چرا باید دروغ بگوید پیرمرد؟ وقتی همه زندگیاش را گذاشته بود پای تعزیهخوانی برای امام حسین(ع) و اهلبیتش؟ قصه عاشورا را با خودش تا فرانسه هم برده بود. تا جشنواره آوینیون پاریس. آنجا هم کلاه هشتپر قرمزرنگ سرش گذاشته بود و شده بود شمر تا قصه قساوت او را برای فرنگیها بخواند. آنجا هم از چشم خیلیها اشک گرفته بود. ازش پرسیدم به نظرت چرا ما ایرانیها اینقدر امام حسین(ع) را دوست داریم؟ چرا داغش در قلبمان هیچ وقت کهنه نمیشود؟ گفت امام حسین(ع) داماد ماست. داماد ایرانیهاست. مگر میشود آدم دامادش را دوست نداشته باشد؟ گشته بود و کلی نسخه تعزیه جمع کرده بود. نسخههایی که اگر دست او بهشان نمیرسید همه از بین رفته بود. میخواست کتابشان کند، عمرش فرصت نداد. توی آن خانه کوچک، کنار جاده قدیم کرج، هاشم فیاض عشق امام حسین(ع) را جور دیگری برایمان معنا کرد. پیرمرد نشسته بود زیر کرسی، ما هم کنارش نشستیم. پتو که روی پاهایمان صاف و صوف شد شروع کرد. چشمهایش را بست و از امام حسین(ع) گفت. از خاطرات تعزیهخوانیاش. میگفت آن وقتها قبل از این که رضاخان تعزیه را ممنوع کند و چند سالی بعدتر از آن که دیگر تعزیه ممنوع نبود به همه شهرها و روستاهای ایران سرک کشیده، همراه با گروه تعزیهخوانان. همه جا ذکر مصیبت امام حسین(ع) گفته و فاجعه کربلا را جلوی چشم مردم به تصویر کشیده است. مخالفخوان بود، هاشم فیاض.
میگفت همیشه وقتی نوبت سر بریدن امام حسین(ع) میشود، شمشیر را میاندازم روی زمین. گریهام میگیرد. میگفت چند بار از دست مردم کتک خورده باشم خوب است؟ میگفت بعضی وقتها وقتی محرم میافتاد زمستان هیچ کس مرا به خانهاش نمیبرد. میگفتند این شمر ملعون را کجا ببریم؟ بگذار از سرما یخ بزند. میگفت... .
حالا هاشم فیاض هم رفته است. ولی عشق حسین(ع) در قلبهای ما هنوز زنده است. دست خودمان نیست. ظهر عاشورا که میشود انگار چیزی را گم کردهایم. انگار باید به جای مهمیمیرفتیم و یادمان رفته است، انگار کسی صدایمان میکند، کسی که پیدایش نمیکنیم... انگار... .
حالا که اینها را میخوانید برای هاشم فیاض فاتحه بفرستید. جای دوری نمیرود.