حسین میرزامحمدی کارگردان این اثر به جام جم میگوید: ایده نمایش پس از جنگ ۱۲روزه شکل گرفت؛ زمانی که احساس کرد اجرای یک متن جنایی دیگر پاسخگوی حال و هوای جامعه نیست. او همراه پویا مهدویزاده در مدت زمانی کوتاه نمایشنامهای نوشتند که تلاش میکند تجربه مشترک مردم از «لرزیدن» را به زبان تئاتر روایت کند.
میرزامحمدی یادآوری میکند این نمایش قرار نیست راه حلی برای مشکلات ارائه دهد بلکه میخواهد این پرسش را مطرح کند که در میانه بحرانها چگونه میتوان به زندگی ادامه داد. به گفته او، جهان نمایش میان واقعیت و خیال حرکت میکند تا بدون شعارزدگی، تصویری از اضطراب، امید، فقدان و ادامه دادن را پیش روی مخاطب بگذارد. او همچنین از شکلگیری سریع گروه بازیگران، همکاری محسن قصابیان پس از سالها دوری از صحنه و چگونگی طراحی هتلی ویران بهعنوان فضای اصلی نمایش میگوید؛ فضایی که ناامنی و لرزش مداوم شخصیتها را به شکلی ملموس به تماشاگر منتقل میکند. گفتوگوی زیر را با حسین میرزامحمدی کارگردان این نمایش از نظر میگذرانید.
ایده این نمایش چطور شکل گرفت؟
تحصیلات من بیشتر در حوزه کارشناسی تئاتر و از هشت سال پیش بیشتر تمرکزم روی فیلم و سینما بوده و پس از آن تصمیم گرفتم هر از چندگاهی تئاتری را روی صحنه ببرم. بعد از فیلم سینمایی «کت چرمی» اولین تئاتر من «سیزده به در» بود و پس از آن فیلم سینمایی «بازی خونی» را ساختم. قرار بود تئاتر دیگری را بعد از آن فیلم سینمایی روی صحنه ببریم که با مشکلات جنگهای ۱۲ روزه و رمضان روبهرو شدیم. بین جنگهای ۱۲ روزه و رمضان روی متنی کار میکردیم و ژانر آن جنایی بود و ربطی به این نمایش نداشت. بعد از جنگ رمضان به این نتیجه رسیدیم که ضرورتی برای اجرای متن نمایش قبل وجود ندارد و با یکی از نویسندگانمان آقای مهدویزاده، ایدهای اواسط اردیبهشت برمبنای وقوع زلزله در یک شهر به نظرمان رسید. ایده این گونه بود که زلزله طولانی بود و بند نمیآمد و بعد از توقف، هنوز عدهای بودند که میگفتند میلرزند. اجرای این ایده برای ما همراه با ریسک بود و میدانستیم بیستم تیر این اجرا شروع میشود و دوستان این ریسک را پذیرفتند. با اینکه وسواس خاصی روی متن دارم و حتی فرآیند نوشتن فیلمنامههایم طولانی و هفت تا هشت ماهه است، در زمانی کوتاه نمایش را پس از نگارش روی صحنه آوردیم. بعد از دو هفته که به نسخه ابتدایی رسیدیم و با وجود زمان اندک کست را چیدیم. پس از آن همراه با آقای قصابیان و دیگر دوستان خوانش متن نمایشنامه را شروع کردیم و تصمیم گرفتیم با ایدهپردازی در متن، آن را بازنویسی کرده و ایده ارائه کنیم. هشتم یا نهم خرداد تیم ما تکمیل شد و کار را شروع کردیم. بحث دیگر ما برای اجرای این متن، این بود که موضوعی قابل لمس برای ما و اجتماع بود.
عنوان «هنوز زندهایم؛ داستان یک زلزله» بیش از آنکه درباره بقا صحبت کند، پرسشی درباره کیفیت زیستن مطرح میکند.
بله، درست است. هنوز روی شیشه اتاق دفترم چسبهایی بود که برای موج انفجار زده بودیم و به گروه میگفتم همین الان که داریم درباره تئاتر صحبت میکنیم، جهان ما بین فانتزی و رئال است. ما با تشتت احساسات و عواطف گوناگون مثل استرس، اضطراب، نگرانی و خنده در طول روز مواجهیم و تلاش ما این بود که اینها را در نمایش بگنجانیم. میخواستیم یادآوری کنیم که با تمام شرایط موجود، نقایص و کاستیها باید زنده بمانیم و ریتم را ادامه دهیم. راه حل این است که بتوانیم زنده بمانیم و شرایط زندگی ما را دچار چرخهای تکرارشونده کرده که باید از آن گذر کنیم. چگونگی گذر از این شرایط برای ما خیلی مهم است. از طرفی هم قدرت و توان ما در برابر یکسری اتفاقات محدود است و ما در برابر بیعدالتی نمیتوانیم بایستیم و حرفی را به کرسی بنشانیم. شاید ما مجبوریم، اما چطور ادامه دادن خیلی مهم است. از طرفی قرار نیست در اثر نمایشی ۷۰ دقیقهای جهانی پر از معنا را روبهروی مخاطبان قرار دهیم و چه بسا اگر به عقب برگردم از حجم اتفاقات کم میکنم و تمرکزم بیشتر روی یک یا دو موضوع بیشتر نیست. هدف از تئاتر «هنوز زندهایم؛ داستان یک زلزله» این است که ما همیشه میلرزیم و منشاء این لرزیدن لزوما زلزله نیست بلکه شرایط زندگی اعم از اتفاقات داخلی و خارجی است. جبر جغرافیایی و ظلمهایی که در حق خاورمیانه و این کشور میشود، مسبب بسیاری از این اتفاقات و لرزشها شد. در شرایط فعلی، مسئولان در داخل کشور باید زیستن را برای آدمها ساده کنند. چون در آن طرف دنیا عدهای مجنون هستند که اصلا به چیزی به نام انسانیت فکر نمیکنند. بهعنوان آدمی که آمدم تا در این مملکت کار کنم، بهنظرم باید در داخل مرزهای ایران کاری کنیم که آرامش نسبی وجود داشته باشد و این فشارها کمتر شود. میدانم که با توجه به شرایط سیاسی و اقتصادی کشور خیلی سخت است، اما حداقل باید خودمان به یکدیگر رحم کنیم. برای من اهمیت ندارد که دربارهام چه فکری میکنند. چون من با فرقه خونخوار اپوزیسیون خیلی آشنا هستم و این تفکر رادیکال در شرایط امروز ما تاثیرگذار است. بهطور کلی اگر بتوانیم تفکر رادیکال را در داخل و خارج از کشور از بین ببریم، میتوانیم آسانتر از این شرایط گذر کنیم. تمام دیوانههایی که آن طرف مملکت هستند، نمیخواهند کشور به ثبات برسد و هر سری چیزی را علم میکنند تا بهانهای برای حمله و جنگ پیدا کنند.
با توجه به جو موجود در نمایش که بحث از لرزیدن و نلرزیدن مطرح است، هر یک از شخصیتها از قبیل آقای رستگار (با بازی محسن قصابیان) به نفع خود از آن استفاده میکنند. شخصیتپردازی نمایش به چه نحوی انجام شد؟
من به عمد فقط دنبال جهان رئال یا تراژدی نرفتم و سعی کردم جهانی بین فانتزی و رئال را خلق کنم. به همین دلیل مدل درام، ملودرام و تراژدی چنین متنی با آنچه در جهان رئال اتفاق میافتد متفاوت است. من نمیخواستم مخاطبم ضجه یا قهقهه بزند، اما هر شخصیتی روی صحنه و هر داستانی که روایت میشود مابهازای بیرونی دارد و همان چیزی است که در زندگی عادی خودمان جریان دارد. بهعنوان مثال مابهازای مرضیهای را که دنبال فرزندش میگردد در همین جنگ اخیر دیدیم که بعضی بچههایشان را گم کردند که حتی پیدا نشد. میتوانیم فکر کنیم هم این بچه وجود دارد و هم نه و جزو بچههایی است که او را در سکانس آخر میبینیم و شاید توهم شخصیت رستگار باشد. ما به عمد این ابهام را در نمایش گذاشتیم تا بگوییم این بچه مرضیه است و میخواهد ادامهای بر نسل آینده باشد. بخشی از این مابهازای خارجی نیز میتواند متاثر از شرایط اقتصادی و بیعدالتی باشد؛ بنابراین ما تمام این رویکردها را در داستانی نرم با دوری از شعارزدگی مطرح کردیم. به همین دلیل ما فضای انتزاعی، فانتزی و مقداری طنز را انتخاب کردیم. ما در تمرینها به دو شیوه جدی و کمدی اجرا داشتیم، اما برآیند ما این بود که تعادل میان این دو حفظ شود. شخصیتهای نمایش ما سعی کردند ساده صحبت کنند و دیالوگهای سخت نداشته باشند. نیوشا دیگر شخصیت این نمایش است که مثل بسیاری از جوانان دیگر کار میکند تا با کارش به زندگی ادامه دهد، اما با اتفاقات زیادی روبهرو میشود و انگار با برادر خود زیر آوار صحبت میکند. این فشاری است که بسیاری از مردم سنگینی آن را زیر آوار مشکلات احساس میکنند. سعی کردیم متن نمایش ما از کلیشه روشنفکری که قصد دارد جهان را نجات دهد فاصله بگیرد.
همکاری با بازیگرانی مثل محسن قصابیان در نمایش چطور رقم خورد؟
قرار بود قبلا با آقای قصابیان کار کنیم و متأسفانه زمان ما با هم هماهنگ نبود، اما گپ و گفتهای جذابی داشتیم و این در ذهنم نسبت به آقای قصابیان ماند. وقتی به اطلاعات ابتدایی در رابطه با این نمایش رسیدیم، آن را با محسن قصابیان در میان گذاشتم و خیلی سریع متن را خواند و جواب داد و در فرآیند نمایش به ما کمک کردند. ایشان بهخاطر ۱۰ سال دوری از صحنه نمایش بسیار شور و شوق داشت و این به داخل گروه تزریق شد. سارا رسولزاده نیز نگران زمان کم تمرین نمایش بود که خوشبختانه همه چیز بهخوبی پیش رفت. سمیرا حسنپور، افشین حسنلو و محمد موحدنیا نیز در این فرآیند خیلی همراه ما بودند.
به نظر میرسد طراحی صحنه و بههمریختگی موجود در صحنه متأثر از جهان نمایش بود. مقداری در این رابطه صحبت کنید.
ما اتودهای مختلفی برای طراحی صحنه داشتیم و در نهایت به این ایده رسیدیم که هتلی طراحی شود که در عین دیدن طبقات، از آن بتوانیم در جهت میزانسن و ارتباطاتی که روی صحنه برقرار میشود استفاده کنیم. روی صحنه هم سعی داریم که بتوانیم فضای هتل را بهدرستی ترسیم کنیم و حس ناامنی را که طبقات به مخاطب منتقل میکند برسانیم.