به هدف شکل دهی به اپوزیسیون «واحد و حرفه ای» را به شدت تسریع نماید.ایجاد مشکلات اقتصادی وسیع برای ایران و از جمله آنچه آمریکایی ها خود قفل کردن اقتصاد ایران - با هدف جلوگیری از پیروزی احمدی نژاد- نامیده اند جزو مکمل این پروژه خواهد بود.
2-چماق های بزرگتر هویج های بزرگتر. استراتژی چماق و هویج احتمالا به عمر خود ادامه خواهد داد تنها با این تفاوت که اوباما تلاش می کند از راه بازسازی و تقویت اجماع بین المللی علیه ایران چماق ها و هویج های بزرگتری فراهم کند. تیم اوباما امیدوار است به این روش بتواند ایران را به سمت یک معامله بزرگ سوق بدهد یا دورنمای عدم پذیرش معامله را تا حداکثر مقدار ممکن هولناک نماید. مشکل فقط این است که ظاهراً اوباما خود هم فهمیده است که ایران هیچ هویجی را بزرگتر از خود غنی سازی نمی داند و لذا امکان معامله تقریباً منتفی است.
اعتماد ملی
«مدارس، نیازمند توجه بیشتر» عنوان سرمقاله روزنامهی اعتماد ملی است که در آن میخوانید؛رئیس سازمان نوسازی، توسعه و تجهیز مدارس در گفتوگو با اعتماد ملی به روند بازسازی و مقاومسازی مدارس کشور در طول 5/3 سال گذشته پرداخته است. این مصاحبه که در جای خود خواندنی و تاملبرانگیز است، موید این واقعیت است که ما با استانداردهای معمول در ساخت و حفظ مدارس برای فرزندانمان فاصلهای عمیق داریم. این اتفاق در کشوری صورت میپذیرد که از ثروت نفتی برخوردار است. این هم گفتنی است که همه اشکالات به دولت نهم برنمیگردد. موضوع ایمنی مدارس و مقاومسازی آنها در برابر بلایای طبیعی نیازمند توجه دولتهای گذشته نیز بوده است.
اما انتظار آن است، دولتی که در آغاز کار خود با اختصاص 7 میلیارد دلار برای این مهم و بدون شناخت فنی معضل و امکان فنی و مدیریتی تحقق اهداف و خواستههای خود، تصمیمگیری و اختصاص بودجه نموده، چرا پس از 5/3 سال به جای مقاومسازی 26 هزار مدرسه، تنها 200 پروژه را سامان داده است؟ جالب آنکه فاصله میان خواستهها، برنامهها و اجرای آنها آنقدر زیاد است که هیچ احتمالی را نمیتوان متصور شد. گاهی برنامهای تدوین، هدفگذاری و از نظر عملیات اجرایی سازماندهی میشود ولی در عمل فاصلهای میان خواستهها، برآوردها و زمان اجرایی به وجود میآید. اگر تعارض در اجرا تا حدودی قابل اغماض باشد میتوان در مجموع با آن کنار آمد.
اما این چگونه برنامهای است که از 26 هزار تا 200 عدد تهاتر دارد. اگر این موضوع نشانهای از تحلیل کلیت ساختار اجرای پروژهها در کشور باشد، دیگر جای هیچ سخنی باقی نمیماند. اما فارغ از ناتوانیهای موجود در تحقق برنامهها، ایران کشوری است که در مسیر بلایای طبیعی قرار دارد. برای حفاظت از جان سرمایههای معنویمان در مدارس باید تدابیر محکمی اندیشیده شود. بارها اتفاق افتاده که به دلیل سیلاب، آتشسوزی بخاریهای نفتی، تصادفات در مسیر اردوهای دانشآموزی، زلزله و... جان بخشی از فرزندان این سرزمین تهدید شده است. با این همه همچنان نیازمند توجه متولیان امر در بهسازی،بهینهسازی و مقاومسازی فضای آموزشی فرزندانمان هستیم تا به ثمرههای زندگیمان آسیبی وارد نشود.
رسالت
«میراث بوش برای اوباما» عنوان سرمقالهی روزنامهی رسالت به قلم محمد کاظم انبارلویی است که در آن میخوانید؛باراک اوباما دیروز به عنوان چهل و چهارمین رئیس جمهور آمریکا در کاخ سفید مستقر شد.
23 روز قبل از ورود اوباما به کاخ سفید، همپیمان کاخ سفید در منطقه یعنی رژیم صهیونیستی 700 زن و کودک فلسطینی را با بمبهای خوشهای و فسفری قطعه قطعه کرد. صهیونیستها 520 نفر از مردم بیگناه غزه را بیهیچ اتهامی کشتند. 5500 کودک و زن و مرد زخمی با دست و پایی قطع شده باید باقیمانده عمر خود را سر کنند. آنان 5 هزار خانه را ویران، 25 مسجد، 50 مدرسه و 3 مرکز نگهداری زنان و کودکان بیسرپرست را منهدم کردند.لیونی وزیر خارجه رژیم صهیونیستی به نمایندگی از کاخ سفید گفته بود که ما همه این جنایات را به خاطر ارزشهای غربی انجام دادیم و جنگ غزه، جنگ ارزشها بود!
باراک اوباما در حالی قدم به کاخ سفید گذاشته که هزاران انسان بیگناه در فلسطین اشغالی، عراق، افغانستان و نیز بازداشتگاههای سری موقت در اروپا و آسیا همه روزه تحت وحشیانهترین شکنجهها قرار میگیرند تا به سلطنت حکام کاخ سفید در جهان تن در دهند.
محصول دموکراسی خواهی بوش در منطقه دولتهایی است که آرای مردم در این کشورها جایی ندارد و نظام پارلمانی در آنها تعطیل است. تنها ویژگی این دولتها همگرایی با تلآویو در کشتار مردم فلسطین و اطاعت از اوامر کاخ سفید است. کارنامه نقض حقوق بشر و نقض آزادی و استقلال ملتها در دولت بوش فهرست بلند بالایی دارد که از حوصله رسیدگی مجامع و نهادهای حقوق بشری جهان خارج است و در اندازه برپایی دادگاه رسیدگی به جرایم و جنایات جنگی است باید با اراده جامعه جهانی جامه عمل به آن پوشاند..او وارث بیریختترین چهره آمریکا در تاریخ 170 ساله اخیر آمریکاست. اوباما با چالشهای عظیمی به لحاظ صیانت از آزادیهای فردی در داخل روبروست. مقررات امنیتی و قوانینی که بوش در دوران حکومت خود به بهانه حادثه 11 سپتامبر وضع کرده است، عملا اثری از آزادیهای فردی و رعایت حریم خصوصی برای شهروندان آمریکا باقی نگذارده است.
اوباما وارث اقتصادی ویران و بحران زده در داخل آمریکاست. اقتصادی که با دستکاری در صورتهای مالی بنگاههای بزرگ مالی و اقتصادی، سر پا نگاه داشته شده بود تا بحران عظیمی را که دامنگیر آن بود پنهان کند. اما اقتصاددانان زبردست آمریکایی بیش از آن تاب حساب سازیها را نیاوردند و یک بحران در اندازه جهانی را به رسمیت شناختند و فعلا با آن دست به گریبان هستند.
اوباما با شعار تغییر به پیروزی رسید. باید دید او چه تغییری در نگاه جهانیان در مورد نقض حقوق بشر در داخل آمریکا و در کشورهایی که در حال تجاوز به آنهاست به وجود میآورد.همچنین باید منتظر بود و دید نسخه اوباما برای برونرفت از بنبست و بحران اقتصادی چیست؟
اعتماد
«آیا برای تغییر آمده است» عنوان سرمقالهی روزنامهاعتماد به قلم بهروز بهزادی است که در آن می خوانید؛چند روز است که مردم امریکا می زنند و می کوبند. میلیاردها دلار هزینه شده است تا وسایل ارتباط جمعی این شعار را به سراسر جهان مخابره کنند که فصل تغییر سیاست های داخلی و خارجی امریکا فرارسیده است.هنرمندان و سیاستمداران دست در دست هم تلاش می کنند شور تغییر را که ناشی از شعار تغییر باراک اوباما در رقابت های انتخاباتی است، زنده نگه دارند و فصلی جدید در مناسبات کاخ سفید با شهروندان امریکایی از یک سو و با جهانیان از سوی دیگر آغاز کنند.چرا که آنچه ملت امریکا در انتخابات ریاست جمهوری به آن رای داد، شعار تغییر بود که باراک اوباما در یک بسته بندی جذاب به مردم عرضه کرد.
در واقع باراک اوباما می دانست مردم از دو جنگ بزرگ افغانستان و عراق که جرج بوش آغاز کرد و نا بسامانی های ناشی از آن گریبان امریکا را گرفته است، ناراضی اند و به کسی رای خواهند داد که امریکا را به سرعت از باتلاق جنگ بیرون بکشد. شعارهای اوباما در این زمینه زمانی به آرزوی بزرگ مردم تبدیل شد که اوضاع اقتصادی امریکا به سرعت سیر نزولی یافت، ورشکستگی کارخانجات، بانک ها و بنگاه های بزرگ این کشور آغاز شد، بیکاری فزونی گرفت و چاره یی جز تغییر در سیاست های سیاسی و اقتصادی کشور باقی نماند.در این شرایط، ماه های پایانی دولت بوش به کابوسی برای امریکاییان تبدیل شد. توفان کاترینا کارآمدی دولت را زیر سوال برد.
در بسیاری از کشورهای دنیا، به ویژه خاورمیانه افکار عمومی به مخالفت با حضور امریکا برخاست تا جایی که شماری از روسای جمهوری عرب به علت داشتن مناسبات نزدیک با کاخ سفید با بغض شهروندان خود روبه رو شدند. در کشورهای مرفه اروپا و آسیا نزول شاخص های اقتصادی ناشی از تاثیر اقتصاد امریکا، بر هژمونی امریکا تاثیر منفی گذاشت و در نهایت امریکا با آبرویی باخته در مرکز توجه جهانیان قرار گرفت. این آبروی رفته باید به نوعی ترمیم می شد و چاره کار در ایجاد شرایطی بود که در فضای داخل و خارج امریکا تغییر ایجاد کند. این شرایط با شعار «تغییر» اوباما شکل گرفت، انتخابات ریاست جمهوری را تحت تاثیر قرار داد و با موضوع انتخاب نخستین فرد سیاهپوست به عنوان رئیس جمهوری ممزوج شد تا دیروز که تبلیغات بزرگ اعلام تغییر در جامعه امریکا همزمان با مراسم تحلیف باراک اوباما به اوج خود رسید.همزمان اوباما اعلام کرد «تغییر» نه تنها به پایان نرسیده بلکه آغاز شده است و با طرح شعارهای ملی می کوشد جامعه امریکا را در هیجان نگه دارد.اوباما با انتخاب آبراهام لینکلن به عنوان شخصیت سیاسی مورد توجه خود و تزریق شور وطن پرستی در امریکاییان در حقیقت فضا را آماده پذیرش شرایط جدیدی در قاره امریکا می کند.
همزمان توجه جهانیان از بعد انتخاب اوباما به عنوان نخستین رئیس جمهور سیاهپوست به او جلب شده است. این امر شرایطی ایجاد می کند که تلاش برای تغییر نگاه جهانیان به امریکا نیز پاسخ دهد.بر این اساس امریکا از امروز رئیس جمهوری خواهد داشت که با شعار و ادعای تغییر در مناسبات گذشته وارد کاخ سفید شده است.اما امروز در نخستین روز فعالیت اوباما به عنوان چهل و چهارمین رئیس جمهور امریکا، دنیا در شرایط بسیار آشفته یی به سر می برد.
اروپا و کشورهای توسعه یافته شرق و جنوب شرقی آسیا از تاثیرات مخرب اقتصاد امریکا بر اقتصاد خود انتقاد می کنند. کره شمالی تمامی قرار و مدارهای خود را بر سر تسلیحات هسته یی بر هم زده است. اروپا جدا از تحمل تحمیل کاهش قیمت سهام از سوی امریکا، دریافته است که زندگی و رفاه خود را در اختیار روسیه گذاشته است و روسیه هرگاه اراده کند، می تواند شیرهای گاز را ببندد، همچنان که در ماه گذشته این اتفاق افتاد.خاورمیانه در شرایط بسیار بدی به سر می برد. اسرائیل بدون آنکه با مخالفتی روبه رو شود، هر آن این قدرت را در خود می بیند که با زور سلاح های پیشرفته آتش بر سر فلسطینیان به ویژه مردم غزه بریزد.بسیاری از رهبران عرب بدون آنکه در میان مردم خود محبوبیتی داشته باشند، با حمایت امریکا در کاخ های باشکوه خود نشسته اند و مردم مشکلات خود را از چشم حمایت های امریکا از حکام عرب می بینند.از سوی دیگر اوباما و حامیان او می دانند ادامه شرایط موجود، جنگ افغانستان و عراق و اوضاع نابسامان خاورمیانه بزرگ ترین دشمنان طرح تغییر او هستند و باید به گونه یی عمل کند که بتواند به نابسامانی ها پایان دهد.امریکا اکنون با سازمان ملل متحد رابطه یی متلاطم دارد که نمایش قدرت بوش باعث آن شده است و برای ترمیم آن اوباما نیاز به تعامل مثبت با این سازمان جهانی دارد.روسیه در جنگ گرجستان نشان داد به دنبال دستیابی به اقتدار از دست رفته خود است و این نیز یکی از چالش های بزرگ دولت اوباما است.
گرچه مناسبات امریکا با چین از نظر اقتصادی بد نیست، ولی حمایت امریکا از تایوان، افکار عمومی چین را علیه این کشور شورانده است و به نظر می رسد شعله این آتش زیر خاکستر روزی سر برآورد.اما از همه اینها مهم تر برای ما ایرانیان، نگاه دولت اوباما به ایران است. ایران و امریکا طی سه دهه گذشته تقابل شدیدی با یکدیگر داشته اند. دیگ این تقابل در دولت بوش هر چه بیشتر به جوش آمد و اینک ایران و امریکا نه تنها در مناسبات خود، بلکه در خاورمیانه روبه روی یکدیگر ایستاده اند. اوباما باید دریافته باشد که اگر قرار است در خاورمیانه نقش منفی نداشته باشد، باید به منافع مشروع ایران در عراق، لبنان، فلسطین و سایر مناطق توجه کند و در واقع نقش ایران را به عنوان یک قدرت منطقه یی در تعاملات این منطقه بپذیرد.در زمینه هسته یی امریکا باید به حقوق مشروع ایرانیان در داشتن تاسیسات هسته یی احترام بگذارد و همان طور که سایر کشورها برای آینده خود استفاده از سوخت هسته یی را برنامه ریزی کرده اند، ایران نیز چنین حقی را برای خود متصور می بیند و امریکا باید این حق ایران را به رسمیت بشناسد.
در مجموع برای تغییر که اوباما به عنوان سیاست اصلی خود در کاخ سفید اعلام کرده است، تغییراتی واقعی در سیاست امریکا باید ایجاد شود تا جهان بپذیرد «تغییر» اعلام شده از سوی باراک اوباما تنها یک شعار نیست، بلکه یک اعتقاد است؛ اعتقادی که منافع آن در کل برای خود امریکا حاصل خواهد آمد.باید در انتظار بمانیم تا بدانیم طی چند روز آینده نخستین سخنان آقای اوباما درباره ایران، خاورمیانه، غزه، فلسطینیان، عراق و افغانستان آیا بوی تغییر می دهد یا اینکه در بر همان پاشنه زمان جرج بوش خواهد چرخید و شعار تغییر تنها برای مصرف داخل امریکا و انتخابات کاربرد داشته است. اگر چنین باشد دیگ جوشان مشکلات جهان به لحظه انفجار نزدیک خواهد شد؛ انفجاری که نخستین امواج آن امریکا را هدف قرار خواهد داد.و در نهایت میل ندارم که گزینه دیگری را مطرح کنم و آن این که ممکن است اوباما پا جای پای جان کندی گذاشته باشد و“
ابتکار
«سال 88نه 76 است نه 64» عنوان سرمقالهی روزنامهی ابتکار به قلم مینا اکبری است که در آتن میخوانید؛پرفروش ترین کتاب غیرداستانی در سال 1377 یک سال پس از روی کار آمدن دولت سیدمحمد خاتمی، کتابی کوچک با عنوانی بزرگ بود، به نام «جامعه شناسی نخبه کشی.» نویسنده این کتاب با تمرکز روی سرنوشت «میرزا آقاخان نوری» امیرکبیر و دکتر محمد مصدق در پی رمزگشایی این نکته بود که در طول تاریخ معاصر، جامعه ایرانی به اندازه نیازش از نخبگانی که پرورانده، سود نبرده است.
کتاب و موفقیت عجیبش بحث دامنه داری در مطبوعات و محافل علمی و سیاسی کشور به راه انداخت.از دل آن همه حرف و نوشته مهم ترین نکته این بود که جامعه ایرانی در عرصه سیاست، هنوز به فرایند مستمر و ریشه داری در تربیت نخبه سیاسی و حفاظت از آن و همچنین عرضه آن به جامعه در زمان مناسب و در نتیجه سود بردن همه آحاد جامعه از یک فکر پرورده و سلیقه متشخص سیاسی، نائل نشده است. در مقابل جامعه ما در زمینه پراکندن نخبگان سیاسی و نابود کردن چهره آنها در نزد افکار عمومی تاریخ درخشانی دارد. کال بودن میوه احزاب در ایران، تلقی ناکار آمد از خدمت در عرصه سیاست، نگاه روزمره به سیاست، روند چرخشی قدرت، غیبت عامل مهم آینده نگری در عرصه سیاسی و... در کنار هزاران دلیل تاریخی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی می تواند عناوین گسترده ای برای ریشه یابی نخبه کشی و نخبه ستیزی در جامعه ایران باشد.
آن موقع که این بحث داغ و آن کتاب پرفروش بود، نتیجه توجه ایرانیان به موضوع نخبه کشی نبود. عادت روزانه تماشای پخش تلویزیونی مشروح دادگاه جنجالی شهردار تهران همه را به این موضوع علاقمند کرده بود. وگرنه بلای روزمرگی که همیشه هر بحثی را به زمین می زند بر سرد شدن و فراموش شدن بحث نخبه کشی موثر افتاد. حالا یک دهه پس از آن روزها در شرایط دیگری می توان دوباره بحث نخبه کشی را به راه انداخت. بازگشت سید محمد خاتمی و میرحسین موسوی به صحنه سیاست اگر چه برای جریان های سیاسی کشور دارای مفاهیم سیاسی متفاوتی است، اما در یک نگاه کلان و فارغ از سیاست، نشان از ناکارآمدی جریان های سیاسی کشور در تولید نخبه گان سیاسی است که این اتفاق یعنی غیبت چهره های تازه و موثر در جناح رقیب هم احساس می شود. چهره هایی که در عین پختگی و تسلط بر اوضاع، راه حل های تازه و موثری برای حل معضلات و مسائل کشور در عرصه داخلی و خارجی داشته باشند.
بازگشت به چهرههای امتحان پس داده بیش از آن که نشانه موفقیت جامعه ایرانی باشد، هشداری است به جامعه ما که روند تربیت نخبگان سیاسی در کشور دچار چه آفتی است که هر دو جناح مهم سیاسی کشور در کنار جریان های مدیریتی و فرهنگی; توانایی کشف و تربیت استعدادهای سیاسی تازه را ندارند.
تکرار مجدد چهره های سیاسی، همان قدر هشدارآفرین است که ظهور آنی و بدون پشتوانه جریان ها و چهره های سیاسی که یکباره و بدون هیچ تکاپو و شناختی، تنها به مدد نبود رقیب مهم وارد عرصه سیاسی و تصمیم گیری کشور می شوند. این گونه بردها بیشتر از آن که حاصل قدرت تازه آمدگان باشد، حاصل ضعف رقبای تکراری است. فرهنگ سیاسی کشور در چارچوب مردم سالاری، نیازمند بازبینی ریشه ای است. تاریخ به شکل عمیقی ما را نسبت به تکرار اشتباهات گذشته هشدار می دهد و روزمرگی بلای جان درمان دردهای عمیق است.
مردم سالاری
«مسئولان ورزش و نگرش به انتقادات و توانمندی ها» عنوان یادداشت روز روزنامهی مردم سالاری به قلم حمیدرضا شکوهی است که در آن میخوانید؛ورزش در ایران، به ویژه فوتبال، علاقمندان بسیاری دارد و همواره نقش مهمی، نه فقط در فرهنگ و اجتماع، بلکه حتی در شکل دهی خط مشی های سیاسی جامعه ایفا می کند. علاقه اکثریت مردم ایران به ورزش موجب شده، مسوولان، نگرش خاصی به این مقوله داشته باشند; چرا که هیچ مقوله ای مثل ورزش در ایران نمی تواند شور و هیجان عمومی ایجاد کند یا بالعکس، موجب ناراحتی و سرخوردگی عموم شود. آنچه طی روزهای اخیر در ورزش کشور رخ داده، اگرچه نشان دهنده توجه مسوولان به مقوله ورزش است، اما به دلیل نگرش نادرست یا ارزیابی غیردقیق آنان نسبت به این حوزه نگرانی هایی را هم ایجاد کرده است.
1- رئیس سازمان تربیت بدنی که از دوستان و همراهان نزدیک رئیس جمهور احمدی نژاد محسوب می شود، طی مدت حدودا 40 ماهی که در راس ساختار ورزش کشور قرار گرفته، تلاش فراوانی برای تقویت زیرساخت های ورزش کشور و توسعه فضاهای ورزشی انجام داده که امری شایسته است و نمی توان با بی تفاوتی از کنار آن گذشت یا با دید منفی از آن انتقاد کرد. چندین زمین یا مجموعه ورزشی که مدت ها در دست ساخت بود، در این دوره از حال سکون خارج شد و به بهره برداری رسید. اما نکته ای که در این میان باید مورد توجه قرار داد کیفیت مجموعه های ورزشی فوق است. اگرچه عزم سازمان ورزش برای بهره برداری از پروژه های ناتمام ورزشی قابل تقدیر است اما به نظر می رسد چندان به کیفیت آنها توجه نشده است. ورزشگاه سردار جنگل رشت یا استادیوم فوتبال شهر کاشان نمونه هایی از این دست است که با گذشت مدت کوتاهی از افتتاح، دچار اشکالات اساسی شده اند و این نشان می دهد که سازمان ورزش، با وجود عزم مثبتی که برای توسعه فضاهای ورزشی داشته، گاه کیفیت را فدای کمیت کرده است تا طرح های مورد نظر خود را زودتر افتتاح کند. علاوه بر آن، اکثریت پروژه های ورزشی افتتاح شده، بیش از آنکه از استانداردهای روز جهانی برخوردار بوده و در افزایش شانس ایران برای میزبانی رقابت های معتبر بین المللی موثر باشد، صرفا در جهت توسعه ورزش در داخل کشور موثر بوده است و این امر اظهارات اخیر رئیس سازمان تربیت بدنی مبنی بر آمادگی ایران برای میزبانی المپیک تا سه سال دیگر را با ابهام مواجه می سازد. مروری بر وضعیت ورزشگاه های فوتبال در کشورمان موید این ادعاست. هم اکنون حتی استادیوم آزادی تهران هم از استانداردهای روز جهان برخوردار نیست و در طبقه دوم که حدود 60 هزار نفر ظرفیت دارد، تماشاگران مجبورند بر روی سکوهای سفت و سیمانی بنشینند که این مساله در مسابقات معتبری چون المپیک یا جام جهانی به هیچ وجه قابل پذیرش نیست.
هنوز دو تیم اصلی فوتبال باشگاهی کشورمان - استقلا ل و پرسپولیس- ورزشگاه اختصاصی ندارند و ورزشگاه های اختصاصی باشگاه های ایرانی دیگر حاضر در لیگ قهرمانان آسیا مورد تایید AFC قرار نگرفته است. بسیاری از ورزشگاه های مهم کشورمان همچون یادگار امام تبریز، نقش جهان اصفهان یا ورزشگاه های شیراز و اهواز پس از سال ها نیمه کاره هستند و این یعنی سازمان تربیت بدنی، بیش از آنکه به فکر احداث پروژه های بزرگ و استاندارد باشد، وقت خود را با پروژه های کوچک پر می کند. البته توسعه فضاهای ورزشی امری نیکو و پسندیده است و پروژه های کوچک هم در نیل به این هدف یاری رسان خواهند بود. اما وقتی در احداث ورزشگاه های بزرگ و مجهز و مطابق با استانداردهای روز جهان، حداقل برای فوتبال به عنوان پرطرفدارترین ورزش کشورمان اقدام خاصی انجام نشده است چگونه می توان پذیرفت که ایران از توان کافی برای میزبانی المپیک تا سه سال آینده برخوردار است؟
2- برنامه تلویزیونی 90 به عنون پر طرفدارترین برنامه تلویزیونی ایران به دلیل انتقاد از سازمان تربیت بدنی، تحریم شده و مسئولان فدراسیون فوتبال طی ابلا غیه ای این تحریم را اعمال کرده اند تا دیگر این برنامه نتواند از دست اندرکاران فوتبال کشور اعم از مدیران، مربیان و بازیکنان گفت و گو بگیرد. این امر موجب حاکم شدن فضایی سرد و بی روح بر آخرین برنامه 90 پخش شده در سیما شد و عادل فردوسی پور که مدتی پیش، چالشی پر سرو صدا اما موفق با سخنگوی جوان سازمان تربیت بدنی را تجربه کرده بود، حوصله ای برای اجرای برنامه نداشت. گویا همان گفت و گوی تلفنی هم کار را به جایی رساند که شایعات به حقیقت مبدل شود و به دستور سازمان ورزش و ابلا غ فدراسیون فوتبال، برنامه 90 تحریم شود. البته خوشبختانه مدیران صداوسیما از این برنامه حمایت کرده اند اما هنوز علا مت های سوال بیشماری در ذهن عموم مردم باقی مانده که آیا نباید ظرفیت خود را برای پذیرش انتقاد بالا ببریم؟
به یاد دارم زمانی که تیم ملی فوتبال ایران در زمان ریاست صفایی فراهانی بر فدراسیون فوتبال، از صعود به جام جهانی 2002 بازماند، با وجود طرح انتقادات شدید در برنامه 90، هیچ گاه حتی به مخیله کسی هم راه نیافت که شاهد توقف پخش این برنامه یا تحریم آن باشیم که شاید ناشی از فضای آن زمان در دوره اصلا حات بود که آزادی اندیشه و گفتار، به شاه بیت گفته ها و نوشته ها تبدیل شده بود. اما اکنون با یک انتقاد، چنین وضعیتی ایجاد می شود... قصد تکرار گفته ها و نوشته های مشابه در این زمینه را ندارم تنها مسوولا ن سازمان تربیت بدنی را به گفته های اخیر رئیس جمهور ارجاع می دهم که باردیگر آزادی را در ایران«تقریبا مطلق» دانسته بود.
ای کاش مدیران دستگاه های ورزشی ما هم نگرش خود را به انتقادات تغییر می دادند و هم نگاه واقع بینانه تری نسبت به قابلیت های ورزش کشورمان پیدا می کردند.
قدس
«بحران اقتصاد جهانی» عنوان یادداشت روز روزنامه ی قدس به قلم یحیی آل اسحاق است که در آن میخوانید؛اسرائیل 60 سال است امنیت منطقه و جهان را بر هم زده و این نشان دهنده آن است که باید در همه حوزه ها بویژه اقتصاد، بنیانهای قدرت و اقتدار خودمان را فراهم کنیم.
هر چند درباره بحران اقتصاد جهانی و تأثیر آن در حوزه های شکلی، محتوایی، پیامدها و چگونگی مدیریت و برخورد با آن بررسیهای زیادی صورت گرفته است، اما بسیاری از کارشناسان معتقدند هنوز ماهیت این بحران و اندازه و تأثیرات آن کاملاً روشن نیست و شاید این آثار دست کم تا 3 ماه دیگرنشانه های وحشتناکتری را از خود نشان بدهد.
با این حال، نمی توان گفت ایران همین حالا هم از آثار بحران بی تأثیر است. بلکه کاملاً برعکس، بحران در بخش نفت و کاهش قیمت آن از 140 دلا ر به 40 دلا ر اولین آثار خود را در بودجه سال 88 نشان داده است و از آنجا که 66 درصد بودجه به نفت وابسته است، نمی توان گفت بحران تغییری در اقتصاد ما ایجاد نکرده است.
همچنین براثر بحران، نسبت بودجه های عمرانی مصوب به عملکرد تغییر کرده است؛ لذا شکاف عظیمی بین بایدها و آنچه اتفاق افتاده است وجود دارد، به طوری که در بحث اشتغال در 5 ماهه گذشته 195 هزار نفر از واحد های تولیدی بیکار شده اند و امروز این سؤال مطرح است که آیا این روند ادامه خواهد داشت؟
نشانه ها می گویند قطعاً با چالش بزرگی رو به رو هستیم. مدیران کشور به طور روزانه ارقام صادرات و واردات را رصد می کنند و شاهد کاهش صادرات در ماه های اخیر هستند و این نشان دهنده آن است که از وضعیت خوبی برخوردار نیستیم.با وجود این، اگر بحران به درستی مدیریت شود و ضمن اولویت بندی جهت گیری اقتصادی داشته باشد، حتماً راه حلهای مؤثری خواهیم داشت، زیرا در حوزه فناوری و نرم افزاری ظرفیت بسیار بالا یی داریم.
به عقیده من، در نخستین گام باید نگرش سیاسی را از نگرش اقتصادی جدا کنیم. با وجود اینکه این دو با هم همپوشانی دارند، جنس آنها با هم متفاوت است. در شرایط فعلی، مدیریت ویژه با اولویت ویژه و تخصیص منابع و واقع نگری لا زم است تا با ایجاد نرم افزارهای لا زم، امکان تجزیه و تحلیل فراهم شود.همچنین تمام اجزای اقتصاد کشور باید آرایش جنگی بگیرند و برای مقابله با آن آماده شوند. متأسفانه تحرکات مقابله ای با این بحران در 3 ماه گذشته راضی کننده نبوده است.
اصلی ترین دلیل براین مدعا آن است که با وجود مطالبه بخش خصوصی، هنوز برنامه مشخصی برای این بحران ارایه نشده است. گفته اند که بسته سیاستی- حمایتی تدوین شده است. به هر حال، به تحرک بیشتری نیاز داریم.باید به طراحی و اجرای راه حل بپردازیم و این اتفاق باید تا یک ماه آینده اثرات خودش را نشان دهد، چون بحران اقتصاد جهانی چون بهمنی مهار نشدنی به پیش می تازد.
صدای عدالت
«برنامه 90، مردم و این چند نفر» عنوان یادداشت روز روزنامهی صدای عدالت است که در آن میخوانید؛تحریم برنامه 90 از سوی سازمان تربیت بدنی، فدراسیون فوتبال و دو باشگاه پرسپولیس و استقلال (که متعلق به سازمان تربیت بدنی هستند) اصلاً غیر منتظره نبود.
وقتی تلاشهای آقایان برای "تغییر رویه" برنامه 90 (یا به بیان بهتر، ساکت کردن آن و تبدیل و عادل فردوسیپور به یک مداح دیگر) بینتیجه ماند و فعلاً تا این مرحله، سازمان صدا و سیما از فردوسیپور و 90 حمایت کرده است، طبیعی بود که مسئولان سازمان تربیت بدنی از همه امکاناتشان برای تحمیل خواستههایشان استفاده کنند.مشابه این رفتار را قبلاً هم از مسئولان سازمان تربیت بدنی دیدهایم. کافی است اتفاقات دوران زمامداریشان، از برکناری محمد دادکان تا مسائل مربوط به کمیته انتقالی و انتخابات نمایشی فدراسیون فوتبال (و دیگر فدراسیونها) را مرور کنیم تا ببینیم از چه راههایی به منویاتشان جامه عمل پوشاندهاند. این روزها هم شاید اگر دستشان میرسید، عدهای را کفنپوش میکردند.
متأسفانه طرز تلقی اکثر قریب به اتفاق مسئولان و سیاستمداران کشور از واژه "رسانه" نادرست است. همین الان اگر نگاهی به انبوه سایتهای خبری سیاسی بیندازیم، میبینیم که هر کدام نماینده یک شخص، گروه یا حزب هستند و بین سایتها (و همین طور روزنامههای) داخلی، پیدا کردن یک رسانه "بیطرف" غیر ممکن است. در صورتی که بیطرفی، شرط اول یک رسانه است.از سوی دیگر، هنوز کسی فرق بین تولیدات یک رسانه با "آگهی" را متوجه نشده است. مدح و ثنا گفتن و تعریف کردن، وظیفه "آگهی" است. وظیفه یک رسانه این است که واسطه مردم و خبرسازان (مسئولان) باشد. خبرها را از بالا به پایین برساند و به نمایندگی از مردم، به نقد خبرسازان بپردازد. این هم بسیار مهم است که دست آخر، از قضاوت خودداری کند و نتیجهگیری را به مردم بسپارد.
انگار خبر درست بود و به دلیل "مشکلات فنی" سیستم پیام کوتاه قطع شد تا مسابقه اساماس 90 لغو شود. اگر واقعاً این مسأله، عمدی بوده باشد، به معنی کاهش چند ده میلیون تومانی درآمد خزانه کشور است که (احتمالاً) جرم است و قابل تعقیب قضایی.
در چند جای برنامه که کارگردان، نمایی نزدیک از صورت فردوسیپور را نشان داد، خستگی و ناراحتی در چهرهاش موج میزد. جمله آخر عادل که گفت "گر عمری باقی باشد و اگر در آینده هم بشود روی این صندلی از حق و حقانیت دفاع کرد، هفتههای آینده هم در خدمتتان خواهیم بود" به خوبی نشان داد که زور "این چند نفر" به مردم چربیده است.
دنیای اقتصاد
«اقتصاد اوباما ؛ از حرف تا عمل»عنوان سرمقالهی روزنامهی دنیای اقتصاد به قلم محمدصادق الحسینی است که در آن میخوانید؛اوباما، در حالی دیروز بوش را از کاخ سفید بدرقه کرد که میراث ناکام سیاستهای دولتگرا و مداخلهگرای بوش، خصوصا در حوزه اقتصاد و سیاست خارجی، بزرگترین چالش دوران ریاستجمهوری او خواهد بود.
(متاسفانه به اشتباه در فضای سیاسی معمول، سیاستهای بوش، سیاستهایی مبتنی بر اقتصاد آزاد و آزادیهای اقتصادی تعبیر میشود، در حالی که به هیچ وجه این امر صادق نیست. هرچند بوش در برخی زمینهها همچون قراردادهای تجاری و نرخ مالیات، بر این منوال عمل کرد، اما در سایر حوزهها به هیچ وجه چنین نبوده است و بهقول یکی از اقتصاددانان و یکی از سناتورهای آمریکایی، کمیت و شدت سیاستهای حمایت گرا و مداخله گرای اجرا شده در طی دوران بوش در طول تاریخ آمریکا تقریبا بی نظیر است).
در این مختصر، قصد بررسی سیاستهای دوران بوش و نتایج عملکرد وی را نداریم، و صرفا قصد بر آن است تا با نگاهی گذرا به سیاستهای اوباما، چشم انداز اقتصاد آمریکا و جهان در دوران وی ترسیم گردد.
در ابتدا باید بدانیم که باراک اوباما، تا آنجا که میتوان از زندگی نامهاش دریافت، هیچگاه فعالیتی اجرایی انجام نداده، با هیچ حقوقبگیری سروکار نداشته و هیچ فعالیت مشخصی در بخش تولید نداشته است، این امر میتواند به یکسری آزمایش و خطاها در عرصه اقتصاد منجر شود، اما هنگامی که به یاد آوریم ساختار حکومتی و نهادی در آمریکا قویتر از آن است که اجازه چنین آزمایش و خطاهایی را بدهد، خطر کم تجربه بودن او را میتوانیم نادیده بگیریم.اما از سوی دیگر، سیاستهای اقتصادی اوباما، اگر تنها عرصه سخن و تبلیغات را مدنظر قرار دهیم، کاملا مشخص و بهنوعی برای آینده اقتصاد آمریکا و جهان خطرناک است. چرا که وی در سخنانش از قراردادهای تجاری چندجانبه انتقاد کرده، خواستار افزایش مداخلات دولت در بازار نیروی کار و همچنین افزایش مخارج دولت در حوزه محیط زیست شده، فعالیت شرکتهای چندملیتی آمریکایی را که خطوط تولید خود را به خارج از آمریکا میفرستند، نادرست خوانده و از افزایش نرخ مالیاتی این شرکتها سخن رانده، نرخ مالیاتی شرکتهای بزرگ را در طرح اقتصادی خود بالا برده، سرمایهگذاری مشترک دولت و بخش خصوصی (ppp) را در مورد بسیاری از کالاهای به اصطلاح عمومی وعده داده و بهطور خلاصه بستهای کاملا کینزی و حتی در برخی موارد، بسته اقتصادی متمایل به سوسیالیسم اقتصادی را فراهم آورده است.
هرچند که انتخابهای خوب او در مورد تیم مشاوران اقتصادی و همچنین وزیران پیشنهادی اقتصاد و بازرگانی و ... نشان از این دارد که باراک اوباما حرفهایی زده است و قرار نیست به این حرفها جامه عمل بپوشاند، اما به هرحال نفس سخنانی از این قبیل، میتواند اقتصادی همانند اقتصاد آمریکا را که بیشترین منافع را از آزادیهای اقتصادی و قراردادهای تجاری کسب کرده و پرچم دار اقتصاد جهانی است، به مشکلاتی بسیار دچار سازد. به همین دلیل است که بسیاری از اقتصاددانان آمریکایی به این نتیجه رسیده اند که تیم منتخب اقتصادی اوباما بعد از بررسی و مقایسه هزینهها و فواید سیاست اقتصادی، احتمالا هزینههای اجرا شدن سخنان آقای اوباما را به وی گوشزد کرده و از اجرایی شدن آنها جلوگیری خواهند کرد.
اگر سخنرانیهای انتخاباتی اوباما را به یاد آوریم، تنها کاری که میتوان انجام داد، این است که نفس عمیقی بکشیم؛ چرا که اقتصاد فعلا در امان است. اما هنوز نگرانی بزرگی در مورد دوران ریاستجمهوری اوباما وجود دارد که مستقیما به خود اوباما مربوط نمیشود، و آن نگرانی، جهت گیری کلی افکار و عقاید عمومیاست. در یک نگاه کلی، هم اکنون در آمریکا و حتی سایر کشورها، واکنشهای شدید نسبت به نظام سرمایهداری وجود دارد. برخی بحران را بر گردن سیاستهای آزادسازی اقتصادی (Laissez-Faire) میاندازند.
با وجود بحران حاضر، هرچند این طرز تفکر، قابل درک بهنظر میرسد، اما در عین حال بسیار خطرناک هم هست. تاریخ به ما میآموزد که این واکنشها با ایجاد فشار از سوی اکثریت مردم میتواند تبدیل به جزئی تفکیکناپذیر از سیاستهای اقتصادی شود و این سیاستها را از تجارت آزاد، دولت کوچک، مالیاتهای منصفانه، ایجاد محیط رقابتی و امثالهم دور کرده و با مختل کردن بازارها به بهانه توزیع مجدد درآمد، افزایش خدمات عمومی، افزایش سطح زندگی کارگران و... وسیلهای برای بعضی گروههای ذی نفع فراهم آورد که با تحمیل هزینههایی گزاف به جامعه، منافع بسیار کمیرا به همراه میآورند. پیامدهای زیانبار این سیاستها، معمولا بزرگ و طولانیمدت است، بهطوری که در طول تاریخ، توانستهاند فعالیتهای اقتصادی را حتی برای دههها به رکود بکشانند. یکی از آشکارترین این موارد در دوران ما، بحران بزرگ در دهه 1930 است، بحرانی که وضعیت کنونی جهانی بیش از همه با این بحران شبیه دانسته شده است. این بحران که منجر به افزایش بیسابقه دخالت دولت در اقتصاد گردید، با ارائه سیاستهایی در دوران ریاستجمهوری روزولت، بهطور اساسی بازارها را از شکل اصلی منحرف کرد و رفاه اقتصادی را کاهش داد. برخی از این دخالتها مانند قانون بازیابی صنایع ملی و قانون روابط نیروی کار ملی، قدرت چانه زنی بسیاری برای نیروی کار به ارمغان آورد.
مقالات بسیاری به این نتیجه رسیدهاند که اساسا این سیاستهای تمرکزگرا، مادامیکه قدرت چانهزنی نیروی کار توسط دولت در دوران جنگ جهانی دوم کاهش نیافته بود، مسوول نرخ بیکاری بالای 10 درصد تا جنگ جهانی دوم بودهاند. دیگر سیاستهای طرح جدید روزولت هم آشکارا متمرکز بر نفع رساندن به برخی صنایع خاص به هزینه دیگر صنایع بودند (سیاستی که به نظر میرسد اوباما هم قصد انجام آن را دارد) که یک مثال بارز آن بخش کشاورزی بود. سوبسیدهای بخش کشاورزی در سال 1933 با هدف افزایش درآمد کشاورزان به طور اساسی افزایش یافت که تا به امروز هم ادامه یافته است. البته درآمدهای این بخش از دهه 1930 تغییرات بسیاری داشته است. برای روشن شدن ماجرا جالب است بدانیم که امروزه سوبسید بخش کشاورزی متجاوز از 25 میلیارد دلار در سال است که بخش اعظم آن به تولیدکنندگان تجاری عمده تعلق میگیرد که برخی از آنها درآمد سالانهشان بالغ بر دویست هزار دلارو ثروت خالصی نزدیک به 2 میلیارد دلار دارند. این سوبسیدها سالانه در حدود 350 دلار به مخارج غذایی خانوارها اضافه میکند.جالبتر آن که فانی می(Fannie Mae)، بنگاهی که از سوی دولت پشتیبانی میشود و سهم عمدهای هم در بحران موجود دارد، زاییده طرح (New Deal) روزولت بود که با میسر ساختن دخالت دولت، قصد تسهیل در اخذ وامهای مسکن را داشت. این پازل وقتی کاملتر میشود که نتیجه سیاستهای این چنینی را حتی در زمان کینز بررسی کنیم. قضیه از این قرار است که انگلیس در 1940 با وظیفه سنگین تامین هزینههای جنگ در برابر آلمان مواجه بود.
جان مینارد کینز(که پدر دولتگرایان اقتصادی محسوب میشود) مصمم بود که با استفاده از منابع خزانه و با وضع مالیات بر خانوارهای ثروتمند تا حد ممکن، هم هزینههای جنگ را تامین و هم درآمدها را مجددا توزیع کند. کینز برای دستیابی به این هدف، موجب شد تا مالیات بر درآمدهای سرمایهای در دوران جنگ تا نزدیک به 100 در صد افزایش یابد که این نرخها تا دهه 1960 نیزهمچنان پابرجا بودند. پیامد این عمل، سرمایه گذاری ، پس انداز و رشد اقتصادی پایین انگلیس در آن سالها بود، که در مقالات اقتصادی بسیار به آن اشاره شده است. روشن است که رشد اقتصادی و سرمایه گذاری به محض کاهش این نرخها، بار دیگر افزایش یافتند.با این اوصاف به نظر میرسد احتمالا این بحران، اوبامای مذبذب را که تا کنون حرفهایش با اعمالش در عرصه اقتصاد همخوانی نداشته است، به سوی دولتیتر کردن هرچه بیشتر اقتصاد، کاهش آزادیهای اقتصادی، ایجاد محدودیتهای تجاری و مالیاتهای فزاینده بر درآمدهای بالا، سوق خواهد داد؛ سیاستهایی که آینده اقتصاد آمریکا را همراه با شک و تردیدهایی بسیار ترسیم میکند. تنها کورسوی امید برای اقتصاد آمریکا، سنای این کشور است که اعضای آن به شدت از آزادیهای اقتصادی حمایت میکنند. البته نباید چندان روی این نهاد هم حساب کرد، چرا که ترکیب مشابهی در سنا در دوران بوش به بسیاری از مداخلههای دولتی گردن نهادند.
سرمایه
«فرصت و تهدید افزایش قیمت دلار» عنوان یاداشت روز روزنامهی سرمایه به قلم شاهین شایان آرانی است که در آن میخوانید؛افزایش قیمت دلار با هدف جبران کسری بودجه برای اقتصاد و کشور همانند سم عمل خواهد کرد. مهم ترین اولویت دولت برای ایجاد تعادل در بودجه سال آینده باید مهار تورم با ایجاد انضباط مالی باشد.این انضباط از دو راه محقق خواهد شد.
1- کاهش هزینه های جاری و عمرانی
2- ایجاد درآمد از طریق واگذاری شرکت های دولتی به قیمت های مناسب به طوری که خریداران را ترغیب به خرید سهام شرکت های واگذارشده کند. بعد از این دو مرحله و ایجاد انضباط مالی، دولت می تواند قیمت دلار را متعادل کند اما این کار نه با هدف جبران کسری در بودجه های سالانه که باید به هدف تعادل بخشی در اقتصاد انجام شود.
نکته اساسی آن است که در شرایط فعلی، تورم 25درصدی همانند تب دو درجه در انسان عمل می کند که در چنین شرایطی، فرد باید از فعالیت های خود کاسته و به استراحت بپردازد. برای دولت نیز چنین شرایطی حاکم است و باید از طریق کاهش فعالیت ها، زمینه های سلامت اقتصادی را فراهم کند و بالطبع در سایه این شرایط کسری بودجه نیز به حداقل خواهد رسید. چنانچه دولت برای جبران کسری بودجه اقدام به افزایش قیمت دلار کند، در کنار اجرای طرح هدفمند کردن یارانه ها شیب تورم در کشور به شدت تند خواهد شد و تبعات این شیب تند تورمی، عملاً نتایج واقعی درآمدهای حاصل از افزایش قیمت دلار را از بین خواهد برد ضمن اینکه وضعیت اقتصادی را از وضعیت موجود نیز وخیم تر خواهد کرد.
حتی اگر تنها قیمت دلار را برای جبران کسری بودجه از 900 به 1250 تومان افزایش دهیم، (و اجرای هدفمند کردن یارانه ها را به زمان دیگری موکول کنیم)، این رشد حدود 30درصدی قیمت همانند یک شوک منفی قوی به اقتصاد کشور وضعیت مالی دولت را از آنچه که هست بدتر خواهد کرد. به عبارت دیگر، افزایش قیمت دلار به هدف جبران کسری بودجه، حتی به عنوان یک مسکن نیز مخرب است و دولت تنها تصور می کند که می تواند از این طریق از کسری بودجه رهایی یابد در حالی که در عمل خواهد دید نتیجه ای غیر از این عایدش خواهد شد.
نکته اساسی آن است که روش های کسری بودجه در این باره تجربه شده و کشورهای مختلف با بحران هایی مانند ایران مواجه شده اند. روش هایی که این کشورها در پیش گرفته و موفق به جبران کسری شده اند عمدتاً بر ایجاد انضباط مالی دولت استوار بوده است. انضباطی که در گام اول بر کاهش هزینه ها و در گام بعدی افزایش درآمدها مبتنی بوده است. اما اینکه چرا دولت کمتر از اصول علمی و تجربه شده موجود استفاده می برد، سوالی است که کمتر می توان پاسخی برای آن یافت.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....