بعد از سلام

بوی خوش شعر

وقتی شکوفه‌ها روی شاخه درختان نشسته باشند و جوانه‌ها در کار سبز شدن، به غیر از چسب(که در هر شرایطی می‌چسبد) فقط شعر (آن هم از همه نوع)و شعر خوانی می‌چسبد.اگر یادتان مانده باشد و بعد از یک سال فراموش نکرده باشید از چند شماره قبل قرار گذاشتیم که هر از گاهی در این ستون برویم سراغ چند شعر از چند شاعر، این هم اولین برگ سبز سال جدید که مزین به اشعار خواجوی کرمانی،صائب تبریزی و رودکی است.
کد خبر: ۱۶۷۴۴۷

  بوی زلف‌

به‌بوی زلف تو دادم دل شکسته به‌باد

بیا که جان عزیزم فدای بوی تو باد 

ز دست ناله و آه سحر بفریادم

اگر نه صبر بفریاد من رسد فریاد   

چو راز من بر هرکس روان فرو می‌خواند

سرشک دیده از این رو ز چشم من افتاد  

هنوز در سر فرهاد شور شیرینست

اگر چه رفت بتلخی و جان شیرین داد 

ز مهر و کینه و بیداد و داد چرخ مگوی‌

که مهر او همه کینست و داد او بیداد   

ببست بر رخ خور آسمان دریچه بام‌

چو پرده زان رخ چون ماه آسمان بگشاد 

ز بندگی تو دارم چو سوسن آزادی‌

ولی تو سرو خرامان ز بندگان آزاد  

گمان مبر که ز خاطر کنم فراموشت

ز پیش می‌روی اما نمی‌روی از یاد   

 ز باد حال تو می‌پرسم و چو می‌بینم‌

حدیث باد صبا هست سربسر همه باد 

 اگر تو داد دل مستمند من ندهی‌

به پیش خسرو ایران برم ز دست تو داد 

برآستان محبت قدم منه خواجو

که هر که پای درین ره نهاد سر بنهاد 

خواجوی کرمانی‌

   خون گریه می‌کند 

 گردنکشی به سرو سرافراز می‌رسد

 آزاده را به عالمیان ناز می‌رسد   

 هرچند بی‌صداست چو آیینه آب عمر

 از رفتنش به گوش من آواز می‌رسد 

 یعقوب، چشم باخته را یافت عاقبت‌

 آخر به کام خویش، نظر باز می‌رسد   

 خون گریه می‌کند در و دیوار روزگار

 دیگر کدام خانه برانداز می‌رسد؟   

 از دوستان باغ، درین گوشه قفس‌

 گاهی نسیم صبح به من باز می‌رسد   

 این شیشه پاره‌ها که درین خاک ریخته است

  در بوته گداز به هم باز می‌رسد 

 آن روز می‌شویم ز سرگشتگی خلاص‌

 کانجام ما به نقطه آغاز می‌رسد 

 صائب خمش نشین که درین روزگار

 حرف  از لب برون نرفته به غماز می‌رسد  

 صائب تبریزی‌

  هجر دوست‌

به حق نالم ز هجر دوست زارا

سحر گاهان چو بر گلبن هزارا

قضا، گر داد من نستاند از تو  

ز سوز دل بسوزانم قضا را   

چو عارض برفروزی می‌بسوزد

چو من پروانه بر گردت هزارا   

نگنجم در لحد، گر زان که لختی  

نشینی بر مزارم سوکوارا 

جهان اینست وچونینست تا بود  

و همچونین بود اینند، یارا 

به یک گردش به شاهنشاهی آرد  

دهد دیهیم و تاج وگوشوارا  

توشان زیر زمین فرسوده کردی  

زمین داده بریشان بر زغارا 

از آن جان تو لختی خون فسرده 

سپرده زیر پای اندر سپارا 

رودکی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها