طعم شیرین آرامش پیش از طوفان
خاطرات حنانه ساداتمطلبی، همسر شهید عسگری با یک شب خاص آغاز میشود. شبی که جنگ، سایهاش را بر شهر انداخته بود و اضطراب، در هر گوشه خانه حس میشد. او به یاد میآورد: «۳ ــ ۲ روزی از جنگ گذشته بود. جلال یک ساعتی دیرتر از همیشه رسید؛ دلم هزار راه رفته بود.»،
اما جلال، همان مردی بود که میدانست چگونه ترس را با محبت بشوید. وقتی در باز شد، او با دستانی پر و چهرهای خندان ظاهر شد و گفت: «ببخشید دیر کردم. میخوام امشب براتون پیتزا درست کنم که همه این ترسها یادتون بره و ناراحتی تو دلتون نمونه.»
آن شب، آشپزخانه با عطر پیتزا و صدای خندههای جلال پر شده بود. او میخواست به همسر و فرزندانش یادآور شود که ایمان به خدا، قویتر از هر بمبی است. اما تقدیر، مسیر دیگری ترسیم کرده بود. فردای آن روز، صدای انفجارها در محله پیچید و حنانه با بچهها راهی خانه خواهرش شد. او با حسرتی عمیق میگوید: «پیتزای مانده را هم با خودم بردم. آن پیتزا، آخرین شام چهارنفره ما بود.» این شام ساده، در واقع آخرین نقطه تلاقی دنیای مادی جلال با خانوادهاش محسوب میشد؛ لحظهای که او با تمام وجودش سعی کرد آرامش را به خانه هدیه دهد، پیش از آنکه آرامش ابدی را در آغوش شهادت بیابد.
تضادهای زیبا
اگر کسی جلال عسگری را میدید، شاید هرگز گمان نمیکرد که یکی از فعالترین چهرههای مسجد و هیات باشد. او جوانی بود که به ظاهر و استایل خود اهمیت میداد: موهای بلند، شلوارهای جین، تیشرتهای فانتزی و صورتی همیشه تیغزده. او میخواست نشان دهد که دین و ایمان، در تضاد با بهروز بودن نیست.
حنانه با لبخندی به یاد میآورد که چگونه جلال، در عین این ظاهر مدرن، قلبی داشت که در مسجد میتپید. او میگوید: «کسی باورش نمیشد بسیجی یا اهل مسجد و هیات باشد. اما وقتی وارد زندگی مشترک شدیم، دیدم هر روز به مسجد میرود؛ بیشتر وقتها هم در آشپزخانه مسجد در حال خدمت است.» جلال چنان عاشق خدمت بود که حتی همسرش برای اینکه او را به خانه بکشد، از مسجد استفاده میکرد و به شوخی میگفت: «آقاجلال، از مسجد زنگ زدن، کمک نیاز دارن.» و جلال با همان اشتیاق همیشگی میآمد تا به کمک خانوادهاش برسد.
کفنی از کربلا
عشق جلال به شهادت، با یک تصمیم لحظهای شکل نگرفت؛ بلکه حاصل سالها سیر و سلوک و رفاقت با بزرگان بود. او سالها پیش از آنکه متأهل شود، از سفر کربلا کفنی برای خود خرید که البته نماد یک تولد دوباره بود. حنانه میگوید: «هربار این کفن را میدید با شوخی و خنده میگفت: حواست باشه، زمانی که من نبودم حتما از این استفاده کن.»
در آن زمان، حنانه با نگاهی دنیوی و از روی دلسوزی، کفن را به ته کمد میبرد و سعی میکرد این خیال را از سر همسرش بیرون کند. اما جلال، بازاریای بود که درس توکل را در میان شلوغیهای بازار قطعات ماشین آموخت. او همیشه میگفت: «آدم حیف نیست بمیره، وقتی میتونه شهید بشه؟» او هرگز خود را در قالب یک نظامی نمیدید، اما در قلبش، ارتشی یکنفره بود و همیشه منتظر دستور اعزام و میگفت: «حیف که نظامی نیستم، دستم بسته است. ولی اگه بگن پای لانچر نیرو میخوان، اولین نفری هستم که به میدون میرم.»
رفاقتی که در آسمانها ادامه یافت
در زندگی جلال، نامی بود که تکرارش، چشمهای او را نمناک میکرد: مهدی نعمتی. مهدی، رفیق قدیمی و بزرگتر جلال بود که سالها پیش به او گفت: «من میدونم تو یه روز شهید میشی.» این پیشبینی، نه از روی گمان، بلکه از روی شناخت عمیق از روح جلال بود. وقتی مهدی نعمتی در روزهای جنگ ۱۲روزه به شهادت رسید، جلال برای اولین بار با غمی عمیق روبهرو شد. حنانه روایت میکند: «من هیچوقت او را گریان ندیده بودم؛ اما از آن بعد، هر شب میرفت حرم شاهعبدالعظیم و آنقدر اشک میریخت که صورتش ورم میکرد.» جلال در فضای مجازی، عکسی از رفیقش گذاشت و با قلبی لرزان نوشت: «مهدی، رفاقتمون یادت نره؛ دست ما رو هم بگیر.» این جمله، در واقع یک قرار ملاقات بود؛ قراری برای پیوستن به کاروان شهدا که جلال با تمام وجودش تشنه آن بود.
پیوند با آقا
یکی از زیباترین بخشهای شخصیت جلال، نوع نگاه او به رهبری بود. او ایشان را نهتنها بهعنوان یک مقام سیاسی یا مذهبی، بلکه مثل یک رفیق میدید. این رفاقت، در روزهای سخت دیماه به آزمونی سخت تبدیل شد. برای پر نگهداشتن مساجد فراخوانی صادر شد و آشوبگران در کمین نشستند. جلال میخواست به مسجد امامزمان (عج) برود، اما حنانه که کمی نگران و البته عاشق خانوادهاش بود، با گریه مانع شد. جلال با استدلالی تکاندهنده پرسید: «اگه زمان واقعه عاشورا هم بودی و امامحسین (ع) کمک میخواستن، نمیذاشتی برم کمکشون کنم؟»
در نهایت، حنانه با شهامت و ایمان، تصمیم گرفت راه را برای همسرش باز کند. او میگوید: «نمیخواستم از اون خانمهایی باشم که جلوی همسرشون رو برای یاری امامحسین (ع) میگیرن.» او با خواندن آیتالکرسی، جلال را راهی مسجد کرد و این نخستین و آخرین باری بود که در مسیر ایمان، از دلبستگیهای شخصی گذشت.
توکل در اوج بحران
وقتی خبر شهادت رهبر انقلاب رسید، دنیا برسر بسیاری آوار شد، اما واکنش جلال متفاوت بود. او با بغضی در گلو، اما با توکلی راسخ گفت: «نه، چرا بدبخت؟ آقا سنش زیاد بود، الان به بهترین صورت شهید شد. خدا بزرگه، هیچ اتفاقی نمیافته.»
جلال در روزهای آخر، توازن عجیبی میان زندگی، عبادت و جهاد برقرار کرده بود. صبحها به بازار میرفت، غروبها بهعنوان خادم مسجد خدمت میکرد و شبها در ایست بازرسی محله مشغول پاسداری از امنیت شهر میشد تا اینکه در همانجا به شهادت رسید.
معاون وزیر کشور و رئیس سازمان امور اجتماعی در گفتوگو با «جامجم»:
بازیگر فصل جدید آقای قاضی:
گلپایگانی در گفتوگو با جامجم آنلاین: