از جنس بلور

کد خبر: ۲۲۵۲۷۹

اما به جاش بلند می‌شم توی سماور آب می‌ریزم و روشنش می‌کنم. اتاقو گردگیری می‌کنم. قاب عکس‌هارو طوری می‌چینم که وقتی ساعت‌ها بی‌حرکت می‌شینه اونجا، اون گوشه و خیره می‌شه به یه نقطه، جلوی چشمش باشن. اون عکس با سربند قرمزو از همه بیشتر دوست داره. همونی که دستشو بالا گرفته، انگشتاشو به شکل هفت باز کرده و داره تو دوربین می‌خنده. همه اونایی هم که کنارش وایسادن با لباس‌های خاکی و سربند، دارن می‌خندن.

شیشه‌ها رو پاک می‌کنم. خوراک لوبیا بار می‌ذارم که دوست داره. از آسایشگاه که برمی‌گرده همیشه گرسنه است. اول می‌برمش حموم. سرشو می‌شورم، پشتشو محکم لیف می‌زنم. دمپایی‌هاشو جلوی پاش جفت می‌کنم. حوله رو می‌اندازم روی دوشش. بعد هم یه لیوان شربت به لیمو براش می‌یارم تا خستگیش در بیاد. نه حرف می‌زنه، نه می‌خنده، نه نگام می‌کنه ولی می‌دونم که خوشحاله. تو چشماش می‌خونم.

مادرم زنگ می‌زنه. یه بار دو بار، ده بار، نگرانه. وقتی برمی‌گرده خونه همیشه نگران می‌شه. تند تند زنگ می‌زنه. گوشی رو که برمی‌دارم می‌گم خوبم، خوبم به خدا. بغض نمی‌کنم. گریه نمی‌کنم . این زندگی لایق تو نیست. تو آدمی نه حیوون. فقط می‌گم خوبم، کرامت هم خوب شده. حالا همه چی خوبه. می‌گه تو شدی گوشت زیر مشت. دیگه بسه، بالاخره قانونی هست. حق و حقوقی هست. نمی‌گم که قانونو می‌دونم. حق و حقوقمو می‌دونم ولی آخه بین ما دو تا یه قانون دیگه‌اس. قانونی که هیچ‌کس اونو ننوشته. تو هیچ کتابی هم پیدا نمی‌شه. قانون ما از یه جنس دیگه‌اس، یه طور دیگه‌اس. اونوقتا کرامت می‌گفت عشق. از زیر قرآن که ردش می‌کردم گوشه چادرمو روی چشماش می‌ذاشت و می‌گفت ایثار. اما حالا هم عشقه هم ایثار هم یه چیزی بالاتر از اینا. یه چیزی خیلی بالاتر.
نمی‌گم اگه بگم داد می‌کشه. عصبانی می‌شه. مثل اون دفعه که اومده بود خونمون برای بچه یه کم لباس بیاره.
کبودی زیر چشممو که می‌بینه عصبانی می‌شه سر کرامت داد می‌کشه که آدم مگه زن حامله رو کتک می‌زنه؟ هر چی می‌گم صورتم خورده به در باور نمی‌کنه. شناسنامه‌مو برمی‌داره. بزور چمدونمو می‌بنده و راه می‌افته. اونوقت کرامت هم عصبانی می‌شه. بهش حمله می‌کنه. خودمو می‌اندازم وسط. مشت می‌زنه تو پهلوهام تو شکمم، خیس عرق می‌شه. هی مشت می‌زنه، مشت می‌زنه. مادرم جیغ می‌کشه. همسایه‌ها می‌ریزن مادرمو از اونجا می‌برن. کرامت نمی‌ذاره برم بیرون. درو روم قفل می‌کنه. تکیه می‌دم به در. چشام سیاهی می‌ره. همون‌ جا می‌افتم رو زمین. خون از زیرم راه می‌گیره. کسی نیست لباس‌های بچه‌رو برداره تا خونی نشن. هیچ‌کس نیست. کرامت اون همه خونو که می‌بینه حالش بد می‌شه. خودشو می‌زنه و گریه می‌کنه. بعد به پام می‌افته. گونه‌های خیسمو می‌بوسه. مو‌های بهم ریختمو نوازش می‌کنه. کرامت دوستم داره. هنوزم دوستم داره.

آب‌ جوش اومده. چای دم می‌کنم. چند تا دونه هل توش میندازم. کرامت بوی هل رو خیلی دوست داره. وقتی اون همه قرصو می‌خوره عطش داره. همیشه عطش داره. آب می‌‌خواد، داد می‌زنه، ضجه می‌زنه. آب که براش می‌یارم نمی‌خوره. انگشتشو با التماس رو به قاب عکس‌ها می‌گیره و می‌گه بچه‌‌ها تشنه‌ان، تشنه‌ان، قمقمه‌هاشون خالیه، دو روزه هیچ‌کدومشون آب نخوردن.

می‌گم می‌دونم، می‌دونم. لیوانو پرت می‌کنه. می‌‌خوره به دیوار. بعد می‌زنه زیر گریه و می‌گه تو که اونجا نبودی. تو که ندیدی چه صحرای محشری بود، بعد صداشو بلند می‌کنه و می‌گه میدونی محاصره شدن یعنی چی؟ می‌دونی فشنگ نداشتن یعنی چی؟ می‌دونی تشنه موندن یعنی چی؟ و من فقط می‌گم می‌دونم می‌دونم.

دستشو می‌ذاره روی سرم و نوحه می‌خونه. سرشو هی تکون می‌ده و بلند بلند می‌خونه. کف دستش داغه. خوشم می‌یاد. همین‌طور می‌شینم تا وقتی خسته بشه و دیگه صداش درنیاد. بعد دستشو می‌بوسم و باز می‌گم می‌دونم کرامت‌جان. همه چی‌رو می‌دونم.

تلفن زنگ می‌زنه. جواب نمی‌دم. می‌رم کنار پنجره بیرونو نگاه می‌کنم. بچه‌های همسایه دارن تو حیاط می‌دون. از این سرتا اون سر حیاط هی می‌دون. دوست دارم وقتی دنبال هم می‌دون و می‌‌خندن تماشاشون کنم. با کاغذ براشون موشک درست می‌کنم و می‌اندازم پایین. سرشونو بلن نمی‌کن نگام کنن. اونا از کرامت می‌ترسن. از خونه‌ کرامت، از صدای کرامت، از زن کرامت، همه‌شون می‌ترسن.

صدای آژیر آمبولانس می‌یاد. ماشین جلوی ساختمون می‌ایسته. بچه‌ها می‌رن تو خونه‌هاشون و موشک‌های کاغذی رو با کفشاشون له می‌کنن. پنجره‌رو می‌بندم. حفاظ‌های آهنی‌شو می‌کشم و قفل می‌کنم. همه چاقوهارو جمع می‌کنم و توی کمد میذارم. صدای کوبیدن عصاش روی پله ها می‌یاد. تق‌تق. پرده‌ها رو می‌کشم. بسته‌های قرصو توی قفسه‌ بالایی پشت ظرف‌ها قایم می‌کنم. قلبم تند‌تند می‌زنه. دستمو به دیوار می‌گیرم. صدای نفسش رو از پشت در می‌شنوم. خس‌خس. یه عالمه زن توی آینه شکسته جلوی در نگام می‌کنن. اشکامو که پاک می‌کنم اونا هم پاک می‌کنن، دست که به موهام می‌کشم اونا هم می‌کشن، می‌خندم اونا هم می‌خندن. بهشون می‌گم، آروم می‌گم: آماده‌این؟ و درو باز می‌کنم.

مهیندخت حسنی‌زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها