مدرسه خَیرساز

جای سوزن انداختن نبود. همه با هر قیافه‌ و سر و شکلی خودشان را به مدرسه عالی شهید مطهری رسانده بودند. گویی همه با هم قوم و خویش بودند. مهم نیست که نام خانوادگی‌شان چه بود یا واقعا جایی در شجره‌ نامه‌شان به هم گره می‌خوردند یا نه. داغ مشترک انسان‌ها را قوم و خویش می‌کند. اشک، غریبگی را می‌شوید. زبان مادری مشترک همه انسان‌ها گریه است. کسی که سرش را بر شانه غریبه‌ای بگذارد و گریه کند، وقتی سر بلند می‌کند دیگر صاحب شانه غریبه نیست، برادرش است. بیست و سوم خرداد همه در مدرسه عالی شهید مطهری با هم برادر بودند. وداع با پیکر محمدرضا حافظی.
کد خبر: ۱۲۱۲۰۷۲

در تشییع جنازه جای سوزن انداختن نبود. حدود 19 سال قبل از بیست و سوم خرداد 98، تشییع پیکر امیرحسن حافظی. محمدرضا حافظی که هنوز از داغ پسرش کمر راست نکرده بود، هر چه سر می‌چرخاند کم‌تر چهره‌ای را به جا می‌آورد. چهره‌های ناآشنایی که اشک روی‌شان نشسته بود و... برادرش بودند. حافظی آن‌جا بود که فهمید این جمعیت که او نمی‌شناسدشان، پسرش را خوب می‌شناسند. هر کدام خاطره‌ای از امیرحسن دارند که روزی دست‌شان را گرفته بود، یا گره‌شان را باز کرده بود. چیزی که محمدرضا حافظی تا روز تشییع از آن خبر نداشت.
آن جا بود که تصمیم گرفت صورت امیرحسنش را در چشم‌های ذوق‌زده دانش آموزان محروم از مدرسه ببیند. پسر و عروسش که حالا در بهشت خانه‌ای رهن کرده بودند دیگر نیازی به خانه خیابان آفریقا که هدیه پدر بود نداشتند. خانه را فروخت و با پولش مدرسه‌ای ساخت به نام امیرحسن حافظی. امیرحسن مدرسه شد.
همان‌طور که محمدرضا حافظی بعدش مدرسه شد. کسی که انجمن خیرین مدرسه ساز را تأسیس و اداره کرد، خیّر مدرسه‌ساز نبود، مدرسه خیرساز بود. 650 هزار نفر را به عضویت این انجمن درآورد. کسانی که خیلی‌هاشان قبل‌ش طعم خیریه را نچشیده بودند.
محمدرضا حافظی مدرسه می‌ساخت و مدرسه‌ای بود برای آموختن این که برای بهبود هر وضعی نباید منتظر جایی بود. دست یک نفر که به نیت مقدسی برود روی زانو، دست‌های دیگری را همراه می‌کند و طی 20 سال کاری را می‌کند که هیچ ارگانی توانش را ندارد.

علیرضا رأفتی

نویسنده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها