حالا به این جملهها دقت کنید: «افسرده نیستم، ولی اول صبح که از خواب پا میشم، حس انجام دادن هیچ کاری نیست»، «میدونم خیلی کار دارم ولی نمیتونم حتی یکیشون رو انجام بدم»، «دوست دارم کارام جلو بیفتهها ولی از اون طرف هم اگه حسش نباشه، دلم میخواد تمام روز رو توی رختخواب بمونم.»
نمیتوانید بر حس «هیچ کاری نمیکنم، همینی که هست خوبه»تان غلبه کنید؟ برایتان سخت است که از جایتان بلند شوید و به اصطلاح خودمان بجنبید؟ هنوز زندگی آنقدر بهتان فشار نیاورده که مجبور باشید کارهایتان را انجام بدهید؟ یا شاید هم زندگی آنقدر روی گردهتان سنگینی میکند که فکر میکنید بهتر است همین حالا همه کارهایتان را رها کنید و رخت خواب را به همه چیزهای دیگر ترجیح بدهید؟
اگر پاسختان به همه این سوالها مثبت است باید بگویم اصلا خودتان را جزو دسته آدمهای خاص طبقهبندی نکنید. شما فقط تنبلید. بله به همین راحتی. شما مثل میلیونها انسان در سراسر دنیا به آفت تنبلی دچارید و چارهاش فقط پیش خودتان است. البته اگر به آن، به چشم یک مشکل نگاه میکنید. وگرنه که زندگی به کامتان است و سفارش من این است که تا زمانی که از تنبلیتان خسته شوید، به همین شیوه به زندگی ادامه بدهید، اما اگر خسته شدهاید، اگر میخواهید تکانی به خودتان بدهید و راه دیگری را امتحان کنید باید بگویم باز هم همه چیز به خودتان بستگی دارد، اما مرا تا پایان این نوشته همراهی کنید. شاید بتوانیم راهی برای رهایی پیدا کنیم. شاید هم نتوانستیم. انتظار معجزه که از من ندارید؟
ممکن است واقعا نخواهید با زندگیتان تا این اندازه سرسری برخورد کنید. ممکن است بیشتر کارها را، در حالی که میل به انجامشان دارید عقب بیندازید و در انجامشان این پا و آن پا کنید، طفره بروید و خلاصه به هزار و یک دلیل انجامش ندهید، اما گمان نکنید این راه آسانتری است. تصور این که با انجام ندادنش، راه سادهتر را انتخاب کردهاید تصوری سادهلوحانه است. اگر خوب به زندگی خودتان نگاه کنید، کمتر روزی میگذرد که نگویید «میدانم باید انجامش بدهم، اما باشد برای بعد.»
آیا دارید به شغلی که دوستش ندارید و میدانید که امکانی برای رشد و پیشرفت ندارد ادامه میدهید؟ آیا اصرار بر حفظ روابطی که نابسامان شده است دارید؟ متاهل یا مجرد ماندن فقط به امید این که اوضاع بهتر خواهد شد؟ آیا منتظر میمانید تا اوضاع خود به خود رو به راه شود؟ آیا سیگار کشیدنتان را ترک نمیکنید فقط به این دلیل که به خودتان میگویید «هر وقت آمادگی داشتم ترک میکنم» در حالی که میدانید به تعویق انداختنش به دلیل تردیدی است که نسبت به توانایی خود دارید؟ تصمیم به شروع رژیم غذایی مناسب را به فردا یا هفته بعد موکول میکنید؟ البته چون «به تعویق انداختن» از رژیم گرفتن آسانتر است، میگویید «فردا رژیم میگیرم»؛ فردایی که هیچ وقت نخواهد آمد؟
خستگی و بهانه، احساس کسالت و ملال و مریض شدن، خود فریبی و فرار از قبول مسوولیت دلایل نانوشتهای برای تنبلیاند. عقب انداختن هر کاری به شما امکان میدهد تا از فعالیتهای ناخوشایند فرار کنید. از راه خود فریبی میتوانید احساس آرامش کنید، مسوولیت را از دوش خودتان برمیدارید و به دیگران و عوامل بیرونی نسبت میدهید. ابراز همدردی دیگران و دلسوزی شخص خودتان را جلب میکنید تا به خاطر احساس اضطراب شما که ناشی از انجام ندادن کارهایی است که نتواستهاید بکنید همیشه دلسوزتان باشند. بس کنید. همین جا تمامش کنید.
بنشینید و شروع به انجام کاری کنید که به تعویق انداختهاید. سخت است میدانم، اما راهش همین است. انجامش بدهید. همین که تعلل را کنار بگذارید، دست زدن به کار دلخواه را به احتمال زیاد دلپذیر و لذتبخش میبینید. حتی اضطرابی که رهایتان نمیکند هم دست از سرتان بر خواهد داشت.
کتابهای آنتونی رابینز همین جاست که میتواند کمک حالتان باشد. کسی نمیفهمد. مطمئن باشید. یکی از کتابهای آنتونی رابینز یا کسی شبیه به او را دست بگیرید و دستوراتش را مو به مو اجرا کنید. باور کنید برای آدمهای ناامیدی که میخواهند امیدوار باشند معجزه میکند. البته روانشناسان با آنچه در کتابهای عامهپسند موفقیت تبلیغ میشود، موافق نیستند. کتابهای موفقیت میگویند، به خودتان بگویید: «من باید این کار را انجام دهم» تا آن کار انجام بگیرد، اما روانشناسان میگویند استفاده از کلماتی مثل باید باعث میشود که ما به خاطر انجام ندادن کار بیشتر احساس گناه کنیم؛ یعنی ما با کلمهای مثل باید، انجام یک کار ساده را تا حد رعایت یک ایدئولوژی یا عملی اخلاقی بالا میبریم. بالا بردن ارزش یک کار همان و سختتر شدن انجامش همان و تنبلی بیشتر به خاطر کار سختتر همان! همه راهها به رویتان بسته شد نه؟ ببینید، اصل قضیه همان است که گفتم. «همه چیز به خودتان بستگی دارد.»
تصمیم بگیرید که تا لحظه خوابیدن خسته نشوید اجازه ندهید که خستگی یا بیماری، وسیلهای برای فرار از کار یا به تعویق انداختن آن شود. اگر دلتان میخواهد دنیا تغییر کند، شکوه و شکایت نکنید. کاری بکنید به جای این که لحظات خود را با انواع نگرانیهای اختلالآمیز نسبت به کارهای عقب مانده بگذرانید، با این نقطه ضعف فلاکت بار مبارزه کنید و همیشه در لحظه حال زندگی کنید. یک فرد عملکننده باشید، نه آرزوکننده یا امیدوار یا انتقادکننده.
از «ابلوموف» چه میدانید؟ رمان خواندنی است. چاپ جدیدش را که تازگیها بیرون آمده دیدهاید؟ مترجم فوقالعادهای هم دارد. سری به خیابان انقلاب بزنید و کتاب را بخرید. یک جورهایی شرح حال همه شماهایی است که از تنبلی دارید دیوانه میشوید. البته نه بشدت او، اما هر کداممان ابلوموفهایی در وجود مان داریم که رهایمان نمیکنند.
راههای زیادی برای غلبه بر تنبلی وجود دارد، اما برای امتحان کردن هر کدام باید تنبلی را کنار گذاشت. سخت شد، نه؟ همین است. باید یک بار هم که شده این تنبلی لعنتی را کنار بگذارید. آن هم فقط برای امتحان کردن راههای کنار گذاشتن تنبلی! به یک بار امتحان کردنش میارزد، نه؟
سری که به کتابهای روانشناسی بزنیم، دلایل عجیب و غریب، اما سادهای را برای تنبلی آن تو پیدا میکنیم. روانشناسان تکاملی معتقدند تنبلی ریشهایتر از این حرفهاست. آنها میگویند تمام پدیدههای ذهنی بشر که نشانهای از «بیفعالیتی»، «ساکن بودن» و «انفعال» دارد میتواند به یک دلیل واحد رخ دهد. آنها پای اجداد ما را وسط میکشند. این که اجداد محترمان در زمانهای مشخصی از سال هیچ کاری نمیکردند تا انرژیشان را برای فصلهای دیگر سال ذخیره کنند. آنها ریشه تنبلیها وافسردگیهای انسان مدرن را در این طرز فکر اجدادمان میدانند.
اما گروه دیگری از روانشناسها هستند که ریشه همه این تنبلیها را به همان قضیه «دقیقه نود» مربوط میدانند. این که ما همیشه منتظر لحظهای میایستیم که دیگر هیچ چارهای نداریم و باید همه چیز را در همان دقیقه آخر حل و فصل کنیم. به نظر آنها در این نوع از تنبلی، رگههایی از خودآزاری روانی وجود دارد. در واقع ما به خاطر این کار خودمان را زجر میدهیم، اما ناخودآگاه از این رنج لذت میبریم. روانکاوها برای حل این مشکل راهحلهای طولانیمدت دارند. آنها میخواهند شما را از لحاظ روانی آنالیز کنند، تا معلوم شود که کی و کجا این خودآزاری روانی را در خود پرورش دادهاید. برای این که بفهمید آنها چه راه حلی دارند لطفا به مطب یکیشان مراجعه کنید. ما که روانکاو نیستیم.
حال و حوصله نداریم! این یکی از شایعترین دلیلها یا بهتر بگوییم، توجیههای ما برای تنبلیمان است. این تصور که بهتر است بگذاریم کارمان را با انگیزه انجام دهیم، همیشه پیشزمینهای برای تنبلی است. ما به یک داستان اساطیری نهچندان درست خودمان را آویزان میکنیم، که میگوید: «اول انگیزه، بعد عمل» اما آیا واقعا درست است؟ اگر به ما باشد که برای هیچ کاری انگیزه نداریم. بیایید کمی این افسانه را دستکاری کنیم و به یک تعریف درستتر برسیم. چند بار برایتان پیش آمده که کاری را بیهیچ انگیزهای شروع کردهاید و نهتنها در آن موفق شدهاید بلکه به انگیزههایی دست پیدا کردهاید که بقیه زندگیتان را هم تحت تاثیر قرار داده است؟ بهتر نیست کارمان را آغاز کنیم و بعد انگیزههایمان را بسازیم؟ همیشه علاقه نیست که ما را به کاری وا میدارد، گاهی آشنایی بیشتر با یک فعالیت و کشف تواناییهای فردیمان در انجام آن کار، ما را به فعالیتی علاقهمند میکند.
گاهی هم کمالگرایی بلای جانمان میشود. آدمهایی که شخصیتی کمالگرا دارند، میخواهند کارشان را به بهترین و کاملترین نحو انجام دهند. برای آنها همه چیز یا خوب خوب است یا بد. همین باور باعث میشود که اگر فکر کنند کارشان، کسر و کمبودی خواهد داشت، آن را به تعویق میاندازند تا زمانی که بتوانند به بهترین نحو انجامش دهند. خیلی جالب است؛ تنبلی میکنیم چون میخواهیم کارهایمان عالی باشند!
از شکست میترسیم. نه نگویید. با خودتان روراست باشید. عدهای از ما میترسیم که همه چیز را خراب کنیم و همه مسخرهمان کنند. ترس ما بیشتر از آن که به قضاوت دیگران برگردد، به قضاوت خودمان در مورد تواناییهایمان برمیگردد. میترسیم از این که از خودمان ناامید شویم. خیلی کارها را نمیکنیم که بعدا بتوانیم به خودمان بگوییم انجامش ندادم چون نمیخواستم، اما آیا واقعیت این نیست که انجامش ندادیم چون میترسیدیم؟ خیلی چیزها را از خودمان برای همین ترس از شکست دریغ میکنیم.
ببینید، خیلی سادهتر از این حرفهاست. فقط لازم است دست به کار شویم. انجامش بدهیم. باور کنید ماه و فلک هم به کمکمان میآیند. فقط کافی است ازشان کمک بخواهیم. دریغ نمیکنند. بلند شوید. همین حالا. آهان. همین است. نتیجهاش را به ما خبر بدهید. انجامش دادید؟