در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هنوزم شبا خواب رفتن به ماه رو میبینی، روزا سری به خورشید میزنی، هر شب ستارهها رو از تو باغ آسمون میچینی و به اهل زمین میدی تا هر کسی ستارهش رو بشناسه و هنوزم به هر کی میرسی عمو صداش میکنی. هنوزم دوست داری پروانهها رو صدا کنی. دنیات کوچیکه، خیلی کوچیک، ولی اون رو به هیچکس نمیدی.
اگه اینا رو داشته باشی یعنی دل پاکی داری؛ دلی کودکانه. دلی که هنوزم از اون پرسشهای عجیب و غریب خسته نشده. دلی که دورنگی نداره و همه چیز رو واسه خودش نمیخواد. میخوام بهت تبریک بگم چون یه همچین دلی هیچ جا پیدا نمیشه.
اگه هیچ کدوم از اینا رو نداری، هنوزم دیر نیست. میدونم، هیچکس دل خودش رو بهت نمیده. پس باید دل خودت رو صاف کنی. کار آسونیه؛ فقط باید تو یه شب پُر از ستاره داد بزنی: سهم من از آسمون، یک دل کودکانه است.
شیرین، دختری به یکرنگی زمستان
اینم قصه تنهایی من
اینجا چقدر سوت و کور است. در این شب تیره چگونه راهم را بیابم؟ در میان این درختان کاج برفگرفته، جغدی وحشتزده پر میکشد و گرگی زوزهکشان دنبال رد پا میگردد. نفسم را در سینه حبس میکنم. پاهایم را در بغل میگیرم و انگشتان یخزدهام را لمس میکنم. من همان دختری هستم که رختخوابم پَرِ قو، و دستم در دستان پُر مهر مادر بود. کاش حنا دختری در مزرعه بودم در کلبهای کوچک. کاش کبریتی داشتم در این تاریکی. کاش یک شنل قرمز دور گردنم پیچیده بودم. ای کاش در تنهایی قصههایم، همراهی چون بابالنگدراز داشتم!
اشرفالسادات سیدعلی
هاااااا... مگه نشنیدی که شاعر شیرین سخن با همکاری پاسخگوی تلخزبان!! یه شعر دوجانبه سرودن با این مضمون: عروسک قشنگ من قرمز پوشیده/ تو رختخواب مخمل آبیش خوابیده/ عروسک من، چشمات رو باز کن/ یه خردهای به، اوضااااات نگاه کن!!/ اون بابایی که یککمی لِنگش درازه/ مخچهی پر میخچهی خودته که قدّ پیازه!/ پیازچهی مخچهت رو یککمی آب بده/ یه حالی هم به اون طرز نگاهت بده!! [بنابراین چیییی؟... ما کار و اندیشه، با هم هستیم همیشه... اِوا چی شد؟ خط رو خطه؟... کانال تلویزیون رو دیگه چرا عوض میکنی؟! خیر سرمون داریم شعر میبافیمهاااااا...!]
من کاظم، توجه لازم
به نظر من خیلی از مشکلاتی که جوونهای امروزی دارند، به خاطر کمی توجه یا برعکس، توجه بیش از حد خانوادههاست. اگر خانوادهها به فرزندانشان یه توجه درست و منطقی داشته باشند خیلی از مشکلات الان جوونها حل میشه؛ چون باعث میشه اونها به خانوادههایشان اعتماد کنند و مشکلاتشان را با والدینشان در میان بگذارند. پدر و مادرها هم خوبی و پیشرفت فرزندانشان را میخواهند، پس بدون هیچ چشمداشتی به آنها کمک میکنند و از مشکلات بعدی پیشگیری میکنند. اگه به جوونی توجه نشه اون سعی میکنه با انجام هر کاری توجه دیگران رو به خودش جلب کنه و معمولا دست به کارهای خطا و اشتباه میزنه که گاهی عواقب جبرانناپذیری هم داره.
یه تنها 18 ساله
(شرلوک هلمز رو مأمور کردهم رو زوایای عملی پیشنهاد امتیازدهی، یه بررسی همهجانبه بکنه و احتمالا امتیازدهی رو با گذاشتن چند ستاره راه بندازیم... اما تا هلمز از مأموریت برگرده و نتیجه بررسیهاش رو نشون بده... اووووو...وَه... زمانی میبرهها!)
هی بگیم خنده بر هر دردی دواست
بهبه! سلام علیکم! بفرمایین! شرمندهم نکنید... من یه چند ماهی نبودم اما حالا اومدم جمیعاً ازتون تشکر و قدردانی کنم که به توصیهم در آخرین نامهی چاپ شدهم دقت و توجه کافی کردین و صد البته بهش جامهی عمل پوشوندین. مرسی که این دو صفحه رو از غمخونه به عزاخونه تبدیل کردین!! مرسی عزیزان! یه کف مرتب به افتخار تلاش مثمر ثمر خودتون لطفاً! ...شُلههااااا!!
همینه دیگه. یکی مثل من، تو، او، هی مییایم میگیم آقا غصه نخورید دنیا دو-سه روزه! یکی مثل ما، شما، ایشان، هی مییاد غصه میخوره، به حرف هیچکیام گوش نمیده، دو نفر این وسط شعر میگن، دو نفر دیگه طنز! پاسخگو هم که تقوتق میکوبه تو فرق سر خودش، اینو راهنمایی میکنه، جواب ما رو نمیده، به اون میگه برو شیش هزار بیت شعر حفظ کن... آره دیگه، خلاصه بیایید دست در دست هم دهیم ما نصیحت نکنیم، شما شعر حفظ کنید، اونا طنز بگن، بقیه غصه نخورن؛ که اینجا باز بشه همون صفحهای که با خوندنش خنده رو اون لبای همیشه آویزونمون میاومد... یاللللا... دِ، بدو بچه، تو که هنوز داری آبغوره میگیری؟ اِ... اونو نگاه کن... ای بابا...
صحرا دختری در مزرعه
پاچهخواری!
پاسخگو اومد تو این صفحه و صفا آورد/ چه شانس تُپُل مُپلی رو به ما آورد!/ برای گرفتاریهای این بروبچ/ هزار نکته و حرف مشکلگشا آورد/ برای پای لنگ این بچههای شعرنویس/ برای وزن چَپَل چُلاقشون عصا آورد/ برای کسانی که به سر دارن کلاه گشاد/ برای این مرض بیدوا، دوا آورد/ هر آنکه فکر میکند دروغ میگویم/ خودش بیاد و بخونه که چهها آورد:/ نوید چاپ این شعر بیقافیه را/ برای منِ مفلوکِ بینوا آورد!
شبزده عاشق
مقاوم مثل سوسک
تو یه مجله خوندم که سوسک موجود مقاومیه و میتونه یک ماه بدون غذا زنده بمونه. گفتم بهتره یه آزمایش انجام بدم ببینم واقعیت داره یا نه. یه سوسک رو با کلی بدبختی پیدا کردم و گذاشتمش توی شیشه. هرازگاهی بهش نگاه میکردم ببینم در چه حالیه تا اینکه بعد از دو سه روز مامانم که دیگه حسابی ناراحت شده بود گفت: چرا این بیچاره رو کردیش توی شیشه؟ چرا نمیذاری بره؟ اگه یکی با تو یه همچین کاری کنه خوشت مییاد؟ تا این جمله آخری رو گفت، دلم به حال سوسکه سوخت و ولش کردم تو باغچه... حیف! تازه داشتم یهپا مادام کوری میشدم واسه خودم!
زینب احمدی از بروجن
ببینم... ازش درس مقاومت گرفتی؟ میدونستی از هر موجودی که تو دنیاست میشه یه درس گرفت؟ میدونستی همه مادام کوریها و مادام عینکیها!! یا انواع دیگه دانشمندا از همین دقت و آزمایش روی پدیدههای دنیا به یه جایی رسیدن؟
اعترافات
میخوام اعتراف کنم. میخوام اعتراف کنم ولی این بار، قبل از وقوع اتفاق. شاید اینا رو میگم تا خودم رو یا هر کسی رو که ممکنه فردا یقهم رو بگیره و سرزنشم کنه توجیه کنم. اما هر طور که باشه، میخوام بگم: میترسم... میترسم از فردا. میخوام برای اولین بار بلند فریاد بزنم: دیگه کم آوردم... بدجوری هم کم آوردم. میترسم از فردام که پر از حسرته. الانشم پر از حسرتم. حسرت از چیزی که فردا بهش نمیرسم.
منی که همه عمر تو خواب و در روِیا خودم رو پزشک میدیدم، همه بهم گفتند در رشته ریاضی شانس قبولی بیشتری داری و بالاخره با کلی هقهق خودم رو متقاعد کردم که برم رشته ریاضی ولی از راهنمایی تا حالا، از استرس کنکور و تست و دانشگاه و انتخاب رشته دارم نابود میشم. کنکور واسه من عین مرگه! و هر چی بهش نزدیک میشم احساس میکنم دارم به مرگ خودم میرسم. چون بعضی از معلمام، بیخود و بیجهت ازم تعریف کردن و من تو ذهن پدر و مادرم و بقیه، آدمی شدهم که فرسنگها از من دوره. من هیچی نیستم جز یه کسی که همه عمرش رو واسه دیگرون گذروند. موقع کارنامه دادن، همهش نگران بود که نکنه شاگرد اول نشه و بقیه بفهمند.
موقع انتخاب رشته باید رشتهای رو انتخاب میکرد که بدونه صددرصد تو دانشگاه دولتی، اونم یه رشته دهن پر کن قبول میشه. من باید تو یه رشتهای بهتر از رشته خواهرم و تو دانشگاهی بهتر از دانشگاه اون قبول بشم. میبینی چه بلایی سر من و استعدادهام اومده؟ گور من و آیندهم رو با هم کندن و نشستن به تماشا!
عاطفه شکرگزار
ای بدبین! تاربین! کور! چلاق!
تا حالا شده همه چیزای قشنگ زندگی به نظرت زشت بیاد؟ یا یههو، همه آدمای روی کره زمین نامهربون بشن؟ حتی اون ابر مهربونی که روی تشنگی گلها و درختا میباره، اونم فقط به این دلیل که تو رو خیس کرده؟ شده یکی برای ابراز علاقهش به تو یه شاخه گل هدیه بده و به جای دیدن لطافت گل، به خارهای خشن روی ساقه گل خیره بشی که مبادا بره توی دستت؟ شده؟ واقعاً؟ اگه اینقدر تیره به زندگی نگاه میکنی، پس چه جوری توقع داری از روزگار، خوشرنگترین رنگ خوشبختی و خوشبوترین شادیها رو هدیه بگیری؟ اگه اینطوره، تنها هدیه معلم زندگی به تو، چند ضربه محکم با خطکش روی دستاته. دستات رو بیار جلو... آها... حالا اون یکی... اصلا هر دو دستت رو بگیر بالا، 1 ، 2 ، 3 ...
نشمیل نوازی از بوکان
دنیای بارانی
میخواهم تو را با تمام وجود فریاد کنم اما حنجرهام پر است از بغضهای نشکفته. میخواهم نامت را صدا کنم اما نفس در سینهام حبس شده... کاش میتوانستم دلتنگیهایم را روی تکهای ابر بنویسم تا بدانی که اگر ببارد، باران دنیا را میگیرد.
حسن جعفری باکلانی از اراک
شکفتن یک غنچه
بخوان ترانههای حزنانگیز بیکسیام را، برای من که چون گلبرگی در دستان باد گرفتارم و اکنون، ظلمت شب، برایم روشنتر از روز است. کاش میشد به خواب رفت در قعر دریا. کاش میشد محو شد در روزگاری غریب. کاش میشد ابر شد و به آسمانها رفت و دست در دست خورشید نهاد. میشود خورشید، روزی دستم را بگیرد و با خود ببرد تا اوج؟ من آغاز میشوم با تو، و چون قاصدکی اوج میگیرم و به آسمان میروم. شکوفا شو ای غنچه گلستانم.
گلبرگ (ناهید)
درینگ دریییییینگگگگ! الو؟ ناصر خسرو قبادیانی؟ ها؟ تیمور لنگ؟ نه بابا، با تیمور چُلاقه چیکار دارم من!! گرفته ما رو... گوشی رو بده بزرگترت بااااا، دیگهم دست به تلفن نزن! دِ...! ...الو؟... بَههههه! سامَهلِیک، داش رضاقلیخان مستوفیالممالکِ مندرآوردییییییی...! چطططوری تو باااااا؟ آقا شرمنده بد وقت مزاحم شدیم انگار... این نامه ناهید خانوم اینا رو که فکس کرده بودم، دیدی؟! ...خب؟... اِوا... صدات قطع و وصل میشه... الو؟... هاااااا...؟ چی؟ جملات اونه که قطع و وصل شده؟ یعنی بش بگم متن ادبی این نیست که همییییییین جووووور هر چییییی به ذهنش رسید بریزه رو سینی کاغذ و بگه: ایول، چه چیزی شد...؟ آره؟ خب اینجوری که بهش برمیخوره... میخوام بدونم چهجوری بگم برنخوره؟ از پیاده رو بره نمیخوره؟ ایول... زحمت کشیدی با این راه نشون دادنت...! هان؟ تیز باشه و تغییرات متنش رو ببینه، میگیره؟ الووووو؟!!... اَه... این مخابرات دنیای امواتم یه چار تا آنتن درست حسابی وصل نمیکنه آدم ببینه چی به چیهها!
دوستدار شما... فلانی
...دوست داشتن فراتر از همه زندگی و عشق است. شاید اگر دوست داشتن نباشد، هیچیک از پندهای زندگی را درک نکنی و عشق برایت یک خودخواهی سرد شود و دوست داشتن را هم باور نکنی.
گمنام
تنها در خانه2
یک بار، نامهای رو با عنوان «هیچکی منو دوست نداره» چاپ کردید، منم میخواستم بگم حرفهایی که تو اون نامه نوشته شده، حرف دل منم هست. باور کن خیلی سخته که تو این سن و سال هیچکی بهت اهمیت نده، حتی مادرت. تو گفتی که نباید منتظر دلسوزی دیگران باشی، باید روی پای خودت بایستی؛ اما من که هنوز 16 سالهم تموم نشده احتیاج به محبت و توجه دارم. دوست دارم حداقل مادرم به اندازه یک مورچه بهم اهمیت بده. مادرم بین من و خواهر و برادرام فرق میذاره، به حرفام گوش نمیده، بهم محبت نمیکنه، وقتی حرف میزنم سرم داد میکشه. من تو خونه زیادیام. آخه من، یه دختر 16 ساله چیکار میتونم بکنم؟
فرشته تنها از تهران
عشق پدری
کار هر روزش همین بود. دختر علیل و عقبماندهش رو با ویلچر دورتادور شهر میگردوند. اونقدر با عشق و علاقه این کار رو انجام میداد که جرات نمیکردی فکر کنی چرا نمیبرتش بهزیستی. او سالها بهتنهایی روزهای خودش رو با دخترش پُر کرد، بینیاز از تحسین دیگران.
...چند وقت پیش، بعد از مدتها، دوباره دیدمش اما با ویلچری خالی! دخترک مرده بود اما عشق پدرش به او، نه.
حدیث مطالبی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: