روایتی از زندگی و زمانه سرهنگ حسین پورسعیدی که در نبرد رمضان به شهادت رسید

پلیسی که دلش برای مردم می‌تپید

تپش
در روزگاری که آسمان ایران زیر غرش جنگنده‌ها می‌لرزید و شهر‌ها بوی باروت و دود می‌گرفتند، مردانی بودند که بی‌ادعا زندگی می‌کردند و بی‌صدا عاشق بودند.
کد خبر: ۱۵۶۲۳۸۹
نویسنده زهرا شکراللهی - گروه دفاع مقدس

سرهنگ حسین پورسعیدی نیز یکی از آنها بود؛ پلیسی که پشت میز صدور گواهینامه می‌نشست و قلبش برای مردم و خاک وطنش می‌تپید. روایت پیش‌رو، قصه همین مرد ساده و بی‌ریاست؛ از باغچه‌ای که با امید کاشت تا شبی که خوابش بهانه‌ای شد برای مهربانی با دخترکانی که هرگز ندید. قصه کسی که رفت، اما رد پایش در شکوفه‌های گیلاس و ماهیانه‌های یتیمان ماندگار شد.
 بریدن درخت مزاحم
صدای خرش‌خرش کشیدن اره روی تنه نازک درخت آمد. حسین عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و چشم چشم کرد. مادرش اطراف درخت قدم می‌زد و این سر و آن سر کوچه را می‌پایید. حسین تمام جان ۱۵ ــ ۱۴ سالگی‌اش را ریخته بود در مچ دستانش. این درخت مزاحم و کج‌ومعوج باید از دم در خانه بریده می‌شد. از روزی که مادرش گفت این درخت راه نفس‌کشیدنش را تنگ کرده و هرچه مگس هست را کشانده دم در حیاط، حسین رفته بود در کار درخت. مادرش داغ پسر شهیدش اکبر را همیشه ریز ریز تحمل می‌کرد. اکبر، برادرش قبل از به‌دنیاآمدن حسین در عملیات فتح تپه‌های میمک شهید شده بود. میمک در نقطه صفر مرزی ارتفاعات بلندبالا و صخره‌سنگ‌های قطور ایلام بود. نام اکبر و تپه میمک همیشه تهش به بغض مادر ختم می‌شد. مادر چند بار آشکارا گفت: اگر خدا اکبرم را گرفت حسین را جایش داد.
 صبح روز جنگ
حسین پورسعیدی نیروی زبده پلیس صبح روز یکشنبه نهمین روز جنگ رمضان، سحری‌اش را خورد. رو به سمیرا همسرش گفت: نه شب خواب دارم نه روز؛ چرا آمریکا و اسرائیل وحشی، به بچه‌های مدرسه میناب رحم نکردند؟! رو به قبله ایستاد، آشفته، قامت بست تا سمیرا سفره را جمع کند و برگردد. در تاریکی و روشنی سحر شانه‌های پهن و مردانه حسین لرزید. رویش را برگرداند. سؤال سمیرا بی‌جواب نماند: آخرش که ما پیروزیم، زندگی به روال عادی برمی‌گردد، اما روسیاهی جنایت به آمریکا می‌ماند.
 راهی ستاد پلیس
سپیده‌دم روز هفدهم اسفند در شهر نجف‌آباد از راه رسید. دوش گرفت، لباس‌های سفید و براقش بوی باروت و انفجار می‌داد، بوی دویدن و عرق ریختن. عطر ملایمش را ریخت در گردنش. راهی محل کارش، ستاد پلیس شد. کار صدور گواهینامه و اسناد مردم نباید زمین می‌ماند.
نور خوشید مستقیم به چشمانش تابید. خورشید گرما نداشت، اما دویده بود در شهر. دیشب از زوزه مدام حمله جنگنده‌ها یک لحظه چشمش روی هم نرفت. چند بار در و دیوار خانه لرزید. چند بار در کانال نجف‌آباد ما نوشته بود: وضعیت قرمز، از شیشه‌ها فاصله بگیرید.
 قرار صبحگاهی
ساعت چند دقیقه مانده به ۸ صبح بود. سمیرا مرتب پسرش امیرمسعود را صدا می‌زد: بلندشو باید بریم دنبال بابا. قرار بود سمیرا برود دنبال حسین و دوتایی برای کار‌های مجوز آموزشگاه رانندگی به اصفهان بروند. سمیرا مربی آموزش رانندگی بود. سمیرا تا دست‌دست کند عقربه‌های سیاه ساعت چرخیدند روی ساعت ۸ صبح. سمیرا یک نگاهش به ساعت بود و یک دلش پیش حسین. ناگهان شیشه‌ها لرزید و در و دیوار نفس نکشید. چفت پنجره باز شد. سمیرا جیغ کشید. صدای انفجار نزدیک و شدیدتر از هر روز بود. جگرش از جا کنده شد. دوید در حیاط، فواره دود و غبار از جنوبی‌ترین نقطه شهر به آسمان می‌رفت.
 لحظه شهادت
ساعت ۸:۰۱ صبح غرش تکان‌دهنده حمله جنگنده‌ها جنوب شهر را لرزاند. حسین دستگیره در اتاقش را چرخاند که جنگنده ارتفاع کم کرد و چرخید و ماشه موشک فوق‌سنگین را چکاند روی سر ستاد. دشمن از حمله کوتاه نمی‌آمد. همه کوهستان شمالی شهر را کوبید و تا نیرو‌های امدادی به داد بچه‌های ستاد برسند، دقیقا ۱۵دقیقه بعد دوباره موشک دوم را روی سر ستاد در جنوبی‌ترین نقطه شهر شلیک کرد.
ساختمان مثل بقچه مچاله شد و سقف فروریخت. تا چندصدمتر آن‌طرف‌تر، تکه‌های سیمان و آجر و میلگرد پرتاب شد و حسین همراه ۲۲ تن از همکارانش و چند نفر از مردم عادی با هم به شهادت لبیک گفتند.
 خبر شهادت
انگار خبری در راه بود. تا برادر حسین زنگ بزند به سمیرا و جویای حال حسین شود خبر در شهر چرخید. همین چند ماه پیش حسین بیل را در زمین سست و پوک فرو برده بود. نهال درخت گیلاس را کاشت و با امیدواری گفت: این به یاد مادرم که عاشق شکوفه گیلاس بود. چند متر آن‌طرف‌تر را هم کند و نهال درخت سیب را در گودال گذاشت. عرق پیشانی‌اش را پس راند: سمیرا دعاکن درخت‌های باغ جون بگیرن. یک سمنو می‌پزیم، خواهر برادر‌ها بیان به یاد مادرم. سمیرا ذوق کرد: ان‌شاءالله، چراکه نه.
 کار‌های خیر
عصر همان روز دکمه پرداخت برنامه کاربردی زیر دست حسین سبز شد. ماهیانه حمایت دختربچه‌های یتیم را واریز کرده بود. رو به سمیرا گفته بود: انگار بچه‌های خودم هستن، خدا توان بده تا نفسم تو سینه دارم حمایت‌شون کنم. چند روز دلش جا نداشت. همراه سمیرا و امیرمسعود پسرش رفته بود سر مزار برادرش اکبر. دبه آب را ریخته بود روی سنگ مزار براق سربی و انگشت کشیده بود روی نام شهید اکبر پورسعیدی. سپس نفسی عمیق کشید و آن را بریده‌بریده بیرون داد. چقدر این برادر ندیده‌ام را دوست داشت. تمام کلافگی زندگی و بغضش را اینجا خالی می‌کرد.
 ارادت به امام‌رضا (ع)
الفتی است میان بچه‌شیعه ایرانی و امام‌رضا (ع). پایش که به صحن آزادی حرم رضوی برسد دل برنمی‌کند. لیوان آب سقاخانه را تا ته نوشید. نشست و زل زد به ایوان طلای حضرت. حسین در صف پنجره‌فولاد پابه‌پا کرد. تا چنگش را به پنجره گره نزند ول‌کن نبود. مگر به یک‌بار راضی می‌شد؟ برمی‌گشت دور دوم به یاد برادر شهید در صف پنجره فولاد می‌ایستاد. چنگ دوم را به پنجره ملایم‌تر گره می‌زد.
 زندگی شیرین
سمیرا دلش گرم همین دلخوشی‌ها بود: زندگی، مسافرت و کار. روز‌هایی که شوهرش به ماموریت می‌رفت دل تو دلش نبود تا برگردد. شب تاریک که از آموزشگاه برگشته بود یک ماشین سر راهش سبز شد، نوربالا انداخت تو صورت مهتابی سمیرا. سمیرا هم ترسید و هم تعجب کرد. صدای خنده حسین را که شنید شستش خبردار شد که قرار است حسابی سورپرایز شود.
 تشییع پیکر
آن روز در شهر نجف‌آباد، بادی نمی‌وزید تا این‌همه آه و دود را بپراکند. تابوت مزین به پرچم ایران نامی را با خود همراه داشت. سرهنگ‌دوم شهید حسین پورسعیدی و عکسی با لبخندی گرم و صمیمی روی دستان مردمان پایتخت تشییع شد. همان روز آسمان شهر نجف‌آباد، شهر موشکی ایران گشوده شد سمت اسرائیل و موشک‌ها زنجیروار شلیک شد به سمت تل‌آویو. 

​​​​​​​بعد از شهادت
سمیرا در فکر پسرش امیرمسعود است که در سن نوجوانی داغ پدر را باید بر دوش بکشد. هنوز دعا می‌کند حسین ماموریت باشد و یک روز بی‌خبر برگردد. امسال بهار شکوفه‌های ریز درخت گیلاس شوریدند و سمیرا زیر لب گفت: دیگر حسین نیست که با آن یادی از مادر بکند.
شب‌های پرآشوب و آشفته نبودن حسین ختم شد به خواب سمیرا. حسین آمده بود و دخترکی در آغوش داشت و گفت: سمیرا، دختر‌ها را فراموش نکنی! سمیرا همین که از خواب برخاست رفت سراغ ماهیانه‌های بچه‌های یتیم. برادر بزرگ حسین به روز‌هایی فکر کرد که او پای تخت پدر می‌نشست و تمام کار‌های حاجی را انجام می‌داد. به قسم برادر فکر کرد. حسین همه را قسم داده بود هر کاری پدرشان دارد را به او بسپارند. برادر بزرگ‌تر حالا داغ دو شهید را باید بر دوش بکشد.

newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها