پای گفتگو با «خانم بتول شفیعی» فرزند شهید «نصرالله شفیعی»

          نصرالله؛ قهرمان میدان و پدر خاطرات

بوشهر
 برای دختر شهید نصرالله شفیعی، نصرالله تنها یک فرمانده یا یک قهرمان میدان نبرد در مهرماه سال ۱۳۶۶ در برابر ناوگان ایالات متحده نیست؛ او پدری است که جای خالی حضور ساده و روزمره‌اش، بزرگ‌ترین خلأ زندگی او را پر کرده است.
کد خبر: ۱۵۶۹۶۶۸
نویسنده محمدرضا برازجانی-روزنامه نگار

16مهرماه 1366جایی نزدیکی جزیره فارسی در تاریکی شب، شلیک رعدآسای دوش پرتاب یکی از رزمندگان حاضر در میدان نبرد تاریخی خلیج فارس آتشی برپا کرد که هیمنه پوشالی قدرتمندترین ارتش دنیا در شعله آن سوخت. حماسه سازان آن نبرد متهورانه پاسداران شجاع دلی بودند از تبار رئیسعلی دلواری و خطه جنوب.

«شهید نصرالله شفیعی» یکی از فرماندهان و قهرمانان حماسه ساز جنگ دریایی با متجاوزان امریکایی و فرزند برومند بخش خشت استان فارس پس از سالها مبارزه با دشمن بعثی این بار در قامت یک دریانورد جنگجو به مصاف خصم رفت و شهد شیرین شهادت را در خلیج فارس نوشید تا از بستر این دریای متلاطم به آسمان ها عروج کند و پیکر مطهرش در آغوش امواج دریای پارس به امانت بماند برای اعتلای ایران قوی.

 در میان هیاهوی روایت‌های حماسی و تصاویر نمادین از پهلوانانی که در لبه‌های مرزی و در دل خلیج فارس ایستادگی کردند، گاهی حقیقت انسانی پشت آن چهره‌های نظامی، در میان شعارهای بزرگ گم می‌شود.

 برای دختر شهید نصرالله شفیعی، نصرالله تنها یک فرمانده یا یک قهرمان میدان نبرد در مهرماه سال ۱۳۶۶ در برابر ناوگان ایالات متحده نیست؛ او پدری است که جای خالی حضور ساده و روزمره‌اش، بزرگ‌ترین خلأ زندگی او را پر کرده است. این گفتگو، سفری است به لایه‌های پنهان زندگی مردی که میان مسئولیت‌های سنگین دفاع از خاک و دلبستگی‌های خانوادگی در میان بود. از حسرت نداشتن یک مشورت ساده با پدر گرفته تا تلاش برای شناخت او از طریق گوش دادن به روایت همرزمان، روایتگر پیوندی است که میان یک فرزند و یک شهید برقرار می‌شود.

اینجا از ایستادگی و مسئولیت‌پذیری سخن می‌گوییم، اما نه از نگاه تاریخ‌نگاران، بلکه از نگاه دختری که می‌خواهد پدرش را فراتر از لباس نظامی، به‌عنوان انسانی با تمام دلمشغولی‌ها و نگرانی‌ها بازشناسد؛ انسانی که آرزو داشت فرزندانش در کشوری مستقل و سربلند، در امنیت و عزت زندگی کنند.

 

 

شما پدری را شناختید که در کتاب‌ها، رسانه‌ها و روایت‌های هم‌رزمانش با شکوه از او یاد می‌شود؛ اما آن پدری که در حافظه دوران کودکی شما نشسته، چقدر با این قهرمان حماسی همخوانی دارد؟

برای من همیشه این دو تصویر در کنار هم بوده‌اند؛ یک تصویر از پدری که در خانه تعریف اش رو شنیده بودم و یک تصویر از مردی که بعدها مردم از شجاعت و حماسه‌هایش برایم گفتند. راستش اوایل برایم سخت بود که این دو تصویر را یکی کنم. پدری که در ذهن من بود، قبل از اینکه یک قهرمان باشد، «پدر» بود. بعدها که بزرگ‌تر شدم و روایت همرزمانش را شنیدم، فهمیدم آن آرامش و سادگی که از او در ذهن داشتم، با آن شجاعتی که در میدان نشان داده بود، هیچ تناقضی ندارد

 

 

وقتی بزرگ شدید و داستان‌های عملیات و شهادت پدرتان را شنیدید، آیا احساس کردید با یک غریبه آشنا می‌شوید یا گویی تکه‌های از دست رفته‌ کودکی‌تان را پیدا کردید؟

بیشتر احساس می‌کردم دارم قسمت‌هایی از پدرم را که خودم فرصت شناختنش را نداشتم، پیدا می‌کنم. هر خاطره‌ای که از همرزمانش می‌شنیدم، برای من فقط یک خاطره جنگی نبود؛ انگار یک تکه از شخصیت پدرم را به من برمی‌گرداند. شاید بعضی از آن روایت‌ها چیزهایی بود که اگر پدرم امروز کنارم بود، خودم از او می‌پرسیدم.

 

 

بزرگ‌ترین خلأ یا نبود پدر در دوران رشد شما، چه چیزی بود؟ آیا تلاش کردید با خواندن نوشته‌ها یا شنیدن داستان‌ها، جای خالی آن حضور فیزیکی را پر کنید؟

بزرگ‌ترین خلأ، نداشتن یک حضور ساده و روزمره بود؛ اینکه پدر باشد، ببینی، با او حرف بزنی، از او بپرسی و در لحظه‌های مختلف زندگی نظرش را بدانی. هیچ کتاب و خاطره‌ای نمی‌تواند جای آن حضور را کاملاً بگیرد. اما روایت‌هایی که درباره او شنیدم کمک کرد بفهمم پدرم چه انسانی بوده و این شناخت، تا حدی آن فاصله را برایم قابل تحمل‌تر کرد.

 

 ریشه‌های شما در خاک خشت (فارس) است و قهرمانی پدرتان در آب‌های بوشهر رقم خورد؛ این پیوند میان دو منطقه، چگونه هویت شما را ساخته است؟

برای من این دو سرزمین از هم جدا نیستند. یک طرف، ریشه و خاطرات خانوادگی است و طرف دیگر، جایی که پدرم بخشی از مهم‌ترین فصل زندگی‌اش را رقم زد. وقتی از خشت و فارس حرف می‌زنم، حس ریشه داشتن دارم و وقتی از بوشهر و خلیج فارس می‌گویم، یاد پدر و آن حماسه‌ای می‌افتم که نام او با آن گره خورده است. شاید همین باعث شده باشد که هر دو برای من بخشی از هویت خانوادگی‌ام باشند.

 

 

آیا احساس می‌کنید که شما پلی هستید میان آرامش خشت و شور حماسه‌ بوشهر؟

 

بله، شاید بتوانم این‌طور بگویم. من از یک طرف با یک ریشه و زندگی ساده و خانوادگی بزرگ شده‌ام و از طرف دیگر، نام پدرم با یکی از مهم‌ترین حماسه‌های خلیج فارس گره خورده است. این دو برای من مقابل هم نیستند؛ اتفاقاً کنار هم معنا پیدا می‌کنند. به نظرم قهرمانی واقعی هم از همین زندگی‌های ساده و خانواده‌ها ریشه می‌گیرد

 

 

اگر امروز بخواهید از پدرتان در دو جای متفاوت از ایران تعریف کنید، ویژگی‌ای را می‌گویید که در هر دو سرزمین، هم‌زمان مورد احترام باشد؟

 

اگر بخواهم فقط یک ویژگی بگویم، می‌گویم مردانگی و وفاداری. آدمی که برای چیزی که به آن باور دارد می‌ایستد، در هر جای ایران قابل احترام است. فکر می‌کنم پدرم در کنار شجاعت، همین پایبندی را داشت؛ هم نسبت به خانواده، هم نسبت به مردم و هم نسبت به مسئولیتی که پذیرفته بود.

 

 

 

 بسیاری از فرزندان شهدا، ویژگی‌های اخلاقی پدرشان را در خود می‌بینند. شما کدام ویژگی «نصرالله شفیعی» را در نگاه خودتان یا در رفتارهای روزمره‌تان حس می‌کنید؟

شاید نتوانم با اطمینان بگویم فلان ویژگی دقیقاً از پدرم به من رسیده، اما چیزی که همیشه سعی کرده‌ام از او یاد بگیرم، مسئولیت‌پذیری و ایستادگی است. اینکه اگر کاری را قبول کردی، تا جایی که می‌توانی درست انجامش بدهی و در سختی‌ها زود کنار نکشی. برای من این‌ها شاید مهم‌ترین چیزهایی است که از پدرم به ارث رسیده است.

 

 

 

 وقتی در مراسم‌های بزرگ، مردم با احترام به نام پدرتان می‌پردازند، آن لحظه چه حسی در شما ایجاد می‌کند؟ آیا این احترام، حس نزدیکی به او را در شما تقویت می‌کند؟

 

هم افتخار است و هم دلتنگی. وقتی می‌بینم مردم هنوز بعد از سال‌ها نام پدرم را با احترام یاد می‌کنند، احساس می‌کنم یاد و راه او هنوز زنده است. از طرفی، هر بار که نامش را می‌شنوم، بیشتر به این فکر می‌کنم که چقدر دوست داشتم خودم سال‌های بیشتری او را می‌شناختم. این احترام مردم برای من ارزشمند است، چون نشان می‌دهد او فقط برای خانواده‌اش نرفته بود؛ کاری کرده که هنوز در حافظه مردم مانده است.

 

 

 

آیا تا به حال با هم‌رزمان پدرتان خاطره‌ای از یک گفت‌وگو داشته‌اید که باعث شده احساس کنید او واقعاً در کنار شماست؟

بله، هر بار که همرزمانش از رفتارهای ساده و روزمره او تعریف می‌کنند، برای من خیلی باارزش است. اتفاقاً خاطراتی که فقط درباره جنگ و عملیات نباشد، بیشتر به دلم می‌نشیند؛ اینکه در جمع چطور رفتار می‌کرد، با دوستانش چطور بود یا در شرایط سخت چه روحیه‌ای داشت. آن لحظه‌ها احساس می‌کنم دارم پدرم را نه از روی یک عکس یا یک عنوان، بلکه از زبان کسانی که واقعاً کنارش زندگی کرده‌اند، می‌شناسم.

 

 شما که از میان ابهام خاطرات کودکی، به شناخت عمیق از یک شهید رسیده‌اید؛ چه پیامی برای دختران یا پسرانی دارید که شاید آن‌ها هم در جست‌وجوی معنای حضور پدری هستند که در راه وطن رفته است؟

 

به آنها می‌گویم نبودن پدر، چیزی نیست که بتوان با چند جمله برایش جایگزین پیدا کرد. دلتنگی ممکن است همیشه باشد، اما می‌شود از همین دلتنگی برای شناختن او استفاده کرد. درباره پدرتان بپرسید، خاطراتش را از آدم‌هایی که او را می‌شناختند بشنوید و اجازه بدهید تصویری واقعی از او در ذهنتان شکل بگیرد. شاید نتوانیم حضور پدر را برگردانیم، اما می‌توانیم کاری کنیم که شناخت و یاد او در زندگی‌مان زنده بماند.

 

وقتی از پدر برای شما می‌گویند، اولین تصویری که از او در ذهن‌تان نقش می‌بندد چیست؟ مردی که برای دفاع از خاک رفته بود، یا پدری که گرمای حضورش در خانه جاری بود؟

برای من اول از همه پدرم است. قبل از اینکه نامش با یک حماسه گره بخورد، برای من همان پدری است که جای خالی‌اش را در زندگی حس کرده‌ام. شاید مردم بیشتر نصرالله میدان جنگ را بشناسند، اما من همیشه دوست دارم پشت آن تصویر حماسی، همان انسان و پدری هم دیده شود که خانواده‌اش دوستش داشتند.

 

 

بزرگ‌ترین حسرتی که در جای خالی پدر، همیشه همراهتان بوده چیست و فکر می‌کنید اگر امروز بود، در کدام لحظه از زندگی‌تان بیشترین نیاز را به مشورت با او داشتید؟

بزرگ‌ترین حسرت من این است که خیلی از مراحل زندگی را بدون اینکه بتوانم نظر پدرم را بدانم پشت سر گذاشته‌ام. آدم در بعضی تصمیم‌های مهم زندگی دلش می‌خواهد یک نفر باشد که به او اعتماد دارد و بگوید «اگر جای تو بودم، این کار را می‌کردم». فکر می‌کنم اگر پدرم امروز بود، در خیلی از انتخاب‌ها و اتفاق‌های مهم زندگی، اولین کسی بود که دلم می‌خواست با او مشورت کنم.

 

خبر شهادت حاج نصرالله، چطور به خانه شما رسید؟ آن روز خانه شما آبستن چه حسی بود و مادرتان چگونه خبر را برای شما روایت کرد؟

خبر شهادت پدر برای خانواده فقط خبر از دست دادن یک نفر نبود؛ انگار یکباره بخشی از آینده خانواده تغییر کرد. مادرم هم با وجود تمام سختی‌ای که خودش تحمل می‌کرد، باید این واقعیت را برای خانواده می‌پذیرفت و بعد برای ما روایت می‌کرد. من فکر می‌کنم برای یک مادر، گفتن چنین خبری به فرزندش از سخت‌ترین لحظه‌های زندگی است. چیزی که از روایت  آن روز برای من مانده، بیشتر از جزئیات، همان سنگینی و سکوتی است که بعد از شنیدن خبر شهادت بر خانه حاکم می‌شود.

 

وقتی از حماسه نادر مهدوی و یارانش در خلیج فارس می‌شنوید، آن بخش از داستان که کمتر شنیده شده و به روحیه و شخصیت پدرتان نزدیک‌تر است، چیست؟

مظلوم ولی در عین حال قوی بودن پدرم

 

فکر می‌کنید حاج نصرالله در آن لحظات حساس در دل خلیج فارس، چه آرزویی برای آینده فرزندانش و این خاک داشت؟

در کشوری مستقل و سربلند فرزندانش در امنیت و عزت زندگی‌ کنند

فرزند شهید بودن، آن هم شهیدی که در تقابل مستقیم با استکبار به شهادت رسیده، چه مسئولیتی بر دوش شما گذاشته است؟ آیا این عنوان، دست و پای شما را می‌بندد یا بال پروازتان؟

اگر بخواهم صادقانه بگویم، هم مسئولیت است و هم انگیزه. فرزند شهید بودن نباید باعث شود آدم احساس کند همیشه باید در یک قالب خاص زندگی کند. برای من بیشتر یک یادآوری است؛ اینکه نامی را با خودم حمل می‌کنم که باید حرمتش را حفظ کنم. اگر درست نگاه کنم، این عنوان به جای اینکه دست و پایم را ببندد، می‌تواند بال پروازم باشد؛ به شرطی که به جای ادعا، در عمل بتوانم انسانی مسئول و درستکار باشم.

اگر امروز حاج نصرالله در میان ما بود، فکر می‌کنید از وضعیت امروز کشور و مردمی که برایشان جنگید، چه می‌گفت و چه توصیه‌ای به مسئولان و جوانان داشت؟

فکر می‌کنم قبل از هر چیز، دلش برای مردم می‌سوخت و از مسئولان می‌خواست فاصله‌شان را با مردم کم کنند و بیشتر به مشکلات واقعی آنها توجه داشته باشند. به جوان‌ها هم احتمالاً می‌گفت آینده کشور متعلق به شماست؛ ناامید نشوید و برای ساختن کشور خودتان تلاش کنید. به نظرم کسی که برای دفاع از این خاک جان داده، اگر امروز بود، بیشتر از هر چیز دلش می‌خواست مردمش با عزت، آرامش و امید زندگی کنند.

 خیلی‌ها شهید را در قاب عکس‌های دیوار می‌بینند؛ شما برای اینکه پدرتان از یک نماد به یک انسان واقعی و الگو تبدیل شود، چه تصویری از او را برای نسل امروز روایت می‌کنید؟

 

دوست دارم نسل امروز پدرم را فقط در لباس نظامی و کنار یک قایق در خلیج فارس نبیند. او قبل از همه اینها یک انسان بود؛ با خانواده، دوستان، نگرانی‌ها، دلبستگی‌ها و مسئولیت‌های خودش. چیزی که او را ماندگار کرد این بود که وقتی زمان انتخاب رسید، مسئولیتی را که پذیرفته بود رها نکرد. به نظرم الگو بودن یعنی همین؛ نه اینکه آدم را دست‌نیافتنی نشان بدهیم، بلکه نشان بدهیم یک انسان معمولی هم می‌تواند در یک لحظه مهم، انتخابی بزرگ داشته باشد.

اگر همین حالا فرصتی بود که برای یک دقیقه صدای پدر را بشنوید، دوست داشتید چه جمله‌ای را از زبانش بشنوید و شما به او چه می‌گفتید؟

دلم می‌خواست فقط یک بار صدایش را بشنوم که بگوید: «من بهت افتخار می‌کنم.»و من احتمالاً نمی‌توانستم خیلی حرف بزنم. شاید فقط می‌گفتم: «بابا، کاش بودی و خودت می‌دیدی که بعد از این همه سال، هنوز مردم تو را فراموش نکرده‌اند... و من هنوز دلم برایت تنگ می‌شود.»

newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها