نسرین عزیز از پشت هیچستان نامهات رسید. خوشحالم که توانستهای بالاخره بر احساساتت غلبه کنی یا بهتر بگویم آنها را مدیریت کنی. دوست خوبم ترس از عدم موفقیت تنها مختص تو نیست، مربوط به همه انسانها میشود. اتفاقا خیلی وقتها همین ترس باعث پیروزی است به شرط اینکه تو از این ترس انگیزهای درست کنی که باعث شود بهتر و کاملتر کارت را انجام دهی. اگر قرار باشد این ترس جلوی تو را بگیرد یا تو را از ادامه راه منصرف کند بزرگترین ضربه را خودت زدهای. گفتهای گذشته آزارت میدهد. من فکر میکنم بزرگترین مشکل ما ایرانیها و بهخصوص نسل سومیها این است که فقط بهگذشته فکر میکنیم یا غرق در اندوه گذشتهایم یا در هراس آینده. به خاطر همین اکنون و حال را با کمال تاسف از دست میدهیم.
نکته ناراحتکننده این جاست که اصلا از این گذشته عبرت نمیگیریم و سعی نمیکنیم از تجربیاتش برای بهتر کردن امروز استفاده کنیم. تو هم متاسفانه داری از این قاعده کلی پیروی میکنی. به جای غبطه خوردن به دیگران و این که چرا مثل آنها رفتار نکردی بهتر است به خودت بیایی و خودت را به آنها برسانی، اما درباره دوستت نمیتوانم پاسخ روشنی به تو بدهم چون از مشکل او خبردار نیستم. پرسیدی چرا ما انسانها با وجود عمر کم و فرصت کار کردن کم باید کسانی را دوست بداریم و حتی عاشق شویم که ممکن است دوستداشتنشان عبث و بیهوده باشد و وقت مفید را از ما بگیرد؟ من در جواب تو فقط میتوانم یک چیز را بگویم: همین دوستداشتن عبث بخشی از زندگی است، خود زندگی است! نه بیشتر، نه کمتر. اگر این چیزها نباشد که زندگی شکل نمیگیرد.
اشکال ما همین جاست. اشکال ما این است که زندگی را از وقایع روزمره آن جدا میکنیم. در صورتی که نباید چنین باشد. به هرحال امیدوارم جوابم برای تو قانعکننده بوده باشد. منتظر نامههای بعدیات هستم.
خب شترگاوپلنگیها، ما برویم تا کلمات مان از این ستون تنگ و تاریک سرریز نکردهاند. پس تا هفته بعد درود و بدرود. به یاد پاییز باشید که گذشت و زمستان را سلام بگویید، گرچه: «سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت/ سرها در گریبان است...»
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)