حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
در تشییع جنازه جای سوزن انداختن نبود. حدود 19 سال قبل از بیست و سوم خرداد 98، تشییع پیکر امیرحسن حافظی. محمدرضا حافظی که هنوز از داغ پسرش کمر راست نکرده بود، هر چه سر میچرخاند کمتر چهرهای را به جا میآورد. چهرههای ناآشنایی که اشک رویشان نشسته بود و... برادرش بودند. حافظی آنجا بود که فهمید این جمعیت که او نمیشناسدشان، پسرش را خوب میشناسند. هر کدام خاطرهای از امیرحسن دارند که روزی دستشان را گرفته بود، یا گرهشان را باز کرده بود. چیزی که محمدرضا حافظی تا روز تشییع از آن خبر نداشت.
آن جا بود که تصمیم گرفت صورت امیرحسنش را در چشمهای ذوقزده دانش آموزان محروم از مدرسه ببیند. پسر و عروسش که حالا در بهشت خانهای رهن کرده بودند دیگر نیازی به خانه خیابان آفریقا که هدیه پدر بود نداشتند. خانه را فروخت و با پولش مدرسهای ساخت به نام امیرحسن حافظی. امیرحسن مدرسه شد.
همانطور که محمدرضا حافظی بعدش مدرسه شد. کسی که انجمن خیرین مدرسه ساز را تأسیس و اداره کرد، خیّر مدرسهساز نبود، مدرسه خیرساز بود. 650 هزار نفر را به عضویت این انجمن درآورد. کسانی که خیلیهاشان قبلش طعم خیریه را نچشیده بودند.
محمدرضا حافظی مدرسه میساخت و مدرسهای بود برای آموختن این که برای بهبود هر وضعی نباید منتظر جایی بود. دست یک نفر که به نیت مقدسی برود روی زانو، دستهای دیگری را همراه میکند و طی 20 سال کاری را میکند که هیچ ارگانی توانش را ندارد.
علیرضا رأفتی
نویسنده
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....