در پیوستگیِ دل‌ها، و آن‌که شاد کردنِ یک دل چرا عالمی را شاد کند؟

و این سخن از روزگار آموخته‌ام، نه از کتب تنها، که مردمان در کارِ دل، سخت به خطا می‌روند. بسیاری چیزها را بزرگ شمارند که بزرگ نیست، و بسیاری چیزها را خرد انگارند که ستونِ کارِ عالم بر آن است و ایشان ندانند.
کد خبر: ۱۵۵۴۴۹۲
نویسنده مجید رضابالا
و از جمله این سخن است که گفته‌اند:
*تار و پودِ عالمِ امکان به هم پیوسته است
المی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد*«مولانا» این سخن بر زبان آسان می‌گذرد، اما هر آسانی، سست نباشد. بسا سخن که هموار بود و در وی دشواریِ حقیقت نهفته. و این از آن جمله است.

زیرا مردمان، تا رنج به خودشان نرسد، گمان برند که هر دلی در حصاری است جداگانه؛ و آنچه بر این رود، بدان یک بازماند، و آنچه بر آن رود، از این درنگذرد. و روزگار، خلافِ این می‌نماید.

که دلِ آدمی نه سنگ است که بر جای خود بنشیند و از گرمی و سردیِ پیرامون خبر نگیرد؛ بل زنده است، و زندگیِ او به آن است که از دیگری اثر پذیرد و بر دیگری اثر کند. و این اثرپذیری و اثرگذاری، اگرچه در همه باب‌ها هست، در بابِ عشق و شفقت و حرمت بیشتر است. چه این‌ها آن چیزهاست که آدمی را از خویشتنِ خویش بیرون می‌کشد و به دیگری پیوند می‌دهد.

و اگر این پیوند نباشد، عالمِ آدمیان بماند، اما به صورت؛ و جانِ آن برود.

از اینجاست که من گمان می‌برم که اصلِ این پیوستگی که در بیت آورده‌اند، جز به عشق راست نمی‌آید. و مراد از عشق، آن آتشی نیست که در سخنِ جوانان رود و زود به خاکستر نشیند؛ بل آن شفقتِ بیدار است که آدمی را از خودبسندگی برهاند و به احوالِ دیگری هشیار کند. هر جا این هشیاری هست، عشق هست، اگرچه نامش نبرند. و هر جا این نباشد، اگر هزار بار از مهر سخن رود، دعوی است و باد.

پس چون یکی دلی را شاد کند، اگر این شادی از سرِ صدق باشد، نه از رویِ تکلف، در حقیقت به آن دل گفته است: «تو در این عالم مهمل نیستی، و رنجِ تو بر کسی پوشیده نمانده است.» و این سخن، اگرچه بر زبان نیاید، در باطنِ آن شادی نهفته باشد. و همین معنی، اندک نیست.

چه بسیار مردمان که از نانِ کم هلاک نشده‌اند، از آن هلاک شده‌اند که پنداشته‌اند هیچ چشمِ بیداری در این عالم نیست که ایشان را ببیند، و هیچ دلِ زند‌ه‌ای نیست که از احوالِ ایشان بلرزد. چون آدمی به این منزل رسد، از درون می‌شکند؛ و چون از درون بشکند، چه بسیار چیزها که از او برمی‌آید: تلخی، بی‌اعتمادی، سردی، و گاه ستم. و او خود نیز نداند که آن همه از کجا در او راه یافت.

و به خلافِ این، اگر دلی را در وقتی که از خویشتن و از خلق نومید می‌شود، اندک مایه‌ای حرمت و التفات رسد، آن دل از شکستن بازماند. و دلی که نشکست، بسا که دیگری را نیز نشکند. این است آن معنی که مردمان زود درنمی‌یابند.

از آن‌که گمان برند نیکی آن است که در ساعت پیدا آید و در شمار آید و آفرین بر آن بسیار رود. و حال آن‌که نیکی‌های راستین، بیشتر خاموش‌اند. چون بارانِ نرم که در شب ببارد و بامداد، مردمان اثرِ او را در سبزیِ زمین ببینند، نه در بانگِ آسمان.

شاد کردنِ یک دل از این جنس است. کارِ او بیشتر در نهان رود. اما نهان، کم‌کارتر از آشکار نیست.

چه آن دل که شاد شد، در سخن دیگرگونه شود؛ در داوری، دیگرگونه؛ در شکیب، دیگرگونه. و این دیگرگونه شدن، به دیگران رسد. چنان‌که اندوه و تحقیر می‌رسد، لطف و عشق نیز می‌رسد. و اگر بدی در میانِ مردمان می‌گردد و از دستی به دستی و از دلی به دلی راه می‌برد، چرا نیکی و مهر نگردد؟ بل بگردد، اما آهسته‌تر؛ و از این روی، پنهان‌تر نماید.

و نیز باید دانست که شادیِ دل، آن نیست که آدمی را لحظه‌ای از خود غافل کنند؛ این‌گونه شادی را بقا نباشد. شادیِ راست آن است که آدمی با خود و با عالم اندکی آشتی یابد. و این آشتی، از عشق زاید. چه عشق، به حقیقت، جز این نیست که آدمی دیگری را به تمامیِ وجودِ او جدی بگیرد. و هر جا کسی را جدی گرفتند، او را از خواری به درآوردند؛ و هر جا از خواری به درآمد، روشن‌تر شد؛ و هر جا روشن‌تر شد، بر پیرامونِ خویش نیز روشنی انداخت.

پس آن‌که یک دل را شاد کرد، یک نفس را سبکبار نکرده است تنها؛ در کارِ عالم دستی برده است. که عالمِ آدمیان را سپاه و زر و فرمان به تمامی نگاه نمی‌دارد؛ چیزی لطیف‌تر از این‌ها نیز باید، و آن همان پیوندی است که از عشق و حرمت و امید خیزد. اگر این از میان برخیزد، هر چه بماند، کالبدی است بی‌جان. و اگر این بماند، بسا که از ویرانی نیز راهی به آبادی توان یافت.

و من در روزگار چنان دیده‌ام که خواریِ کوچک، مردی را از مردمی انداخته است، و التفاتی خرد اثری دارد که در شمار نیاید ،و آن اندک مردی را به خویشتن بازآورده است. این‌گونه چیزها به چشمها کمتر آید ، و در فتوحات و انهزام‌ها نامِ آن کمتر رود؛ اما حقیقت آن است که بیشترِ کارِ جهان بر همین چیزها می‌گردد، نه بر آنچه هر روز منادیان بر بام‌ها می‌خوانند.

از این‌رو، این سخن را مبالغه نباید شمرد. شرحِ حالِ آدمی است. و آدمی، تا آدمی است، از عشق و امید و حرمت خالی نتواند بود. اگر این‌ها را در او ضعیف کنی، عالمی را به ضعف برده‌ای؛ و اگر در او قوت دهی، همان قوت در دیگران نیز راه تواند یافت.
پس چون گفتند:

*عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد*
مراد این نبود که عددِ بسیار را در عددِ یک گنجانیده‌اند؛ مراد آن بود که یک دل، خود گذرگاهی است به دل‌های دیگر. و عشق، نامِ همین گذر است. و هر که در این گذر، روشنی نهد، راه بر بسیار کسان روشن کرده باشد، اگرچه ایشان خود ندانند از کجا.

و بر جمله، من این را چنین دریافته‌ام که در عالم، چیزهای ناپیدا از چیزهای پیدا کم‌اثرتر نیست. بل بسا که اصل، همان ناپیداست و پیداها فرعِ آن‌اند. از این باب است حرمت. از این باب است امید. و از این باب است عشق.

و آدمی را با این‌ها نگاه توانند داشت، بیش از آن‌که با بیم و حاجت نگاه دارند. که بیم، تن را بازدارد؛ اما عشق، دل را بیدار کند. و جهانِ آدمیان را، در آخرِ کار، دل‌های بیدار نگاه می‌دارد، نه تن‌های ترسان.

پس اگر کسی را توفیق افتد که دلی را به راستی شاد کند، این کار را خرد نشمرد. که دل، زود می‌شکند؛ و چون بشکند، بانگِ آن به همه جا می‌رسد. و ترکِ آن شکست، و باقی ماندنِ آن گسل ، به جاهای دور رسد.

و در این معنی، شادی و حزن با یکدیگر آمیخته‌اند: شادی از آن‌که هنوز عشق در عالم به کلی نمرده است؛ و حزن از آن‌که آدمی چه آسان آن را می‌آزارد، و چه دیر درمی‌یابد که چه چیز را از میان برده است.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها