مامان خونهس؟ مامان خونهس؟ نگاهش میکنم.
مامان خونهس؟ جوابی نمیدهم. دستم را از قاب در برمیدارم. تا رد شود. دنبالش میروم. بازویش را میگیرم.
با مامان چه کار داری؟ چرا پیرنت پارهاس؟ چرا پیشونیت زخمه؟
چیزی نیست. خوردم زمین.
خوردی زمین یا دعوا کردی؟
نه... جون بابا نه.
پس موضوع چی یه؟ چرا کیفت رو زیر تخت قایم کردی؟
کیف من نیست. امانته...
از کلمه امانت پشتم میلرزد. با کف دست میکوبم روی پیشانیم. نزدیک است که بیفتم. پشتم را به دیوار میچسبانم.
صدای کوبیدن در میآید. مادر فریاد میزند: «یکی این در رو واکنه تا از پاشنه نکنده.»
در را که باز میکنم عمه خودش را میاندازد تو. چادر از سرش میافتد زمین. روی پله حیاط مینشیند. مشتش را به سینه میکوبد و با گریه میگوید: «گرفتن. همه شونرو گرفتن. صدا میزند داداش ... بیا که بچهام از دست رفت.»
پدر پا برهنه از اتاق به حیاط میدود. مادر قاشق به دست از مطبخ بیرون میپرد. من تند تند شانههای او را میمالم.
از حرفهای عمه میفهمم که قرار بوده مخالفان در میدان شهرداری دور هم جمع شوند. شهر کوچک است و خبرها زود پخش میشود. پدر انگشتان دست راست را پشت لبش فشار میدهد و انتهای سیبیل بلندش را زیر دندان میجود و زیر لب میگوید: «اصل کاریها هفت سوراخ قایم شدند.»
میپرسم« امانت امانت کی؟»
میرود طرف دستشویی و میگوید: «چن تا ورقهس. استشاده. بیشتر بچههام امضا کردن. حوله را میکشد روی پیشانی. آخ...
میگویم: بیشتر بچهها به گور پدرشون خندیدن. نگفتی امانت کی یه؟
میگوید: گیر دادی باباها... نمیشناسیش. تازه براتو چه فرقی میکنه. میرود توی آشپزخانه و با لیوان چای برمیگردد توی هال. لیوان را روی میز میگذارد و ولو میشود روی مبل.
میروم طرفش. یقهاش را میگیرم. از روی مبل بلندش میکنم و میگویم: برای من چه فرقی میکنه...؟ برای من چه فرقی میکنه؟ من همه چیزم را بالای این ندانمکاریها دادم. حالا نوبت توئه؟
پنج سال از خسرو بزرگترم رگ غیرتم به جوش آمده. حسابی میترسم، اما چارهای هم ندارم. با عجله کتم را میپوشم. هنوز از در نزدم بیرون که مادر دنبالم میدود.
تو کجا...؟ نمیبینی بگیر و ببنده؟
میگویم: «نترس مواظبم.» به تاخت خودم را تا نزدیکی میدان شهرداری میرسانم. پشت دیوار باغ [عظیمیها] کمین میکنم. سراسیمه میدود. نزدیکم که میرسد، دستهایم را دور شانهاش گره میزنم. اول تقلا میکند. وقتی برمیگردد و مرا میبیند آرام میگیرد.
صدای بلند نفسهایش نگرانم میکند. از بالای دیوار به درون باغ میپریم و از آنجا به خیابان پشتی. نگاهش می کنم. سعی دارد دکمه بالای یقه را باز کند. دسته کاغذ را از توی سینه بیرون میآورد و نفس زنان میگوید: «این امانته برام نگه میداری؟» لحظهای میایستم. به صورت عرق کردهاش نگاه می کنم. میگویم: «خجالت بکش مرتیکه... بدو تا چوب تو آستینمون نکردن.» کاغذها را به درون یقه میاندازد. تا خانه یک نفس میدویم.
چشمهای ارشیا گشاد میشود. انتظار این همه خشم را ندارد. آهسته مچ دستهایم را میگیرد و از دو طرف یقهاش پایین میآورد و میگوید: «به خدا بابا بیخود نگرانی.» میپرسم: «چرا زخمیای؟»
میگوید: دانشگاه شلوغ بود. مامورا ریختن و چند نفری رو هم بردن.
لرزش زانوهایم را نمیبیند. صدای کوبیدن قلبم را به دیواره قفسه سینه نمیشنود.
با لگد به در میکوبم. هنوز مچ دستش را محکم گرفتهام. پدر در را باز میکند. پشت سر پدر عمه با چشمهای ورم کرده و موهای پریشان ایستاده. کنارش مادر با لبخندی به پهنای صورتش مرا نگاه میکند. دست میگذارم پشت شانهاش و او را هل میدهم به درون. در مقابل نگاه پرسشگر پدر میگویم: «یه دقیقه صبر کنید. من الان مییام و همه چیز رو میگم. با عجله او را به اتاقم میبرم. چمدان را از زیر تخت بیرون میکشم. کاغذها را از یقه پیراهن در میآورد. زیر لباسها پنهان میکنم.
دستم را میگذارم روی شانهاش و فشار میدهم بطرف پایین و میگویم بگیر بشین. درست بگو ببینم چه کردی؟
میگوید: «گفتم که... دانشگاه شلوغ بود. مامورا ریختن و... یه عده رو هم بردن.
دیگه...
شانهاش را بالا میاندازد و با اعتراض میگوید: «دیگه همین... چه میدونم. بیخودی به ما تهمت زدن. برامون اسم گذاشتن. اغتشاشگر.» میگویم: «اگه کاری نکردین برا چی در رفتین؟»
با عصبانیت از جایش بلند میشود و روبهرویم میایستد. میگوید: «بابا آقا... خب اگه مونده بودیم که حالا... نگاهش را میاندازد پایین و زیر لب میگوید: «اگر چه مرتضی میگه اسامی همه رو دارن.»
دستم را روی شانهاش فشار میدهم و میگویم: «بشین. نمیخواد رگ گردنت رو برا من کلفت کنی. هنوز خبر نداری که چه گندی به خودت زدی. فقط به خودت هم نه.»
خوشحالم از این که اوضاع کمی آرام شده. خبر ندارم که ردم را گرفتهاند و زیر نظر هستم. سه هفته بعد بیسر و صدا خسرو را از طریق واسطه اول به ترکیه و از آنجا به پاریس میفرستند.
یک ماه بعد مرا به جرم همکاری با کمونیستها به زندان و از آنجا به زابل تبعید میکنند.
انگشتانم را دو طرف شقیقهام فشار میدهم تا دردش آرام بگیرد. دنبال راه چارهام. سکوت سنگینی فضای اتاق را پر کرده. یک باره از جایم بلند میشوم. گوشی تلفن را بر میدارم. صدایم را که میشنود مثل همیشه طلبکار است. با خنده و لودگی میگوید: «هیچ معلومه کجایی؟ قوم و خویشی به درک. نمیگی یه حالی از رفیق قدیم بپرسم؟»
میگویم: گوش کن خسرو میتونی یه سری به من بزنی. کار واجبی باهات دارم.
میگوید: نگرانم کردی طوری شده؟
میگویم: حالا تو بیا صحبت میکنیم. پای تلفن نمیشه.
میپرسد: «بعد تعطیلی مطب، ساعت 8 خوبه؟» میگویم: «منتظرم.»
زنگ را که میزند هر دو از روی مبل میپریم. در را که باز میکنم نگاهش از من به ارشیا که پشت سر من ایستاده و از ارشیا به من میگردد.
چی شده نکنه بانو... .
بانو حالش خوبه. بیا تو تعریف میکنم.
نگرانیاش طولی نمیکشد.
این ریختی که شماها هستین گمان نمیکنم تعریفی در کار باشه. هر دو ضربه فنی شدین. حالا از کی؟
هنوز جوابش را ندادهام که رو میکند به ارشیا و میپرسد:
ببینم عمو دانشگاه در چه حاله؟ از دختر مختر چه خبر؟
با دلخوری میگویم: اینا چیه میپرسی؟ مگه نگفتم کار واجبی دارم.
روی صندلی جابهجا میشود و میپرسد: «موضوع چیه؟.»
هر چی که شنیده بودم از اول تا آخر برایش میگویم. به چشمهایم خیره است. گاهی هم نگاهی به ارشیا میکند. حرفم که تمام میشود از جا بلند میشود و رو به ارشیا میگوید:
مرد حسابی... خجالت نمیکشی این پدر بیچاره رو به دردسر میاندازی؟ زیر لب میگویم: «این پدر بیچاره عادت داره.»
ارشیا براق نگاهش میکند. میانه را میگیرم و میگویم: «حالا که شده بگو چه کار کنیم؟ شنیدم که تو توی دم و دستگاه آشنا داری. ببین میتونی یه جوری قضیه رو ختم به خیر کنی؟.»
دستی روی چانهاش میکشد و میگوید: نه بابا کدوم آشنا... این روزها آشنا فقط جیبه. سعیام رو میکنم، اما قولی نمیدم.
نگاهش میکنم. خطوط کراواتش چه هماهنگی با رنگ پیراهنش دارد. از وقتی که آمده بوی ادکلن فرانسوی فضای خانه را پر کرده.
چقدر با اون روزها فرق کرده. اون روزها که دستش میان دست من میلرزید و به دنبال جای امنی همراهم میدوید. بعد از 10 سال برگشته. به استقبالش میروم. از توی آینه به زن فرانسویاش نگاه میکنم و بعد به او که کنارم نشسته.
یادت مییاد میگفتی ایدئولوژی ما یعنی برابری. یعنی تقسیم مساوی همه چیز بین همه.
میخندد و میگوید: «ول کن بابا گور پدر لنین.»
میخندم: و میگویم این یکی را از کجا آوردی . از توی آینه به پشت اشاره میکنم. این بار غش غش ومیخندند میگوید: تحصیلکردهاس. بیشتر از منم پول درمییاره.
میگویم: عجب... پس این بیپولییه که فکر مساوات رو تو سر همه میندازه.
ارشیا تا دم در بدرقهاش میکند و برمیگردد کنارم میایستد. نگران است میدانم. دستی به سرش میکشم و میگویم: برو بخواب تا فردا یه فکری میکنیم.
روی مبل هال میافتم. با صدای کلید از جا میپرم. بانوست.
هنوز نخوابیدی؟ منتظر من بودی؟
سری تکان میدهم.
خواهرت چطور بود؟
گله کردن که چرا نیامدین.
میگوید و به اتاق خواب میرود.
نزدیک ظهر است که زنگ میزند. از بیتفاوتی صدایش میفهمم که خوشخبر نیست.
رحیم جان من واقعا متاسفم. به هر کی رو میندازم نمیشه. فعلا که شکر خدا خبری نشده. ببین میتونی کارش رو درست کنی بفرستیش اون ور... .
ناراحت میشوم،جوابش را نمیدهم. گوشی را محکم سر جایش میگذارم.
مهرام بهین