جزیرهای در مرداب از اراک: یکی از آفتهای زندگی ما روزمرّگی است. صبح تا شبِ بیشتر ما بدون هدف مشخص، بدون تفریح سالم یا هیجان تازه سپری میشود و هر روزِ اکثر آدمها مثل دیروزشون میمونه (یعنی حتی بدتر از دیروزشون هم نیست!!) ولی اصلا برای حلّش دنبال چارهای نیستیم. کاش روزمرگی از زندگی حذف میشد...
رحیم طاهری از حسنآباد فشافویه: ...فکر خوبیه که تصمیم گرفتید عکس بروبچههای نویسنده مطالب استخوندار رو چاپ کنید... مطمئنم با عملی کردن این تصمیم، دیگه سرت رو هم نمیتونی بخارونی! حُسن این طرح اینه که اقلاً مخاطبین بسیاری مثل من که یخده پنجزاریشون هم کجه میفهمیم کسی که مطلبش چاپ میشه مَرده، زنه، بچهس، یا چی؟ به جون خودم من تازه فهمیدم که «نشمیل نوازی» مرد نیست!! البته تقصیر خودته که واضح پاسخ نمیدی. مثلا اونجایی که در پاسخ به محمد صالحیپور گفتی: از من میشنوی تو هم از این به بعد ننویس «حقوق دیگران رو رعایت کنید» بنویس «حقوق دیگران رو رعایت کنید»، به جون خودم 6 تفاوتِ 2 تصویرِ خانه شکوفهها رو پیدا کردم اما تفاوت حرف آخر صالحیپور رو با حرف شما پیدا نکردم! میبینی؟ فسفر مغزم کم شده...
آییاییاییای!! دس رو دلم نذار که خونه (خونهای که توش ساکن میشن نه هااااا، اون که رنگش قرمزه و خونه، اون یعنی!!) اینجا ما یه جوابی میدیم، بعد برای درست کردن ابرو، گرفتار حذف و اضافات میشه و یهو میبینیم بعد از چاپ، چش جوابه دراومده!! «حقوق دیگران رو رعایت کنید» دوم، «رعایت کنم» بود که تو یه همچی ماجراهایی دقمرگ شد رفت پی کارش!!
یکی مثل تو: از تو گذشتم و به آرزوهای کوچک و بزرگم رسیدم. برای رسیدن به آنها پلهای زیادی را پشت سر گذاشتم اما وقتی به آخرین پل رسیدم، دلم لرزید و دستانم سرد و چشمانم تبدار شد. نگاهی به پشت سر انداختم و افسوس خوردم که برای رسیدن به تو، همه پلهای پشت سرم را خراب کرده بودم.
گندم 18 ساله از تیر ماه: این بار دیگه شعر نفرستادم. فقط انتقاد دارم. اول اینکه زیر تلگرافخونه بنویسید هر چی چاپلوسی بیشتر، شانس چاپ مطلب بیشتر. اون شعر نبود ولی از علیرضا ماهری شعر بود؟ یا به خاطر اون چاپلوسی...! دوم: این یکی چی؟ اینم شعر نیست؟ «گفت حالت چهطور است؟ گفتمش عالیست.» اگه بگید نه دیگه آخرشید! آخه مال قیصر امین پور است و تا حالا هم هیچکس نگفته شعر نیست. سوم: شعر من را دو تا دکترای ادبیات تحسین کردند اون وقت شما میگید شعر نیست؟ چهارم: بنویسید اگه از یکی خوشم نیاد مطلبش را چاپ نمیکنم و بیخود بهانه نیارید. پنجم: شما حق نداشتید به شعر من توهین کنید. ششم: دیگه نه شعر مینویسم که این قدر توهین کنید و نه صفحهتون برام مهمه. هفتم: اصلا میدونید شعر سپید چیه یا شعر را فقط به غزل قبول دارید؟
اول: به جای نوشتن چنان جملهای قرار شد عکس موهای زبانمان را مبنی بر بیاثر بودن انتقاد یا پاچهخواری در چاپ مطالب بروبچ زیر تلگرافخانه چاپ کنیم؛ مسئول چاپخانه فرمود: ببخشیدااااا اگه قرار به چاپ موهای زبونتون باشه که باید کاغذ کل تیراژ روزنامه رو به اون اختصاص بدیم!! دوم و سوم: ما آخرشیم؟ قبول، شما بگویید که یحتمل اوّلشید! آن دو بزرگوار دکترای ادبیات تأیید خواهند کرد که «است» شعر است؟ «خواهد بود» و «یعنی چه» را چی؟به نظرت «از مصاحب ناجنس احتراز کنید!» شعر است یا جمله معمولی؟ ...نخیر، اینها را حافظ گفته و میتوانید خودتان در دیوانش ببینید. فقط من هم مثل شما یک تکه از کل آن شعارش را انتخاب کردهام! هرچند که با این کار، جناب حافظ و سعدی حتماً دو نفره به خوابم میآیند تا با استفاده از اصل غافلگیری، و بهره مفید از چوبدستی چوپانان زمان خودشان ضربات مهلکی بر جان این جانب نثار کنند! دخترم، باور کن نمیشه آدم یه خط بنویسه و بگه چرا «مقاله» من رو چاپ نمیکنین! میگی نه؟ از همون دو تا دکتر ادبیات بپرس. یه بیت احوالپرسی معمولی به خودی خود و بدون در نظر گرفتن بقیه ابیات، حتی اگه با دستخط رودکی هم باشه بعیده شعر پنداشته بشه. چهارم: ادیب نیشابوری شاعر بود. خیام و عطار نیشابوری هم. از قضا بچه همسایه غار به غار ما نیز!! ولی کدامشان معروفترند و برای کدامشان کنگره و همایش بینالمللی برگزار میشود؟ البته من از بچه همسایهمان که خیلی بانمک است خوشم میآید! ولی هنوز شعرهایش را چاپ نکردهام. پنجم و شیشم: من؟ من؟ من توهین کردهم؟ ای بابا، یقه رو ول کن!! خب اگه اینجوریه (که بعیده) معذرت؛ ببخش به بزرگی خودت. هفتم: علیرضا ماهری وزن رو میشناسه، تفاوت طرح و سبک و قالب رو میدونه، و چه بسا اگه ازش بپرسی بهت بگه: غزل مثل قصیده یه قالب شعریه، اما شعر سپید و کلاسیک سبک شعریاند. به جای ناراحتی، مکعب روبیک اطلاعاتت درباره شعر رو درست کن تا امکان بهانهگیری هر بهانهگیری مثل این پاسخگوی بیسواد رو بگیری؛ چه ازت خوشش بیاد چه نه، اینجوری مطمئن باش موفقتری.
فرهاد ممیپور: دیگه خسته شدهم. آخه مگه من بچهم؟ هر کاری میکردم اونم نظر میداد. نمیدونم چی شد که سرش داد زدم. اول فکر کردم راحت شدم اما بعد دیدم دلش رو شکوندهم. حالا یهجورایی بهش احتیاج دارم اما اون دیگه پیشم نیست. آخه کی با پدرش این کارا رو میکنه؟