حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
سرآمد آنها قهرمان اسطورهای شمشیربازی مجار «آدام سورس» بود که به علت یهودی بودن خانواده در بوداپست توسط نیروهای آلمان نازی در اوج سرمای زمستان در محوطه بازداشتگاه اسرا، شکنجه و به دار آویخته شد. فیلم «Sunshine» محصول سال 1999 و به کارگردانی و نویسندگی استبان زابو به بررسی زندگی او و خانوادهاش میپرداخت.
فرزندان افتخار البته به گونهای دیگر و داستانی متفاوت میپردازد. این بار قهرمانان رشته واترپلو، زندگی حرفهای و ورزشیشان در «فرزندان افتخار» به تصویر کشیده شده است.
هر چند که فیلم «کریشتانا گودا» فیدبکهایی به جنگ هم دارد، با این حال «فرزندان افتخار» تنها فیلمی جنگی نیست و عمدتا دارای درامی عاطفی است که اوج عشق و محبت و وطنپرستی افراد را نشان میدهد. رمان «جواستر هاوس» باعث میشود ذهن خواننده (در اقتباس هوشمندانه توسط «اوا گاردوس») به زمان برپایی المپیک ملبورن سفر کند.
در سال 1956 در جریان مسابقات قهرمانی المپیک در ملبورن استرالیا، بازی تیمهای روسیه و مجارستان در رشته واترپلو یک بازی تاریخی نام میگیرد. اگرچه در «سانشاین»، یک شمشیرباز مجاری قهرمان المپیک در زمان جنگ به فجیعترین وضعی کشته میشود؛ اما در فرزندان افتخار میدان جنگ به استخر واترپلو و بازی بین این دو تیم تبدیل گردیده است. اعضای تیم مجارستان به دلایل سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خرده حسابهای بسیاری با قدرت معظم بلوک شرق آن دوران داشتند؛ از این رو حتی در یک میدان ورزشی نیز این خردهحسابها باید به گونهای صاف گردد....
1408
اگرچه 1408 روزهای اولیه اکران با استقبال آنچنان زیادی روبهرو نشد، اما سرانجام توانست مخاطبان خاص خود و علاقهمندان به فیلمهای ژانر ترس و وحشت و ژانرهای معمایی خیالی را راضی کند و نهایتا به فروشی معادل 72 میلیون دلار دست یافت.
تریلر 1408 که در پلانهایی سرشار از داستان فانتزی نیز میبود؛ به روایت زندگی حرفهای و شخصی مایک انسلین نویسنده میپردازد.
نویسندهای جنجالی که کتابهای وحشتناک و ترسناک مضمون اصلی داستانهایش را تشکیل میدادند، اما عمده تفاوت انسلین با دیگر نویسندههایی از این نوع، شرح وقایعی دلهرهآور در داستانهایش بود که او خود بنابر ادعاهای مستدلاش آنها را تجربه کرده بود.
در تریلر 1408 یکی از رویدادهایی که هم در زندگی انسلین تاثیر فراوان گذارده و هم برای او تجربهای متفاوت را حادث میگردد؛ حضور او در هتل دلفین است.
هتلی که اگر چه همواره مسافر و مشتری داشته؛ اما یکی از سوئیتهای آنجا بدجوری بدنام از کار درآمده.سوئیتی با شماره 1408.
در اطاق 1408 هر کس که یک شب اقامت داشته، فردا صبح از این دنیا رخت بربسته و اگرچه هرگز علت آن اتفاقات بر کسی معلوم نشده اما به هر حال دیگر در آن اطاق نحس کسی اقامت نکرده و مدیر هتل سالهاست که چنین اجازهای به کسی نمیدهد. انسلین با اصرار فراوان اجازه مدیر هتل برای یک شب اقامت را دریافت میکند؛ اما آنچه بر سرش میآید؛ هر چند او را تا مرز مردن پیش میبرد؛ اما به هر طریق او با تیزهوشی خاصی (که شامل ارتباط برقرار کردن با بیرون از طریق لپتاپ) جان به سلامت میبرد؛ اما چه اتفاقاتی برای انسلین در آن شب روی داده؟...
چشمانداز کنگو (Congorama)
در فستیوال فیلمهای کانادایی لندن؛ کمدی درام کنگوراما یا همان چشمانداز کنگو برنده جایزه بهترین فیلم گردیده؛ فیلیپه فالاردو نویسنده و کارگردان این فیلم که پیش از یکی 2 سریال تلویزیونی در اوایل دهه 90 ساخته بود، با چشمانداز کنگو چهاردهمین فیلمش را در کارنامه حرفهایاش ثبت کرده، اما عمده آثاری که نوشته یا کارگردانی کرده مضموم کمیک داشتهاند.
«در چشمانداز کنگو» اما یک فیلم جادهای با مضمون کمیک نیز میتواند باشد. فیلمهای جادهای عمدتاً قابل توجه از کار درمیآیند، چنانچه عناصر داستان و بسترسازی دارای قوام و چارچوب لازم باشد اینگونه فیلمها به دلیل محبوبیت ژانرش و همچنین سرعت و تحرک زیاد؛ میتواند پرمخاطب باشند.
در چشمانداز کنگو شخصیت اصلی ماجرا «میشل روی» نام دارد. او که یک مهندس بلژیکی است تصمیم میگیرد سراسر جهان را بگردد و به اصل و نسب و ریشه خانوادگیاش دست یابد. اطلاعات جمعآوری شده به او میفهماند او باید عزم خود را جزم کند و رهسپار کانادا شود، چرا که خانوادهاش مدتهاست ساکن آنجا شدهاند. جالب اینجاست که او برای رفتن به این سفر تنها نیست. همسفر او هم مثل «روی» دارای عادات و رفتار عجیب است. از این روست که آنها تا به مقصد برسند؛ حوادثی خلق میکنند که عمدتا جذاب از کار درمیآید؛ اما یکی از مهمترین قسمتهای فیلم رسیدن به «کبک» شهر فرانسوی زبان و عمدتا فرانسوی بلژیکینشین کاناداست...
به یاد خودم (in memoria dime )
در ظاهر درام سنگین و اقتباس شده از رمان فوریو مونیچلی یک فیلم تقریبا معمولی و با داستانی ساده است، اما با نگرش دقیقتر بههر حال فیلم او ظرافتهای یک درام درونگرا را ارائه میدهد.
درام طولانی «به یادم خودم» داستان تغییر زندگی و هویت انسان است. هنگامیکه در مییابد که نوع زندگیاش را میتواند معنا ببخشد و هر روزش با روزهای دیگر فاصله بسیار داشته باشد. در «به یادم خودم» روزمرگی و زندگی بیهدف (بدون اینکه به شعار دادن متهم شود) مهمترین دلیل زوال آدم تصویر میشود.
در «به یادم خودم» با شخصیت اصلی یعنی «آندره» در حالیکه زندگی آرام و بیدغدغهای دارد و دست بر قضا از این نوع زندگی باری بههر جهت راضی و سرخوش است به یکباره تصمیم به تغییر روش زندگی میگیرد.
کار به جایی میرسد که او قصد دارد به جامعه کشیشان بپیوندد و زندگی در صومعه را اختیار کند. برای رسیدن به این مهم «آندره» تصمیم میگیرد به طور آزمایشی با دنیای روحانیان آشنا شود و بر این قصد استوار است...
سرزمین شب روان (Terra Sonambula)
ترزا پراتا کارگردان برزیلی که کودکیاش را در موزامبیک و نوجوانیاش را در ریودوژانیروی برزیل گذرانده؛ دغدغه زیادی برای به تصویر کشیدن موضوعات مختلف و فراوان سرزمین دوران کودکیاش داشته؛ سرزمین شب روان ششمین و آخرین کار سینمایی «ترزا پاترا» بوده است، فیلمی که 6 سال برای اکران و پیدا کردن تهیهکننده وقت برد. این فیلم که محصول سال 2000 موزامبیک است سرانجام در سال 2006 در پرتغال به اکران راه یافت.
پراتا طی سالهای 1990 تا سال 2000 طی یک دهه 6 فیلم ساخت که آخرینش همینTerra Sonambula بوده است.
جزیره
انتخاب پیوتر مامونوف، خواننده سابق راک روسیه به عنوان یک راهب ژولیده که میتواند در سرما و یخبندان دریای سفید معجزه کند، باعث میشود جدیدترین ساخته پاول لونگین فیلم ساز همیشه جنجالی روسیه حکم یک «سورپرایز» را پیدا کند.
«جزیره» فیلمی افسون کننده است که البته حال و هوای شاعرانه برخی کارهای روسی را ندارد. فیلم مضمونی معنوی و اصیل دارد و تقدیر یک آدم بلا کشیده را به شکلی جذاب به نمایش میگذارد. لحن روایتی فیلم جذاب و جنبههای تصویری آن تماشایی است. «جزیره» هم مثل «بازگشت» آندرهی زویاگینتسف زبانی پررمز و راز دارد و در یک جزیره اتفاق میافتد. با وجود مضمون مذهبی «جزیره» ، دیدگاههای خاص اورتدوکس تبلیغ نمیشود. برعکس، فیلم تجربهای شخصی درباره ابدیت و تحول درونی یک فرد است. این کاراکتر پس از تحمل درد و رنج فراوان، به استحاله درونیاش میرسد.
«جزیره» با بهرهگیری از قصهای که در سال 1942 شروع میشود، تلفیقی از سیمای سنتی روسیه و نوگرایی امروزی آن را ارائه میدهد. پایان هیجانانگیز و غیر قابل پیش بینی «جزیره» از نقاط قوت آن است. لونگین با این فیلم نشان میدهد که هنوز هم مثل روزهای ساخت «تاکسی بلوز» (1990) (اولین فیلم سینماییاش) نوجو وسنتشکن است.
آلکساندر
وقتی آدم قبل از نمایش عمومی فیلم نقدی مثبت برآن میخواند، انتظاراتش از فیلم بیشتر میشود و این همان حسی است که پس از خواندن مطلب هوشنگ گلمکانی در مجله فیلم درباره این فیلم و قبل از تماشای «آلکساندر» داشتم. خوشبختانه فیلم به قدری جذاب و تماشایی است که آدم احساس نمیکند به او دروغ گفته شده است. بدون اغراق «آلکساندر» تا به امروز انسانیترین و سیاسیترین کار آلکساندر سوکورف است. فیلم با بهرهگیری از ستاره کهنسال دنیای اپرای روسیه گالینا ویشنو سکایا در نقش اصلی، جنگ را به همان صورتی که هست به نمایش میگذارد. بیرحم، زشت و ویران کننده. این در حالی است که فیلم سوکورف حتی یک صحنه جنگی هم ندارد و دوربین او هیچ صحنه نبردی را به تصویر نمیکشد. در حقیقت، زخمهای جنگ بسیار عمیقتر است و پایان ناپذیر بودن آن را به نمایش میگذارد. صحنه جنگ نه فقط چچن که میتواند هر جای دیگری باشد. کارگردان روح و روحیه آدمها در دل این جنگ مورد بررسی و کنکاش قرار میدهد. کار والای سوکورف طی یک سال گذشته مورد تحسین منتقدین، تماشاگران جدی و جشنوارههای مختلف بینالمللی قرار گرفته است. فضای فیلم عمومی است و خط اصلی قصه آن، این سوال عمومی و همیشگی را مطرح میکند که «سرزمین مادری یعنی چه؟»
میروش
«میروش» که سومین ساخته سینمایی میروس هولست محصولی از کشور نروژ است که معمولا تماشاگران سینما شناخت و آشنایی چندانی با محصولات آن ندارند. دو فیلم قبلی هولست جوایزی از جشنوارههای بینالمللی گرفتهاند و همین نکته تماشاچی را کنجکاو تماشای کار تازه او میکند. به هر حال، نباید فراموش کردکه او لقب مطرحترین کارگردان تجاری ساز کشورش را هم گرفته، زیرا فیلمهایش با موفقیت مالی زیادی در نروژ روبهرو شدهاند. «میروش» قصه ارتباطات انسانی را در زمانهای مورد بحث و بررسی قرار میدهد که این ارتباطات شکل ویژهای دارند و آدمها نمیتوانند به راحتی با یکدیگر ارتباط برقرار کنند.
سماجت میروش 15 ساله برای پیدا کردن پدر و برقراری یک ارتباط نوین، در همین رابطه قابل بحث است و این سماجت، لبخند بر لبان تماشاچی مینشاند و دعا میکند که این نوجوان بتواند در کارش با موفقیت روبهرو شود. راهی که او برای پیدا کردن پدرش طی میکند، تبدیل به سفری اودیسهوار میشود و وضعیت بحرانی او، وضعیت بحرانی قاره اروپا را به یاد میآورد. کارگردان این پرسش را مطرح میکند که آیا میتوان در دنیای سرد و بیروح امروزی، به یک نوع تفاهم و همدلی دست پیدا کرد یا نه؟
روحیه شفاف و زلال نوجوانی میتواند کمک زیادی به حل این مشکل بکند و این همان روزنه امید داخل قصه فیلم است.
ویولن
این ضربالمثل قدیمی که میگوید موسیقی مسکن روح است و میتواند خشونتها را به ملایمت تبدیل کند، در «ویولن» هم گرامی داشته شده و هم به چالش کشیده میشود. اولین ساخته سینمایی فرانسیسکو وارگاس، فیلمساز مکزیکی اثری خوش ساخت است که شورش دهقانان در دهه هفتاد مکزیک را از زاویهای جدید و جذاب به تصویر میکشد. نکته جذاب فیلم این است که قهرمان اصلی آن مردی مسن است که از نظر ظاهری جذابیت چندانی ندارد. اما نقش او به شکلی زیبا و ستودنی توسط بازیگری بازی شده که حداقل برای ما چهرهای ناشناخته است. این پیرمرد خیلی سریع و به صورتی غیرقابل پیشبینی سر از خطمقدم شورش دهقانی مردم کشورش درمیآورد. انتخاب رنگ سیاه و سفید برای فیلم اقدامی جسورانه از سوی کارگردان است که وقتی با خط داستانی غیرمتعارف آن همراه میشود، این اطمینان رابه وجود میآورد که وارگاس هنگام ساخت فیلمش، هیچ اهمیتی به وضعیت فروش آن در گیشه نمایش نداده است. اما ارزشهای هنری و واقعگرایی اجتماعی فیلم، جای ویژهای برای آن در بین محصولات برتر سینمای مکزیک و صنعت سینمای کل قاره امریکای لاتین باز میکند. «ویولن» بازگوکننده سختترین و زشتترین لحظههای تاریخ مکزیک است و وارگاس سعی کرده آن را به شکلی مستندوار تعریف کند.
فاصله تا خوشبختی
در حقیقت با بهرهمندی از شوخ طبعی خاص و یک نگاه انسانگرایانه اصیل است که «فاصله تا خوشبختی» موفق میشود قصهای جذاب در ارتباط با مشکل پناهندگان و قاچاق آدمها را به تصویر بکشد. در کنار اینها ما در فیلم سربازان خط مرزی و دربهدری آدمها را داریم که همگی به زبانی سرگرمکننده تعریف میشوند. این حکایت پناهندگی تا آنجا تعریف میشود که بالاخره به یک نتیجه مشخص برسد. مایکل جیمز رولند برای اولین ساخته سینمایی خود سوژه سختی را انتخاب کرده و با این حال موفق میشود کاری آبرومند ارائه دهد. به هر حال، واقعیت این است که سوژه فیلم او سوژهای داغ و ملتهب است که ساخت آن به نوعی حرکت روی لبه تیغ است. واقعیت کاراکترهای فیلم در تضاد با محیط و لوکیشنی که در آن قرار دارند، طعنهای گزنده و تلخ به وضعیت بسیاری از آدمهایی است که شاید زمانی یکی از همسایههای ما بودهاند. فیلم به ما میگوید قصهاش برگرفته از یک ماجرای واقعی است که در سال 1990 اتفاق افتاده است. اما بدون چنین اطلاعرسانی، میتوان حدس زد که این قصه واقعیت داشته و نه فقط در محلی که فیلم قصهاش را تعریف میکند، بلکه میتواند در هر محل دیگری (و در هر زمانی) رخ دهد. موضوع پناهندگان نه اختصاص به زمان خاصی داشته و نه مکان ویژهای را در بر میگیرد. فیلم به همان اندازه که تلاش داشته از قصهای غنی بهره بگیرد، از نظر تکنیکی چندان قوی نیست و هنگام تماشای آن میتوان متوجه شد در اصل فیلمی 16 میلیمتری بود که روی نسخه 35 میلیمتری کشیده شده است.
تخم مرغ Yumorta
فیلمساز ترک سمیح کاپلان اوغلو حالا در 44 سالگی با فیلم «تخممرغ» در بسیاری از جشنوارهها به موفقیت یا حداقل حضور تاثیرگذار رسیده است. در حالی که همواره سینمای ترکیه متهم است به اینکه از سطح نازلی برخوردار بوده و تلاشی برای قدرتمندی جریان روشنفکر سینمای آن دیار وجود ندارد؛ با این حال هر سال چند سال یکبار حضور یک فیلمساز ترک که فیلمش عمدتا فرهنگی یا حتی جشنوارهای باشد پاسخی است به این مورد که فیلمسازان ترک روشنفکر هنوز در سینمای ترکیه نقش دارند.
«یومورتا» یا تخممرغ یک درام اجتماعی است که سعی میکند پلی بین گذشته و حال انسانها بزند.
فیلم قبلی کاپلان اوغلو یعنی «ملگین دوسوسو» محصول 2005 که با همکاری و به صورت مشترک ساخته شد؛ نیز به روایتی یک درام اجتماعی بود؛ فیلمی که یک مستخدمه هتل به نام زینب و زندگی او را روایت میکرد.
به نوعی آثار کاپلان اوغلو و نوشتههایش بیشتر به همین موضوعات میپردازند. اما در فیلم «تخممرغ» بازگشت به گذشته و دریافت حال و هوای آن دوران؛ به چالش کشیده میشود. وقتی شاعری ترکتبار پس از سالها قصد سفر و بازگشت در سر میپروراند. بازگشت به جایی که وی دوران کودکیاش را گذرانیده و در کنار مادر در این دنیا با همه سختیهایش خوش بوده. او که حالا مادرش را از دست داده؛ هرگز تحمل دیدن زادگاهش و اقامت در آنجا را ندارد. چرا که او زادگاهش را همواره با مادرش درک و معنا میکرده است. با این همه «یوسف» شاعر به محل زادگاهش برمیگردد، اما این بار با کسی آشنا میشود که میتواند جای مادرش را برای او اگرچه نه به طور کامل بگیرد.
وقت مردن
تصمیمگیری برای زندگی به شیوه دلخواه حرفی است که دوروتا کژیرژاوسکا کارگردان لهستانی در فیلم خود «وقت مردن» مطرح میکند. اینجا هم این فیلمساز تصمیم گرفته فیلمش را به طریقه سیاه و سفید کار کند و باز هم او ترجیح داده یک پیرزن کهنسال را در مقام قهرمان اصلی قصه فیلمش قرار دهد. کارگردان به آرامی و با تامل، زندگی روزمره این بانو و همدم همیشگیاش یعنی یک سگ را به تصویر میکشد. لوکیشن فیلم که یک ویلاست، معنی و مفهوم خاصی در قصه و ماجراها دارد. در همین مکان است که خاطرات گذشته به آرامی زنده میشوند و به زندگی پیرزن هجوم میبرند. در حقیقت، در هر گوشه و کنار این محل خاطرهای حضور دارد که به راحتی خودش را به رخ میکشد. با آن که کاراکتر اصلی فیلم پیرزنی رو به موت است، اما قصه فیلم سرشار از سرزندگی و شادابی است. این بانو نهتنها به مرگ نمیاندیشد، بلکه برای آیندهاش هنوز برنامههای زیادی دارد! تلاش همسایهها برای کسب مایملک و دارایی پیرزن، میتواند اشارهای به درگیریهای مختلفی باشد که در گوشه و کنار اروپا در جریان است. در عین حال، میتوان از آن به عنوان سمبلی برای نمایش زندگی مردم در لهستان معاصر باشد. طبق معمول بار اصلی قصه فیلم بر دوش بازیگر کهنسال است که بازیگر این نقش موفق میشود با مهارت کامل آن را به نمایش و اجرا بگذارد. در عین حال، نباید فیلمنامه هوشمندانه و فیلمبرداری دقیق و ماهرانه فیلم را از یاد برد.
یلا
منتقدان اروپایی عقیده دارند کریستین پژولد کارگردان آلمانی بعد از فیلم ناموفق «ارواح» با «یلا» بازگشت شکوهمندانهای به سبک قبلیاش داشته و با این فیلم، دوباره به روزهای اوج خویش برگشته است. البته ما که کار قبلی او را ندیدهایم، اما «یلا» یک کار دلهرهآور و استعارهای موفق است که باعث میشود تصدیق کنیم او یکی از فیلمسازان مطرح معاصر است.
خود آلمانیها که از وی به عنوان یکی از بهترین کارگردانان نسل میانی کشورشان اسم میبرند. نینا هوس، بازیگر مورد علاقه پژولد در این فیلم تاجری است که درگیر شیاطین و خواستههای درونی خویش است. منتقدین سینمایی خارجی که فیلم «حال و هوایی که من دارم» (2001) او را تحسین کردهاند، «یلا» را ردیف این فیلم قرار میدهند. یلا کاراکتر اصلی فیلم شخصیت غالب قصه است و در تمام صحنههای فیلم حضور دارد و این حضور را به هر شکل ممکن تحمیل میکند. کارگردان فیلم با قصه و کاراکتری که در دست دارد، یک روانکاوی پررمز و راز به راه میاندازد.
در طول داستان فیلم، کاراکتر یلا حال و هوایی معماگونه دارد و بازی خاص نینا هوس این حس را تشدید میکند. او موفق میشود توجه تماشاچی را به سمتی جلب کند که خبری در آن نیست و با این کار وی را گول بزند. بخش دلهرهآور فیلم هم در همین رابطه است که شکل میگیرد. در فیلم جغرافی اهمیت خیلی زیادی دارد و از این رو شاید تماشاگران غیرآلمانی موفق به درک برخی از مسائل فیلم نشوند. سفر یلا در دل قصه فیلم الزاما سفری از «شرق» سابق به «غرب» سابق است. مرزبندی که در قصه و بین دو شهر داخل فیلم وجود دارد، باعث میشود تا شاید ما متوجه برخی از حرفهای فیلم نشویم.
کیکاووس زیاری و مهدی تهرانی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....